![]() |
![]() |
|
| زماني كه من نيستم! |
|
بگو از قصه ی عشقت
بگو از درد پنهانت بگو ای لحظه ی غمگین بگو اینجا مجالی نیست
بگو اینجا افق دور است بگو، دردم دو چندان کن سکوت خالی ام بشکن ببین گرمای قلبم را چراغی تازه روشن کن |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
خدای من! ای خدایی که خیلی یادت نمیکنم، یه کاری کن پولدار بشم! آخه اینم شد گوشی که به من دادی؟ خونه رو ببین، حالا چی میشد به منم یه ذره از اون مهربانی که میگن زیاد داری میدادی؟! حالا اینا هیچ، هزار جور مشکل دارم، دانشگاه، مریضی، کار کردن ... اصلا من چی از اون سرمایه دارا کم دارم که باید اینهمه بدبختی بکشم؟ ماه رمضون کلی روضه گرفتم، ماه محرم کلی زدم توی سر خودم و گریه کردم تازه هر وقت قرآن میخونن ساکت میشم و گوش میکنم، دیگه چکار کنم؟... آخ که چقدر انسان فراموشکاره! چی شده، یادت رفته چه وضعی داشتی، یادت رفته اون همه آدمهایی که از شدت نداری و از فرط دارایی سوختن؟ یادت رفته که دنیا دو روزه؟ یه خورده فکر کن، آیا خداوند ازت راضیه؟ اون روضه هایی که گرفتی، اون نمازهایی که خودندی و نخوندی، اون گریه های عاشورایی هیچ کدوم نتونسته تو رو به خدا نزدیک کنه با این همه هنوز یه نفر هست که وقتی درمونده میشی با عجز و ناله سراغش میری، کسی که همه ی زیبایی ها ساخته ی اوست، زیبایی! فکر کردی اون زیبارویانی که بخاطرشون کلی خودتو اذیت میکنی تنها مخلوقاتی هستند از بزرگی که زمین و آسمان را با تمام جزئیاتش آفرید و خود میفرماید در زمین زیبایی های بی شماری قرار دادیم تا اهل حق را بیازماییم. دریا، آسمان، ابر، سکوت..! یا حق... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
دوست، واژه ای که این روزها خیلی غریب به نظر میرسه! شاید اولین چیزهایی که به نظرتون میرسه دوست داشتن، همسر، دوستی از ته قلب، من تو رو دوست دارم (!) ، تو منو دوست نداری، اون همه رو دوست داره و ..و باشه، من اینجا رو دوست ندارم، من شیرینی دوست دارم! من خدا رو دوست دارم، من کلی دوست دارم. یه خورده دقت کنید که شما چند تا دوست دور و برتون دارید؟ توی مدرسه و دانشگاه، توی محله، توی محل کار، توی شهرداری، توی دارائی، توی بیمه، توی گمرک اوه...! واقعا من چقدر پر طرفدارم که اینهمه دوست و رفیق دارم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام! الان که دارم مینویسم از دفعه ی قبل بهترم، اون همه توهمات و جنجالهای ذهنم تبدیل شده به مسائلی کوچک، این هفته دوباره یادم اومد که توی "دنیا" زندگی میکنم! دنیایی که حیلی چیزهاش مطابق میل انسان نیست، دنیایی که میل به فتحش چشمان خیلی ها رو کور کرده و دنیایی که خداوند مثل توقفگاهی کوتاه در میان راه طولانی میان خیر و شر برای انسان قرار داده. یادم اومد چقدر علاقه های دنیایی دستانم رو بسته و چقدر دور شدم از افق نورانی معنویت، چقدر به غربت زمینی خودم عادت کردم! دوست داشتن، انسان دو پا خیلی چیزها رو دوست داره، همه چیز برای دوست داشتن انسان در نهایت منجر به لذت خواهد شد، بعضی لذت را ابدی میکنند و بعضی به گذر کردن از دلخوشی های دنیایی بسنده میکنند. هنوز لذت واقعی با آسمان بودن رو تجربه نکرده ام، هنوز حس بی نیازی از دنیا و دل سپردن به خالق رو نداشته ام، ای کاش از یاد نمیبردم که چقدر درمانده ام! درمانده از تلاش برای رسیدن به ایده آل ها و آمال بی انتهایی که هر لحظه فزونی پیدا میکنند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در قاب عکس ذهنم، شاید دوباره پیدا، آید ز دشت عشاق، معشوق بی ریایی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زماني كه من نيستم!
|
| پیوندهای روزانه |
|
|||بیا تو بندر||| آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی شخصی دین / فرهنگ کامپیوتر و اینترنت خودرو کرمان عمومی قالب وبلاگ |
| نویسندگان |
|
خودنويس نفر دوم |
| پیوندها |
|
Test |
|
RSS
|