![]() |
![]() |
|
| زماني كه من نيستم! |
|
از همین حالا سرمای زمستون داره خودشو نشون میده، توی کرمان از اونجا که یه شهر کویریه گرما و سرما و فصلها خیلی با سرعت جاشون رو عوض میکنن مثلا تا همین یه هفته ی قبل گرمای مرداد رو داشتیم اما یه دفعه جای خودشو به سرما داد برای زمستون هم همین اتفاق میفته وقتی بهار میخواد از راه برسه. تابستون 85 با همه ی خوبی هاش تموم شد و رفت، حالا پاییز رسیده و برگ ریزونش، من پاییز رو از همه ی فصلها بیشتر دوست دارم البته مقارن شدنش با بازگشایی مدارس یه کم باعث شده علاقه ام به تابستون بیشتر بشه ولی از لحاظ جاذبه های خدادادی و طبیعی پاییز رو صد در صد دوست دارم. اگه الان یه سر به بازارها و پاساژهای شهرتون بزنید حتما جمعیت کثیری رو میبیند که در حال انتخاب لباس و لوازم التحریر برای سال تحصیلی جدید هستند، یکی داره سر قیمت چونه میزنه، اون یکی میخواد یه جای پارک گیر بیاره، یکی دیگه دنبال دفتر تعاونی میگرده و ... اکثر والدین خیلی به تحصیل بچه هاشون اهمیت میدن، مثال یه عده این اهمیت دادن رو با خریدن بهترین لوازم و لباسها نشون میدن یا بعضی دیگه با فرستادن فرزندشون به بهترین مدرسه ی غیر انتفاعی نزدیک به محل زندگیشون اما تکلیف اون والدینی که سه چهارتا بچه ی مدرسه ای دارن چیه؟ یکیشون دبستانیه، اون یکی دختر دبیرستانیه و کلی میخواد کلاس بزاره، یا شادی فرزند دانشگاهی داشته باشن، از کجا باید اینهمه رو تامین کنه؟ مجبوره از هر کدوم یه خورده بزنه تا بتونه برای همه شون یه کاری بکنه. بچه های اینجور خانواده ها اغلب از وضعیت ناراضی هستند، اما پدر و مادر چه کاری میتونن بکنند، شاید بهتر بود از همون شعار "دو تا بچه کافیه" پیروی میکردند؟! به هر حال اینجوریه دیگه ... امیدوارم توی این سال جدید همه ی بچه ها به دور از هر دغدغه ای موفق بشن به درس و مشقشون برسن تا بعدا که دیپلم گرفتن و بیکار شدن لااقل با نگاه کردن به کارنامه هاشون یه کم ذوق بکنن!!! جدا هیچ انگیزه ای برای دانش اموزان وجود نداره که به خاطرش درست و حسابی پی درس رو بگیرند، خیلی زیادن اون مهدساییی که یه روز به امید آقای مهدس شدن و پول پارو کردن همه ی وقتشون رو روی درس گذاشتن اما حالا باید دنبال یه کار معمولی کلی این در و اون در بزنن و اگر دختر باشند وردست مادرشون توی خونه داری کمک بکنن. خب بسه، خیلی نا امید شدید حالا برید و پنجره ها رو به سوی افق های درخشان علم و دانش باز کنید و خودتون هم کنارش یه چرت بزنید تا این یه روز هم بگذره و برید سراغ مدرسه و دانشگاهتون، اینم یه شعر زیبا از آقای محمدرضا ترکی : غزل غربت خانه به دوش فنا، در شب طوفانی ام داغ کدامین خطا، خورده به پیشانی ام؟ همسفر بادها، رفته ام از یادها فاصله ای نیست تا لحظه ی ویرانی ام خوب، نه آنگونه خوب، تا به بهشتم بری زشت نه آنگونه زشت، تا که بسوزانی ام سایه ی اهریمن است، یا شبحی از من است این که نفس می کشد، در من پنهانی ام کولی زلفت شبی، خیمه در این دشت زد آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام در شب غربت مپرس حال خراب مرا یکسره طوفانی ام، یکسره بارانی ام vvv
ماه رمضان هم داره میرسه، پاییز دوست داشتنی با ماه رمضان! چه قدر عالی، ماه رحمت و لطف الهی با اون حال و هوای آرام پاییزی که نیروی خداشناسی آدم رو بر می انگیزه توام شده، انشاا... که همه حداکثر بهره رو ببریم. اگه قراره گناهی رو ترک کنیم، اگه قرار به خوب بودن عادت کنیم، اگه دوست داشته باشیم یه روز توبه کنیم و دوباره به سوی حق برگردیم همین ماه رمضان هر سال وقتشه، همین ماه آمرزش و لطف خداوند بهترین فرصته، پس زودتر دست به کار بشید که صدای پای رمضان داره شنیده میشه، یا حق ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 شهریور1385ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام. روز جمعه بازی صنعت مس و استقلال انجام شد و همونطور که دیدید استقلال با یک گل پنالتی موفق شد صنعت مس رو شکست بده و 3 امتیاز بازی رو بگیره. بازی در ورزشگاه سلیمی کیای شهر کرمان برگزار شد که ظرفیتش حدود 7000 نفره، من خودم نرفتم به ورزشگاه اما اونجور که از نزدیکان شنیدم از لحاظ امنیتی خیلی سخت گرفته بودن و با عوض شدن چمن ورزشگاه و نصب چمن مصنوعی چهره ی زمین کمی بهتر شده بود. استقلال که به هوای اینجا زیاد عادت نداشت آخرای نیمه ی اول یه خورده افت داشت اما صنعت مس تمام تمریناتش رو در همین شرایط انجام داده بود که طبیعتا راحت تر بازی میردند. من خودم به شخصه از اینکه بلاخره کرمان موفق شد چنین تیمی رو راهی لیگ بکنه خیلی راضی و خوشحالم، شاید اگر کمی بیشتربخت یاری میکرد و بازی گرفتار پنالتی نمیشد نتیجه مساوی باقی می ماند، صنعت مس واقعا خوب بازی کرد و استقلال در نیمه ی دم سعی خودش رو برای باز کردن دروازه ی مس کرد اما تنها از طریق پنالتی موفق شد اینکار رو انجام بده که البته مس پنالتی خودش رو از دست داد. من تنها ضعفی که به چشمم اومد در نوک حمله ی مس بود و جایی که باید ضربه ی نهایی زده میشد هست، بیشتر یا هل میشدند یا نمیرسیدن. اگر این نقطه ضعف هم برطرف بشه قطعا تیم خیلی قدرتمند و خوبی رو خواهیم داشت. کمی هم از حاشیه ی مسابقه :<BR>- با رد شدن انصاریان از جلوی تماشاچیان صنعت مس معمولا شعارهایی چون "زیزیگلوی ایران، خوش آمدی به کرمان" و "علی بیا پول، علی بیا پول" و ... سر میدادند که بسیار غیر اخلاقی و ضد فرهنگی بود، علی ایحال ما بسیار حال کردیم ...!<BR>- فروشگاهی که داخل ورزشگاه بود پولی به جیب زد و کل جنس های مغازش رو فروخت (برای این بنده ی خدا بد نشد ...)<BR>- وقتی یکی از بازیکنان استقال را به وسیله ی برانکادر به خارج از زمین منتقل میکردند فریاد "لا اله الی الله ... لا اله الا الله" تماشاچیان به گوش میرسید!<BR>- یکی از تماشاچیان عزیز که ماشاا... خیلی هم هیکل بودند از دیگران با خواهش و تمنا میخواستند که موجبات محرومیت تماشاچیان کرمانی را با شعارهایشان فراهم نکنند.<BR>به امید خدا ...</P>
<P>چهارمین جشنواره ی کشوری گل و گیاه کرمان هم برای خودش ماجرایی داشت. در طول هفته موفق نشدم به جشنواره سر بزنم اما در آخرین روز بلاخره خودم رو رسوندم. از چهارراه فرهنگیان تا ورودی شهرک باهنر هر کوچه و خیابانی که بود مملو از اتومبیل بود به همین خاطر حدود ربع ساعت رو بین محل پارک ماشین و مجموعه ی مادر پیاده روی کردیم. وقتی جمعیت رو دیدم به یاد لانه ی مورچه ها افتادم! چنان فشرده اما سریع حرکت میکردند که چند بار نزدیک بود توی جوی آب بیفتم. جالب بود، حتی بعضی ها با پای شکسته و میز توانبخشی اومده بودند، بچه، پیرمرد، جوون، فقیر ،پولدار و ... همه و همه برای دیدن اومده بودند. واقعا مجموعه ی جالبی شده بود، شهرداری کار خیلی بزرگی کرده که در این مدت کوتاه موفق به آماده سازی این مجموعه شده اون هم به این وسعت. در این میان فقط در نظر گرفتن پارکینگ کمی ضروری مینمود (البته من ندیدم، شاید هم ساخته بودند) وقتی وارد شدم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد آبشار بزرگی بود که در ابتدای مجموعه قرار داشت، همه جا پر از گل بود، گلدانهای گل که به ردیف چیده شده بودند و طراحی پیاده روها جالب بود.</P> <P><IMG alt="" hspace=0 src="http://moslemcar.persiangig.com/home/golgiah_ab.jpg" align=absBottom border=1></P> <P> مراسم اختتامیه هم در حال برگزاری بود و اعلام پیگیری کار این مجموعه و آماده سازی اون برای ماه مبارک رمضان خبر خوبی بود که از زبان یکی از سخنرانان شنیدم. چند سالن برای گروه های مختلف گل و گیاه در نظر رفته شده بود. بعد از اون هم تلوزیون 200 اینچی که نصب شده بود توجهم رو جلب کرد، وقتی توی یالن بغل تلوزیون بودیم صدای فیلم (که جنگی هم بود) به گوش میرسید، همه فکر میکردن صدای بلندگوهای داخل سالن باشه اما بعد متوجه شدم که مال تلوزیون بوده! اینجا هم مثل هرجای پر جمعیت دیگه ای حسابی کثیف شده بود، اعلامیه های تبلیغاتی، بروشورهای شهرداری و پوست بستنی و چیپس و ... همه جا به چشم میخورد، کاش بیشتر رعایت میکردیم. عکس گرفتن کار نسبتا مشکلی بود چون جمعیت اجازه نمیداد یه لحظه هم مسیر روبروی دوربین خالی بشه به خاطر همین زیاد عکسهای خوبی نگرفتم. دست آخر یه بازارچه بود که توش همه چیز بود، اینجا هم سی دی فروشها خودشون رو چسبونده بودن و بلاخره شرکت کرده بودند همونطور که توی نمایشگاه ساختمان، لوازم خانگی و جشنواره ی پارسال حضور داشتند، از همینجا خسته نباشید میگیم بهشون ...! اصلا نفهمیدم چطور نزدیک 3 ساعت و نیمی که اونجا بودیم چطور گذشت، امیدورام سالهای آینده موفق تر از قبل برگزاربشه، از شهرداری و زحماتی که میکشه هم خیلی ممنونم.</P> <P>انجمن وب کرمان رو هم دارم آزمایش میکنم، این انجمن رو من راه انداختم تا همه ی بچه های کرمانی بتونن با هم صحبت کنند و تبادل نظر کنن چون دیدم که اکثرا پراکنده در فروم های کامپیوتری هستن گفتم حتما خوبه، حالا دیگه نمیدونم که استقبال کنن یا نه؟! من که فقط راه اندازیش کردم، امیدوارم نیت من رو بفهمن و درکم کنند و لاقل عضو بشن. یا حق...<BR></P> |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
این ایام مبارک رو به همه شما تبریک عرض میکنم، عیدتون مبارک. یا مهدی! چه قدر میخواهی ما را در انتظار بگذاری، روزها و ماهها سپری میشوند و ظلم هر لحظه فزونی می یابد، فر یاد مظلوم را میشنوم، آه ... یا مهدی بیا و دنیایی تازه بساز، به امید ظهور هر چه زودتر آقا صاحب الزمان، یا حق ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 شهریور1385ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام. دو سه روز پیش بود که اهل خانواده هوس کردند سری به شهرستان بزنند و با ملاقات اقوام محترم حال و هوایی عوض کنند. روز قبل از سفر پدر برای خرید چند چیز کوچک که بنابر عادت همیشگی انجام میگرفت راهی شهر شد. همیشه باید قبل از مراجعت به منزل پدر بزرگ چیزی میخریدند تا به قول خودشان دست خالی نباشند، اقوام دیگر که کمتر از احوالشان خبر داریم جای خود دارند. مهم نیود که چه باشد، چند کیلو موز، مقداری ماهی و یا هر چیز دیگری که به درد پدربزرگ و بی بی بخورد. با این تفاسیر پدر ترجیح داد مقداری میوه برایشان ببرد! خب، رسم و رسوم همیشه هستند، بعضی ها به صورت مدرنیته آنها را اجرای میکنند و برخی دیگر پایبند به روش های سنتی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
امروز مثل اینکه خیلی حال آپ کردن دارم، به همین خاطر یک پست منتشر نشده رو براتون مینویسم که بفهمید خیلی هواتون رو دارم. این مطلب رو زمانی در هیات تحریریه ی انجمن خودروهای ایران با آقای فراهی ازشون گرفتم برای درج در وبلاگ که طی یه ترادژی غم انگیز آقای فراهی از انجمن خارج شدند و البته من قبلا اجازه ی درج این مطلب رو ازشون گرفتم و قرار بود روی سایت قرار بگیره که حالا سر از اینجا در آوارده. مقایسه ای میان دو خودروی هیوندای ورنا و کیا ریو هست : "با سلام خدمت دوستان بنا به درخواست مسلم عزیزمقایسه فنی دو خودرو ریو و ورنا را که خودم به کمک برادر ارجمندم مهندس علی پیکار انجام دادیم خدمت دوستان عزیز ارائه دهم در مورد ریو قبلا هم برای عزیزان نوشته بودم حالا می خوام در مورد ورنا بگویم و این دو را با هم مقایسه کنم در ابتدا در نمای بیرون ورنا با چراغهای بزرگ از جنسی قابل قبول که از داخل چراغهای جلو قوس در پوش موتور آغاز شده و با یک قوس عضلانی زیبا به در پوش عقب روی چراغهای عقب خاتمه پیدا می کنددستگیره های درب ضربه گیرها و آینه های جانبی قاب بالای پلاک عقب همه به رنگ خودرو در ورنا در حالی که در ریو همه مشکی می باشند.
در ورنا فضای صندوق عقب نسبتا زیاد و به دلیل ارتفاع زیاد درب صندوق اشیا بزرگ به راحتی درون آن جای می گیرد اما در ریو این فضا کوچکتر و از دهنه جعبه کوچک به نظر می رسد. در نمای خارجی این دو خودرو که کنار هم قرار بگیرندورنا رو خودرویی با کیفیت تر و گران تر می بینید وارد فضای داخلی ورنا که می شویم اولین چیزی که توجه شما رو جلب می کند دستگیره های داخلی استیل در هاست که قفل در کنار آنها بسیار زیبا جاسازی شده(همانند ماکسیما)در ها در داخل از پوششی زیبا و کیفیتی عالی بر خوردار است در ریو پوشش در ها یک رنگ و طوسی فقل در ها از بالا مانند دوو ریسر و از کیفیتی ایرانی برخوردارند داشبرد ورنا از جنسی نرم بی صدا در دست اندازها سخت جاده ایست .ولی در ریو داشبرد از جنسی همانند پراید برخوردار است فرمان ورنا از نوع دو پره از جنسی نرم و با طراحی متفاوت است در ریو فرمان سه پره و از کیفیتی نسبتا خوب برخوردار است صفحه کیلومتر ورنا بسیار پر نور با کیفیتی مانند یک خودروی خارجی رادیو پخش از نوع معمولی با باندهای قوی می باشد در حالی که ریو از پخش سی دی بهره مند است کولر ورنا مانند سی یلو اصلا روی موتور تاثیری نمی گذارد و کاملا بی صدا است کولر ریو هم بد نیت اما قدرت خنک کننده ای ورنا را ندارد بطور کلی داخل دو خودرو را که از نزدیک با هم مقایسه می کنیم تفاوت پر واضح یک ایرانی رو با یک کره ای متوجه خواهید شد.حال در پوش موتور دو خودرو را بالا می زنیم در پوش موتور ورنا حدود 20 سانت بزرگتر از ریو و در موتور پیچیدگی بیشتری به چشم می خورد که در روی تمام قطعات آرم هیوندا موتورز را مشاهده می کنبد حتی درب بانکه آب کره ای بوده و این نوید موتوری خوب و با کیفیت را می داد در حالی که در ریو از پوسته های گیربگس با ریخته گری پر واضح دست های ایرانی مواجه می شوید بقیه قطعات موتور آرمی ندارند و من این موتور را حد اقل 80 درصد ایرانی می دانم .سیستم ترمز در هر دو خودرو از وضعیت خوبی برخوردار است اما در ریو دیسکهای ایرانی زودتر در سرعت داغ شده و کمی ترمز کم کار می شود در حای که دیسکهای هیوندای هرگز چنین حالتی نمی رسند علکرد کلاچ و گیریگس در ریو بد نیست ولی در ورنا واقعا در حد بهترینهاست و شما را همیشه در ترافیک شهری به همراه فرمان بسیار نرم راضی نگه می دارد با اینکه پیشرانه ریو در کاتالوگ شرکت 12 سوپاپ ولی نماینده شرکت آن را 16 سوپاپ اعلام می کند در حالی که موتور ورنا 12 سوپاپ است و روی موتور حک شده اما روی موتور ریو شما هیچ نوشته ای را ملاحظه نمی کنید. پیشرانه ها را که استارت میزنیم متوجه کارکرد نرم و بی صدای ورنا در حالی که از ریو صدای نزدیک به صدای پراید به گوش می رسدحال زمان رقابت رسیده در شروع حرکت در دنده یک و دو ریو کمی جلو تر از ورنا قرار میگیرد اما همین که دور موتور در دنده 2 از نیمه بالاتر می روندشما می توانید ریو را که هر لحظه از شما دورتر می شود را در آینه مشا هده کنید حد اکثر سر عت در اتوبان برای ریو 175 کیلومتر بود در حالی که ورنا به 190 کیلومتر در ساعت رسیددر پایان ریو خودروی با در صد ساخت داخل بالا کیفیت ساخت نسبتا خوب که می تواند از ایران خودرویی ها خیلی بهتر باشد ولی ورنا خودرویی کاملا خارجی با عملکرد فوق العاده نرم و بی صدافرمانی دقیق و کلاچ و گیربگسی کاملا هماهنگ که به نظر من دوستانی که قصد خرید خودرو را دارند هرگز از کنار این خودرو به راحتی گذر نکرده و که بطور حتم یک تست رانندگی با ورنا شما را حتما مسمم در انتخاب ان خواهد کرد. هیچ گرونی بی حکمت نیست و هیچ ارزونی..." |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 شهریور1385ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
شعری از خودم که توی بیکاری سرودم! البته خیلی جدی نگیرید، من نه به ساختار شعر واردم نه به وزنش، فقط دلم گرفته بود.
هوای صبحدم بود و نگاه پاک آسمان که پذیرای آفتاب بود و روشنای افق ها اندک اندک رخ مینمود تا دوباره بگوید حدیث پرواز را و توصیف کند شور پرواز تا بی نهایت ها را افسوس که توان نداشتیم نگاه های معصوم او را حس کنیم، دردمند و تنها نگاه خورشید به تاریکی افتاد خواست بتابد اما وقت غروب بود! تا فردا طلوع گزیند از پشت دریاها ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 شهریور1385ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
بوی چی؟! برو بابا دلت خوشه، ماه مهرم کجا بود؟ آه ... آخه این رسمشه؟ آدم ۹ ماه آزگار پاشه بره مدرسه روی اون صندلی های خشک و توی محیط خشکتر کلاس بشینه و رفتار خشکتر از همه ی معلم رو تحمل کنه (ما خدمت معلمین زحمت کش ارادت داریم) اونوقت همش ۳ ماه تعطیلی به آدم میدن که اون رو هم یا باید کلاس بری، یا یه جایی کار کنی یا درسای سال بعد و قبل رو بخونی یا ... یا اصلا بی خیال همه چی، بچه مثبت بودن رو بیخیال بشی و بری سیر بخوابی و بعدشم واسه خودت حال کنی! تلوزیون نگاه کنی، با رفقا بری بیرون، از صبح بشینی پای کامپیوتر (رایانه) بعدشم ... آهای! وایستا ببینم، کجا با این عجله؟ همه ی برنامه ها از قبل تنظیم شده، صبح ساعت ۸ بلند میشی و بعد از صرف صبحانه کلاس ریاضی رو استاد میکنی، بعد از اون تا ظهری درسهای مهم رو دوره میکنی و ... راستی، نیم ساعت هم برای تفریحات در نظر گرفته شده که میتونی کامپیوتر کار کنی یا تلوزیون نگاه کنی البته اگه تونستی با دوستات هم بری بیرون! با یه حساب ماشین حسابی میفهمید که ۳۲۵۰ روز به عبارت ۷۸۰۰۰ ساعت از عمر من و شما توی همین مدرسه میگذره، ۵ سال دبستان، ۳ سال راهنمایی و ۴ سالم دبیرستان و پیش (دانشگاهی). اگه به جای اینهمه درسای عمومی که آدم توی تلوزیون و مجله و اینترنت و ... بهترش رو یاد میگیره از همون اول استعداد یابی میکردن و به بچه ها در گروههای مختلف آموزش تخصصی رو از سطح پایین شروع میکردن الان کلی از مشکلات دانشگاه و تحصیل ما حل بود. من که از اوضاع خارجکی ها خبر ندارم ولی کم و کسری که از همین کشورهای اطراف میشنوم برام کافیه. حرف برای گفتن زیاده، انشا ا... بعدا بازم راجه بهش صحبت میکنیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
دریکی از روز های خوش نسبتاً طفولیت ( همان دورانی که کوچولو بودم و کچل) قصد کردیم تا برای شخصی که چند شکوفه ی آلبالو بیشتر از ما دیده و در رشته فلسفه به تحصیل می پرداخت، نکته ای نغز (همان جک و یا لطیفه) تعریف کنیم. جک این بود: « یه روز یه کرمه واسه یه کرم دیگه جفت پا می گیره، دومی می خوره زمین و بر می گرده به اولی می گوید:اوهوی...!!! مگه کرم داری؟ » ما جوک را شروع کردیم به تعریف کردن: -« یک روز کرمی برای کرم دیگر جفت پا می گرید و...» -« کرم که پا ندارد.» -«اِ... راست می گویی. خب پس برای کرم دوم جفت دم می گیرد» -« جفت دم؟ کرم که یک دم دارد.» -« خب درست می گویی. منظورمان تک دم است! یعنی کرم اوّل برای کرم دوم تک دم می گیرد» -« منظورت از تک دم این است که با دمش جلوی او را گرفته است؟ از کجا معلوم؟ شاید با سرش این کار را کرده است. یعنی با سر جلوی دم او سد معبر ایجاد کرده، و یا احیاناً با سرجلویسر او را گرفته است» -« اوهوووم... خب پس طبق گفته ی تو با سر جلوی او را گرفته، پس می توانم بگویم که کرم دوم سر به سر کرم اول می گذارد.» -« ما که نگفتیم این گونه است، گفتیم شاید باشد، ضمناً اگر کرم اول سر به سر کرم دوم می گذاشت که دیگر کرم دوم عصبانی نمی شد» -« عجبا! پس چه بگویم؟ اگر این طور نباشد طبق گفته ی تو با سر جلوی دمش را گرفته و یا با دم جلوی سرش را، پس می شود گفت سر و ته یکی، نمی شود؟» -«سر و ته یکی؟ کرمی که سر و تهش یکی باشد که مانند انسانی که سر و تهش با هم بازی می کند، کارش به کار خودش است و دیگر به کرم دوم کاری ندارد و ضمناً نکته ی مهم این است که تو چگونه می خوهی سر و ته کرم را از هم تمییز دهی و اثبات کنی کدام سر است و کدامین دم؟ مگر نمی دانی که که سر و ته کرم کاملاً هم سان هستند؟» -« خب پس چه؟ سر و ته دو تا؟» -« اگر کرم دو تا سر و ته داشت،آن وقت که جفت دم درست می بود. و ضمناً اگر کرم اول برای کرم دوم جفت دم می گرفت،کرم دوم با دم دیگرش تعادلش را حفظ می کرد. ضمناً کرمی که دو تا سر داشته باشد، چهار چشم دارد، چشم هایش را باز می کند و از روی دم کرم اول می پرد و دیگر مابقی جک بی معنی می شود» -« ای بابا... حالا بگذریم. کرم اول کاری می کند که کرم دوم به زمین می خورد.» -« به زمین می خورد؟ مگر نمی دانی که تحصیل حاصل محال است، کرمی که خود بر زمین است که نمی تواند بر زمین بخورد.» -« خب پس... به زیر زمین می خورد؟» -« زیر زمین را می خورد؟ این که عجیب نیست، مگر نمی دانی کرم ها غذای خود را از زیر زمین یافت می کنند.» -« پس چه؟ هوا بخورد؟» -« این که اصلاً با معنای مورد نظر تو جور در نمی آید، هر موجودی برای رفع خستگی باید چند لحظه ای هوا بخورد و یا حتی چند روزی برای هوا خوری سفر کند. کرم که با آن مشقت راه می پیماید که جای خود دارد» -« منظورمان این بود که کرم اوّل کاری می کند که کرم دوم لنگ در هوا می شود» -« لنگ؟ این که می رسد به همان جای اول! کرم که لنگ ندارد. کلّهم گردن است، مگر ما خلف آن که دم نام دارد و ما امامش که سر. وگرنه بقیه ی او گردن است» -« خب پس می گویم کرم اول کاری می کند که کرم اول گردن در هوا می شود» -« این که کار غیر معمولی نیست. اگر توجه کرده باشی همه ی کرم ها هنگام راه پیمودن، سر و ته خود را روی زمین قرار می دهند ولی گردن را روی هوا. عبارتی که تو استفاده کردی معنایی نمی رساند مگر راه پیمودن کرم.» -« این بار هم بگذریم! کرم دوم به کرم اول می گوید مگر تو کرم داری؟» -« این که یک ایراد واضح فلسفی دارد: کرم که کرمو نمی شود، همان طور که نمک با نمک نمی شود.» -« منظور کرم دوم این بوده که کرم اول آسکاریس دارد.» -« این که همان ایراد قبلی را دارد و یک ایراد منطقی واضح: آسکاریس که از کرم مورد نظر بزرگ تر است و در اوی جای نمی شود.» -« منظور دومی این بوده که می لوله؟» -« خود کرم به هنگام راه پیمودن می لولد، پس ما یحتوی او نیز چنین است. لذا معنای دیگری نمی تواند داشته باشد مگر راه پیمودن. ضمناً این که خود می شود نکته ی نغز جک. مثل این است که آخر جوک را اوّل تعریف کنی. مثلاً بگویی آن جوک را شنیده ای که موری بر کنار در بیمارستان ایستاده بود و می خواست به فیلی خون اهدا کند؟ و بعد جک را تعریف کنی.» -« اما ما که جک را گفتیم و تمام شد!» -« تمام شد؟ آنقدر به فرع زدی که از اصل دورمان کردی و ما نفمیدیم که کی جک تمام شد. ایرادی ندارد، از اول بگو!» -« یه روز یه کرمه واسه یه کرم دیگه جفت پا می گیره، دومی می خوره زمین و بر می گرده به اولی می گوید:اوهوی...!!! مگه کرم داری؟ » -« اه... چه لوس... این را که قبلاً چندین بار شنیده بودیم»
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زماني كه من نيستم!
|
| پیوندهای روزانه |
|
|||بیا تو بندر||| آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی شخصی دین / فرهنگ کامپیوتر و اینترنت خودرو کرمان عمومی قالب وبلاگ |
| نویسندگان |
|
خودنويس نفر دوم |
| پیوندها |
|
Test |
|
RSS
|