تبليغاتX
خودنویس
زماني كه من نيستم!

نورزوتان پیروز

سلام به اهالی محترم وب، کسانی که به وبلاگ متروک من چه اتفاقی و چه از روی علاقه راه پیدا میکنند! حدود چهار سال میشه که وبلاگ مینویسم، حالا دیگه اون شور و شوق سال اول رو ندارم، دیگه چه 5 تا بازدید داشته باشم چه پنج هزارتا، هیچ نفع و ضرری برام نداره! قبلا جایی مینوشتم که واقعا از جونم واسش مایه گذاشتم ولی آخرش چی؟ هر کی میومد یه سری بد و بیراه واسم میفرستاد و بعدشم میرفت! منم یه دفعه زدم به سیم آخرو بیخیالش شدم، بزار خودشون برن و مطلب گیر بیارن! اینا رو واسه ی این گفتم که نگید چرا هر دو ماه یه بار پس میفرسته و اینقدر بازدیدهاش کمه! البته امسال دم عید قصد دارم یه سری دوست توی این وب ایرانی پیدا کنم.

گفتم عید، لازم نیست حرفهای تکراری رو منم تکرار کنم چون اونوقت تکراری تر میشه، اون حرفا رو هم توی رادیو و تلوزیون و هم توی وب همه هزار و پونصد بار گفتن! فقط همینقدر بگم که "یک سال (برابر با چهار فصل و هر فصل 4 ماه و هر ماه 30 روز و هر روز 24 ساعت و هر ساعت 60 دقیقه و هر دقیقه 60 ثانیه و هر ثانیه ...) گذشت! به همین راحتی (و به قول بچه های تبلیغاتی، "به همین خوشمزگی!") هیچ فکر کردید که این 31536000 ثانیه ی عمرتون رو چه طور و برای چه هدفی صرف کردید؟! خود من چقدر از اون رو واسه ی خیر و نیکی گذاشتم و چقدرش رو توی راه بطالت و گناه فدا کردم، الان که فکر میکنم چیز زیادی از کارهای خوب امسالم به یاد نمیارم! شاید امسال ...

فکر کتید آیا سال دیگه، عید رو و همه ی عزیزانتون رو در کنارتون خواهید دید؟ چه تضمینی وجود داره! قدر روزهای خوشیمون رو بدونیم و از باعث و بانی این خوشی ها تشکر کنیم، شاید راهمون رو پیدا کنیم. یا حق ...

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط خودنويس | 


بابا که از سر کار خونه میاد با اوقاتی تلخ و ذهنی مشغول و در حالی که اضطراب و نگرانی در چهره اش کاملا مشخص است سعی میکند طوری نشان دهد که خانواده کمتر درگیر مشکلات شوند. افکاری که در سر دارد اکثرا مربوط به قسط های عقب افتاده مسکن و خودرو، چک های برگشتی ماه قبل، پرداخت نشدن قبوض آب و برق و تلفن و گاز، شهریه این ماه مدرسه غیر انتفاعی فرزندش، نزدیک شدن موعد پرداخت خرده قرض هایی که از دوستان گرفته بود و از همه بدتر ته کشیدن حساب پس اندازی که از آن خرج خورد و خوراک خانواده میکرد، شاید بشود گفت وحشتناک است!

زمانی که خودش را عادت داده بود به پرداخت چنین پولهایی گذشته و حالا او مانده و تک حقوقی که باید از اداره بگیرد. دو روز پیش که برای بار چندم با همکاران برای دریافت حقوق مراجعه کرده بودند چیزی جز همان پاسخ همیشگی "بودجه نداریم" نشنیده بودند! کاری هم از دستشان بر نمی آمد که انجام نداده باشند، از نامه های جورواجور به این و آن گرفته تا اعتصاب چند ساعته روز گذشته همه ی کاری بود که میتوانستند برای این وضع انجام دهند. خیلی وقت است که اسمی از اضافه کار به گوشش نخورده است، فعلا سعی میکند خودش را دلداری دهد که تا همین فردا پس فردا همه چیز حل میشود.

اما وقتی با خودش فکر میکند میبیند که خودشان هم کم تقصیر نداشته اند. فرستادن پسر کوچکش به مدرسه غیر انتفاعی، خریدن یک دستگاه یخچال قسطی، خریدهای بیخود و چندین مورد دیگر جزو لیستی بود که برای او سیاه سیاه بودند. در اینجا دیگر تقصیر خودش نبود چون فرزندش هرگز قبول نمیکرد که به میان دولتی ها باز گردد (!) و خانم خانه هم مجالی برای فکر کردن درباره خریدن یا نخریدن یخچال جدید به او نداده بود تازه اگر خریدهای خانه کامل نباشد قطعا مشکلات زیادی پیش خواهد آمد.

درگیر مشکلات و گرفتاریهایش بود که فرزند عزیزش از تهدیدهای مدیر مدرسه در قبال پرداخت نکردن شهریه این ماه برایش گفت و بعد از آن خانم خانه نارضایتی بقالی محل را از سنگین شدن حساب به گوشش رساند و ... حالا باید آماده بشود تا سری به خانه فلان فامیل بزنند و کادویی را به مناسبت تولد فرزندشان به آنها تقدیم کنند.

وقتی هر از گاهی فیلم های خارجکی را نگاه میکند از کانون گرم خانواده شان میخواهد خیلی چیزها را در بیاورد. اینکه چگونه درآمد خانواده شان را به این راحتی تامین میکنند، چطور وقت برای ورزش و تفریح دارند، چطور بزرگترین مشغله یشان تبدیل شده به بر هم خوردن قرار شامی که باید در رستوران مک دونالد میخوردند و در آن دیگری خورده شد و هزاران چگونه و چطور دیگر. فعلا باید فکری به حال خودش بکند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط خودنويس |