تبليغاتX
KHODNEVIS

چطور خوشتيپ شويم؟!

لينك مستفيم  |  چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 18:45

یه مساله ای که تقریبا تا سه چهار سال پیش اصلا برام اهمیت نداشت نحوه ی لباس پوشیدن و ظاهر زیبا داشتن بود. از اونجایی که من به اکثر مسائل یه جور دید سرد و منفی گرا دارم (چرا؟!) برام مهم نبود که دیگران چه فکری راجع به سر و وضعم بکنند، اصلا يه جورايي توي اين باغ ها نبودم!

چند وقتي ميشه كه متوجه شدم شكل ظاهري و طرز لباس پوشيدن افراد تاثير عجيبي در روابط اجتماعي و شخصيتشون ميزاره، اين رو طي يكي دو سال قبل با زير نظر گرفتن افراد مختلفي كه اطرافم بودند درك كردم. چند باري كه در اين باب تفكر نموده ام (!) گسترگي موضوع و جنبه هاي روانشناختي كه در پي داره واقعا من رو گيج كرد، جذب و كششي كه به طور مثال يك ست اسپورت (به قول قديمي ها "سوسول"!) بر افراد جوان جامعه دارد به طور باور نكردني با لباسهاي رسمي و سنتي تر تفاوت داره، رنگها و طرح هاي مختلف هر كدوم در نظر افراد متفاوت ممكنه شخصيت خاصي از شما رو تداعي كنه و اين جنبه ي مشكل قضيه ست.

Michael Cera

به غير از لباس خيلي مسائل ديگه در خوشتيپ و جذاب بودن دخيل هستند، به طور مثال مدل مو. اگه بهتون بگم من تابحال غير از ماشين كردن با شماره ۲۴ هيچ مدل مويي رو امتجان نكردم چي ميگيد؟! مساله ديگه ميتونه استفاده از عطرها و ادكلنها باشه. تعداد محدودي رو ميشناسم كه هميشه از يك عطر بخصوص استفاده ميكنن و اين حس خيلي خوبي به آدم ميده. خلاصه اين قصه سر دراز داره، نظر شما چيه، آيا لباس و تيپ براتون مساله مهمي هست يا نه؟ شما چه تيپي هستيد؟! يا حق...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : اجتماعی  | 

 

سال نو ، قلب نو

لينك مستفيم  |  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 5:45

افراد معمولا در اجتماع رفتار مختلفي از خودشون نشون ميدن، بعضي از همه يه چيزي طلبكارند، روي خوش نشون دادن به اين افراد باعث تغييرشون نميشه! عده اي ديگه فقط به خودشون فكر ميكنند، تا زماني كه منافعشون در دست شما باشه خوش رفتارند و كلي بهتون احترام ميزارند اما وقتي كه به قول معروف خرشون از پل گذشت براشون هيچ اهميتي نداره كه كسي ناراحت بشه يا دل كسي بشكنه، همه چيز رو فراموش ميكنند. عده اي ديگه سعي ميكنند كه صورت ظاهري خوشي رو در جامعه داشته باشند، در واقع باطنا ممكنه هيچ مهر و محبتي نداشته باشند اما زوركي هم كه شده با خنده هاي تصنعي و تعريف و تمجيدهاي ضايع (!) ميخوان خودشون رو خوشرفتار و پر ظرفيت نشون بدند. گروهي ديگه ترجيح ميدن كمتر خودشون رو درگير ديگران بكنند، آسته ميان و آسته ميرن...

دسته ي بعد اما با همه ي گروه هاي گذشته تفاوت دارند، رفتار و كردار اين دسته خارج از معيارهاي بده و بستان و ماديانه ي دنياست، اونها بي دليل عاشق همه اند، مهم نيست كه مهر و محبتي كه به افراد دارند نفعي بهشون برسونه يا نه. اين گروه همونطور كه حتما در ذهنتون بهش رسيديد اهل دين و ديانت هستند، اگر مهر ميورزند از روي عشقي است كه خداوند در نهاد انسان گذاشته، عشقي كه در قلب گرمشون در ميان هر چه نامردي و از پشت خنجر زدنه روشن باقي مونده. هر لحظه انديشه ي "از خاكيم و به خاكيم" در ذهنشون تلنگريه به همه ي دنيادوستي ها و منافع طلبي هاي رايج، اگر دلي رو ندانسته بيازارند تا وقتي دوباره دل طرف رو بدست نيارند قلبشون راضي نميشه، هر لحظه فكرشون سيري در فراي عالم ميكنه و انديشه هاي متعالي وجودشون رو در مينورده. ممكنه خيلي از مردم بهشون به چشم ديگه نگاه كنند، يا توي ذهنشون كلماتي مثل "بيچاره"، "طفلي"، "مسخره"، "ببو" يا خيلي چيزاي ديگه نقش ببنده، ولي اونهايي كه تابحال فقط يكبار به خودشون و زندگيشون فكر كرده باشن به اينگونه زندگي كردن غبطه ميخورند، مهم اينه كه خودشون ميدوند چه كسي بيچاره ست و توي زندگيش به جايي نرسيده! در مقابل خيلي ها هستند كه دل شكستن و سنگي بودن بخش لاينفك وجودشون شده، انگار كه با يك آدم آهني طرف باشيد! راستي حالا كه سال نو داره مياد فكر كرديد كه چند بهار از عمرتون گذشته، فكر كرديد عاقبت چي ميشه و به كجاي اين دنياي فنا شده ميرسيم؟ وقتش رسيده كه دلهامون رو مثل سالي كه مياد نو كنيم، شعار نيست، حرف نيست،ميدونم سخته اما وقتي دلتون رو نو كرديد از زندگي برداشتي جديد خواهيد داشت، ارزشش رو داره، باور كنيد! يا حق...

اضافات 1 : يكي از دوستان ازم پرسيد خودت جزو كدوم دسته اي، ديدم اگه بخوام راستشو بگم به نظر خودم تا اينجا چيزي كم نذاشتم، اما معمولا همه خودشون رو آدماي خوبي ميدونن، مهم اينه كه نظر ديگران چي باشه.

اضافات 2 : سال نو مبارك! به اميد سالي پر از سلامتي و موفقيت براي ملت ايران، زنده باد وطن!

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : عمومی  | 

 

دنياي بي رنگ واقعي

لينك مستفيم  |  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 11:45

هميشه تصوري كه از دنيا داشتم پر از آرمانها بود، پر از لحظات ناب با هم بودن، عشق، ايمان و محبت... توي دنياي من همه خدا رو دوست داشتند، خدا رو بخاطر خودش دوست داشتند، به خاطر همه ي عظمت و جلالش، به خاطر تمام محبتي كه بي دريغ نثارشون كرده. توي دنياي من همه بي دليل محبت ميكردند، بدون هوس دوست داشتند، توي دنياي من مهم عاشقانه زيستن بود، مهم اين بود كه براي خوبي ها و عاشقي ها تلاش كرد نه هيچ چيز ديگه...

افسوس، دنياي زيبايي كه بنا كرده بودم خيلي زود رنگ باخت، وقتي براي اولين بار دنياي واقعي رو ديدم همه چيز برام پوچ شد، دنياي من هيچ شباهتي به چيزي كه ميديدم نداشت، همه ي مفهوم هايي كه توي ذهنم معني زندگي رو تعبير ميكرد گنگ شده بود، آخر اين تكرار بي معني و كثيف به كجا ميرسد؟ انساني كه نميبيند، هيچ چيز را نميبيند، مثل اينكه هيپنوتيزم شده باشد بي هدف تكرار ميشود، تكرار ميشود و باز تكرار ميشود، تكراري فرساينده و پوچ و در انتها فنا ميشود، بي آنكه عشق ورزيده باشد، بي آنكه خدا را حس كرده باشد و بي آنكه حتي خودش را پيدا كرده باشد.

انتظار

آهاي دنياي واقعي! من در دنياي خودم زندگي ميكنم، من همچنان محبت ميكنم، عشق ميورزم و خدا را با تمام وجود احساس ميكنم، چطور ميتوانم دنياي خودم را فراموش كنم؟ گرچه تو پر از بدي هستي، پر از دامها و چنگالهاي تيز، پر از فريبها و ظاهرسازي ها اما چه باك اگر براي آرمانهايم فدا شوم، و چه زيباست براي معبود زندگي كردن، او كه اراده كرد تا من زنده باشم و هر گاه اراده كند نيست ميشوم، آري اي دنياي واقعي، تا آن هنگام كه به اذن او زنده هستم پاك و عاشق ميمانم. چه زيباست لحظه اي كه از تو و دغدغه هايت جدا شوم. يا حق...

توي حساب:
فقط "يك" عدده،
توي اين عالم فقط "يكعدد" ه!
بقيه هر چه هست،
صفر است،
همه صفر اند،
هيچ اند،
پوچ اند،
خالي اند...
- دکتر شریعتی -

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

من نميخوام الكترونيكي بشم

لينك مستفيم  |  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 23:23

چند سالي ميشه كه اينترنت مثل همه ي چيزهايي كه خودشون ميان (!) وارد زندگي ما ايراني ها شده، اتفاقي كه خيلي ها مثال ورود تلوزيون رو براش ميزنن، اما اينترنت هيچ شباهتي به تلوزيون، پيكان، بستني و... نداره. خوشبختانه بعد از چند سالي كه از ورود اين فرزند عصر ارتباطات به ايران ميگذره كم كم ميشه گرايش به سمت استفاده ي درست از اون رو ديد، در مقابل روزهايي كه داشتن يك ياهو آي دي شق القمر كردن به حساب ميومد و وقتي ميشنيدن كسي اهل اينترنته با لحن دلسوزانه اي از فاسد شدن جامعه و برنامه هاي امريكا بر عليه هويت ايراني صحبت ميكردند و البته هنوز هم گاهيبر اثر ادم آشنايي چنين مسائلي پيش مياد.

به هر حال امروز خيلي از سازمانها و مراكز دولتي و خصوصي دم از الكترونيكي شدن و مكانيزه كردن امور ميزنند. استان ما (كرمان) هم به عنوان اولين شهر الكترونيكي و پايلوت طرح دولت الكترونيك در تب و تاب اين پديده و شروع خرج كردن بودجه ها به سر ميبرد. امروز براي اولين بار انتخاب واحد دانشكده ي كرماني ما از طريق اينترنت انجام شد، از طريق "سامانه ي تحت وب دانشكده"!!! از اولين دقايق سرعت سرور به شدت پايين اومد، ارورهاي ديباگر Net. و سرانجام Down شدن سرور براي حدود 2 ساعت و دانشجويان بخت برگشته كه حداقل هر كدوم 4 ساعت براي يك انتخاب واحد نا قابل و استفاده از فناوري روز به صفحه ي مانيتور زل زدند و چشمان قرمزشون رو به Loading صفحه دوخته بودند و تجربه اي كه از "الكترونيكي شدن" در ذهنشان نقش بست.

كاري ندارم اشكال از كجا بود، سرور نامناسب، طراحي غير استاندارد و سنگين صفحات يا برنامه نويسي كشكي، فقط ميگم اگه قراره يه عده تازه وارد شروع كنند به الكترونيكي شدن و اولين مز مزه هاي خودشون از سايبر رو داشته باشند با اين كارامون فراريشون نديم، عدم برنامه ريزي و تخصصي كار نكردنمون رو گردن عدم كارآيي شيوه هاي جديد نندازيم. تجربه هاي اينچنيني براي خيلي از كاربران اينترنت بانك، خريد الكترونيكي، مشتريان ساده ي عابر بانكها و غيره تكرار ميشه و اونوقت توقع داريم فرهنگ استفاده از اين پديده هم توسط مردم پذيرفته بشه، يا حق...
 

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : اجتماعی  | 

 

نفرين به شيوه ي آمريكايي!

لينك مستفيم  |  چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 23:58

هفته ي پيش بود كه بعد از امتحانات اولين ترم دانشجو شدن به فكر اجراي يه پروژه ي دبش افتادم، بعد از كلي سي پي يو چسبوندن و جند بار هنگ كردن طرحش رو در آواردم و با خودم گفتم مهندس، اينجا ديگه استعداد رو شكوفا كن، بزار همه بدونن چه هوش خفته اي كنارشون حيات داشته و خبردار نبودن! يكي دو روز روي پروژه كار كردم و تقريبا به كليد حل اين معادله دست پيدا كرده بودم.

در صبح يك روز زيبا (چه حالي ميده تا 11 خوابيدن) و در حالي كه كلي طرح و ايده توي مخيله بالا و پايين ميپريد دكمه پاور رو فشار دادم و بعد از چند ثانيه لودينگ زيباي ويندوز و ... ها! چي شد؟! يه صفحه آبي (به قول بروبچ حرفه اي "Blue screen") با يه خروار فحش انگليسي و بعد از چند ثانيه ريست شدن سيستم و ديگر... و ديگر هيچ، كل زندگي يك نابغه به تاريخ پيوست! خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه، خداحافظ پي دي اف هاي ارزشمند من، خدانگهدار Apache و كل ما في www و بدرود، اي هارد سختكوش من...

تصور قيافه ي يك كاربر به ظاهر حرفه اي كه هاردش بدون هيچ بك آپي جلوي چشمانش سيلندر سيلندر (!) از دست رفته نبايد چندان سخت باشه. خب، به نام خدا، بيمار ما آماده ست، متاسفانه هيچ كاري از دست ما بر نمياد...





و اكــنــون مــن مـــــانـــده ام
و كـــولــــــه بـــاري از افـــسوس
و انـــــــــــدوه
آي مـــــــلـــت!
از من ظلــمت زده عبرت گــيريد
ســــــهم مـــــن از هـــمه دنــــيا
جز ســــكوتي ســـــرد نيست...!



اينقدر گفتن قانون كپي رايت رو رعايت كنيد، آه شركتهاي مظلوم (!) نرم افزاري آمريكايي و كانادايي و غيره و ذالك دامنتون رو ميگيره، مگه اين بيل گيتس پول از توي كاخ سفيد آوارده شكم اينهمه كارمندو سير كنه؟ مگه كميته امداد (اوپن سورس) براتون كم گذاشته بود كه حق اين ملت رو ميخوريد، مگه شما كليد اسرار رو تماشا نميكنيد؟ (خيلي هم ربط داره)...!! به اميد روزي كه هيچ هاردي بي وفايي نكنه، و ويندوزي نباشه كه به خاطرش مورد نفرين قرار بگيريم، يا حق...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : کامپیوتر و اینترنت  | 

 

زمستونه

لينك مستفيم  |  پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 0:50




زمستونه! دلم چقــــــدر تنگه، هوا سرده، پر از حرفه، زمستونه! اينجا بارون نمياد، نماز بارون خودنديم شايد خدا رحمش بياد. ميگن برف سفيده، خودم توي تلوزيون ديدم، اونجا برف مياد، اونجا شلوغه، اونجا پر از برفه! اينجا وقتي ميريم زير آسمون از توي دهنمون بخار در مياد، زمستونه! اينجا يه نفر روي پل خوابيده، چقـــــدر سرده، اونجا نميشه روي پل خوابيد، پر از برفه، زمستونه! يا حق...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : اجتماعی  | 

 

چرا غم داري؟

لينك مستفيم  |  جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 19:19

يه روز يه نفر بهم گفت : "چرا هميشه غم انگيز مينويسي؟ چرا همش از دنيا شكايت ميكني، زندگي زيباست اگه زيبا بيني!" توي اون لحظه فهميدم كه اون هم مثل همه ي انسانهاي امروزي فقط ميخواد خوبي ها رو ببينه اما تنها راهي كه داره بستن چشماش به روي تلخي هاي دنياي امروزه. خيلي ها از اين حرفها به من و امثال من ميزنن، مثلا "آخه تو كه اول جووني و شادابيته چرا عين پيرمردا همش يه گوشه غمبرك زدي؟ تو وقتي بزرگتر شدي چي ميشي!!" حقيقتشاينه كه انسان امروزي فكر ميكنه بايد فقط شاد باشه، يه زندگي كه فقط انسان دنبال آسايش و تن پروري خودشه و شايد به من بگه "جوان افسرده ي فراري از جامعه!" پس بزاريد كمي هم من حرف بزنم.

ما انسانهاي امروزي كمتر به خودمون فكر مي كنيم، به نوعي يادمون رفته كه در غربت دنيا هستيم، يادمون رفته يه روح هم توي اين كالبد بدن داريم. شاعر همه ي حرف منو يكباره ميگه : "شادي ندارد دلي كه غم ندارد / آن را كه عالم غم ندارد عالم نيست" انساني كه حقيقت خودش رو فهميده بايد غم داشته باشه، بايد به معشوق فكر كنه و ببينه كه چرا ازش دور شده. انسان مدرن امروز كه صبح و شبش رو ميان آواري از صفر و يك ها سر ميكنه در واقع زندگي نميكنه بلكه فقط ميخواد به نحوي خودش رو از حقيقت دور كنه. در عين حال آنكس كه غم دارد با ديدن نشانه هاي خالق چنان سرشار از شور و شوق ميشود كه وصفش ناشدني است، غروب، دريا، باران و ... همه او را سرمست ميكند، او وقتي خدايش را شناخت با عزمي راسخ در راه او قدم بر ميدارد، علم مي آموزد، "زندگي" ميكند و خداي را سپاس ميگويد، مفاهيمي كه با شادي محض هرگز ظاهر نميشوند. اين مبحثي هست كه من طي هفته هاي آينده ادامه ميدم و خوشحال ميشم نظرتون رو بدونم، يا حق...

من تو را ميبينم!

وقتی کسی نيست که به دادت برسه پس داد نزن، سکوت کن، شايد از سکوتت همه بفهمن که چه قدر درد و رنج توي وجودت انباشته شده، فرياد دردت رو دوا نميکنه، اما سکوت شايد نتونه دردتو از بين ببره اما ميتونه خيلی راحت تو را از اين دنياي مسخره نجات بده ...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

ژل ميزني؟!

لينك مستفيم  |  جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 23:27

- "ژل ميزني؟!"

- "نه، تا حالا از اين چيزا استفاده نكردم."

- "سشوار چي؟"

- "نه!"

- "حتما تا حالا شونه هم به موهات نزدي؟!"

- "خب ديگه، درويشي زندگي ميكنيم!"

نگاه تمسخرآميزي بهم انداخت، پيش خودم احساس رضايت كردم، كيفمو برداشتم و از اتاق اومدم بيرون، كنار پله ها يه نفر داشت با موبايلش ور ميرفت، آروم پله ها رو پايين رفتم. پاييز كويري ما هم شروع شده، سوز صبحگاهي زير بغلم زد، عجيبه كه هنوز بعضيا ميتونن با آستين كوتاه اين سرما رو تحمل كنن! به هر كسي كه نگاه ميكردم يه جورايي درگير بود، چقدر برام خنده دار شده مخفي شدن زير صورتك، انگار هيچكدوم نميخوان خودشون باشن.

چند وقتيه كه به حرفاي اطرافيانم توجه بيشتري ميكنم، هر وقت يكيشون با من همراه ميشه انگار هيچ حرفي براي گفتن نداره، انگار حرف زدن با من به مزاقش خوش نمياد، دوست داره درباره ي يه چيزايي حرف بزنه اما انگار ما رو محرم نميدونه، ميدونيد كه منظورم كدوم حرفاست؟ آره درست حدس زديد.

خدايا! گفتي دنياي شما آدما خيلي كوچيكه با من بينهايت ميشه، گفتي اگه دست به حلقه ي در خونه ي من انداختيد و در زديد هيچ كدومتون رو رد نميكنم، گفتي اگه دنيا رو خواستيد بهتون ميدم اما اگه پاكي و درستي رو انتخاب كرديد دنيا با شما بيگانگي ميكنه، دنياي شما با گمراهي و تباهي آميخته شده پس اگه اينطرفي شديد دنيا رو جز وسيله نخواهيد ديد و اگه اونطرفي شديد براي هر ذره ش هر كاري ميكنيد. حالا ميگم اي خدا، من هنوز غرق دنيام، ميخوام از ساحل تو بهش نگاه كنم، بارها سعي كردم و نتونستم، بهتر بگم خواستم هم با تو باشم و هم دنيا رو داشته باشم، كمك كن!

اين چندوقت كه تنها بودم بهتر به خودم فكر كردم، به گذشته، حال و آينده اي كه چيزي ازش نميدونم، اين وسط يه رفيق قديمي بود كه هر روز شوق ديدارش در دلم بود، هر وقت دلم ميگيره بعد از خدا بهترين همراز منه، خدايا دوستان همدل رو جدا نكن، نميخواستم بنويسم اما نوشتم پس ببخشيد كه "همينجوري" نوشتم، يا حق...

                                           بگذر از خـويش اگــر عــاشق دلبــاخته اي

                                           كه ميان تو و او جز تو كسي حايل نيست

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

شکر نعمت کنید!

لينك مستفيم  |  چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 8:51

سلام! توي پستهاي قبل اشاره كردم كه بنده دانشجو شدم ( اوه! ) و به دليل مهاجرت از مركز استان به شهرستان مجبور شدم در شهر خودمون و جايي كه تا همين يك ماه پيش ساكن اونجا بودم به خوابگاه برم، واقعا كه خيلي زوره! بعد از طي كردن هفت خان رستم جهت ثبت نام در اين دانشگاه ( خدا نصيب گرگ بيابون نكنه! ) رسيديم به آخرين مرحله كه همون تحويل اتاق از خوابگاه باشه. از اونجايي كه من در مركز استان تحصيل ميكردم و دانشگاه هم در همونجا بود قاعدتا هيچ كدوم از دوستان من به خوابگاه نيومدن چون خودشون اينجا خونه دارن، اين وسط من موندم كجا برم، از شيرازي و تهراني گرفته تا شهرستاني هاي استان همه با هم اتاق گرفتن حالا من بگم از كجا اومدم؟! دست آخر دل رو زدم به دريا و با چند نفر كه قيافشون شبيه قحطي زده ها بود اتاق گرفتم، يعني كس ديگه اي يه كرماني آواره رو تحويل نميگيرفت!

همتون از وضعيت خوابگاه هاي دولتي شنيديد، حتي اونهايي كه در دانشگاهاهي معروف ايران درس ميخونن هم از خوابگاه ها راضي نيستند حالا حسابشو بكنيد اينجا چه وضعي داره! امكانات در حد صفره و در هر اتاق 6 نفر ساكن هستند، در اتاقها به جز يه تخت خشك و خالي كه اوهم نصفش شكسته و يه موكت زير پا چيزي نيست، البته يه يخچال هم وجود داره كه ديگه نميشد حذفش كرد. هم اتقي هاي من هم از بچه هاي عشاير هستند ( چه شانسي دارم من! ) هنوز تلوزيون رو درست نديدن، من بيچاره يه تلوزيون 5 اينج ( از اون سياه و سفيداش ) همراهم آواردم كه فيلماي ماه رمضون رو نيگا كنم اما اين بنده هاي خدا اونقدر از ديدن تلوزيون ذوف ميكنن كه اجازه نميدن كس ديگه اي بهش دست بزنه، مثلا ميشينن شبكه ي چهار رو برفكي و بدون صدا تماشا ميكنن!

خلاصه ي كلام اينكه اينجا كلا حالم گرفته شد، اون از وضع خوابگاه و غذاهاش، اونم كه از هم اتاقيهام، دوستانم رو از دست دادم و اينجا تنهاي تنها نه دل و دماغ درس خودندن رو دارم نه وقتشو! الان قدر خونه ي خودمونو ميفهمم، آدم تا يه چيزي رو از دست نده ارزشش رو متوجه نميشه، يادت بخير اي خانه ( به انضمام خوردن و خوابيدن! ) خدا اينجوري به آدم حالي ميكنه كه اي آدم، قدر نعمتهايي كه داري رو بدون و شكر كن. من هم خدا رو شكر ميكنم، سلامتي، قبولي در دانشگاه و به خاطر هر چي كه دارم. تا ديدار دوباره، يا حق...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : شخصی  | 

 

مرا از من بگير...

لينك مستفيم  |  جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 9:39

امشب باز بليط سفرم را از باجه ي نمناك وضو خريدم، سجاده را دشتي براي اوج گرفتن، تكبيرم را شروع پرواز كردم، بال فرشته ها را قرض گرفتم، ستاره ها را چراغ راهم كردم. در مسير عشق، به سوي دوست اوج گرفتم، چه دلها كه عاشق ديدم، چه ديده ها كه گريان يافتم. اينجا آنچه كه از زمين ميديدم خيلي فرق دارد، مسافران همه بي قرار و پر از شوق! انگار بايد پياده شوم، تا ايستگاه وصل او، تا مرز باران، تا آبادي معرفت راه دراز است و من، توشه اي براي سفر ندارم...

هر چه ميكنم دلم نميگذارد از اينجا بنويسم، از آدمهايي كه فرصت فكر كردن ندارند، از صداي گنجشكاني كه در بوق بوق ماشينها خفه ميشود، از كجاي اين دنيا بنويسم؟ او كه قول داد مي آيد و دنيا را "خوب" ميكند هنوز چشمان بردبار عاشقان را منتظر گذاشته، او كه هر غروب جمعه باز آفتاب را به خوابگاهش بدرقه ميكند و باز دلمان را در حسرت ميگذارد. مولاي صاحبدلان! گرچه لياقت ترنم عاشقانه ات را ندارم، اما مهرت در قلبم خانه دارد و تا هميشه منتظرت خواهد ماند.

بايد رفت

اي آسمان ديدار! مرا از من بگير، مرا از اين "من" بي من بگير، بگذار پرده هاي نفس و حجاب دنيا همينجا روي زمين بماند، با تمام سنگيني اش! بگذار تا ايستگاه آخر مسافر باشم! مسافر ميداند اينجا جاي ماندن نيست، ميداند! آري او ميداند قدم در راه گذاردن آسان نيست اما ماندن جايز نيست، وقت تنگ است، بايد كوچ كرد. يا حق...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

خوابگاهی شدم رفت!

لينك مستفيم  |  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 11:14

سلام! رمضان رسيد! البته مثل هميشه من يه كم دير حاليم ميشه! فيلماي امسال تلوزيون هم بدك نيست اما من بيشتر با آهنگهاشون حال ميكنم. خب تغييرات چطوره؟ اكنون چهره ي بنده رو در سمت راست تصوير مشاهده ميكنيد كه البته عكس بدتر از اين نداشتم ولي چاره چيه كه فعلا دور و برم بهتر نبود! به خدمت شما عرض شود كه با توجه به فضاي تاريك و گرفته (و تا حدي ضايع!) قالب قبل بار ديگر قالب رو عوض كردم تا به صورت ضمني مشتي محكم بر دهان آمريكاي جهانخوار نيز زده باشم! مرگ بر گوگل، مرگ بر مايكروسافت (زنده باد فايرفكس!).

تا حالا چند باري از جستجوگر جديد مايكروسافت (www.live.com) براي سرچ كردن عكسهاي مورد نظرم استفاده كردم، واقعا اينبار گوگل بايد بده درشو گل (خاك + آب) بگيرن! اصلا وقتي با گوگل سرچ ميكنم همه جور عكسي پيدا ميكنه غير از اوني كه آدم ميخواد اما اين واقعا كارش درسته، حتما يه بار امتجان كنيد، البته اين حرفم بيشتر در مورد واژه هاي انگليسي صدق ميكنه.

با اينكه در دانشگاه مورد علاقه ام قبول شدم اما چندان حال خوشي ندارم، آخه مجبورم برم خوابگاه! نميدونم خوابگاه اون دانشگاه چطور باشه، اصلا نميدونم امكاناتش چطوريه، هم اتاقي چند تا دارم و ... هر كي قبلا تجربه ي خوابگاه هاي دانشجويي رو داشته يه چيزي بگه تا ما هم بدونيم. فكر كنم اونجا ديگه بايد قيد اينترنت رو بزنم، البته ممكنه با انجام يه سري عمليات انتهاري خودمو به كافي نت برسونم! يا حق...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : عمومی  | 

 

قالب جديد و ...

لينك مستفيم  |  شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 0:20

سلام، سلامي كه مدتي مديد در اينجا تازه نشده است، هميشه آرزو داشتم واقعا از همه ي ريز و درشتها، خوبي ها و بدي ها و بودن ها و نبودن هاي دنياي خود در اينجا بنويسم، اما حيف كه هميشه چقدر زود دير ميشود و من و همه ي دنيايم هميشه در عجله، پر از شوق رفتنيم، بدون لحظه اي درنگ!

رفتن

قرار است يك مدت مرخصي بگيرم، اگر چه تابحال هم جز اين نبوده است (!) اما اينبار چون به اجبار از خودنويس جدا ميشوم تفاوت دارد. حالا كه عزم رفتن كردم بد نديدم تا شكل و شمايلي در خور خودنويس و مخصوصش بسازم تا وقتي نيستم تازگي جوهر خودنويس را حس كنيد. بسيار نياز دارم تا نظر شما را بدانم، درباره ي شكل جديد و مطالب آينده، اينكه از چه بنويسم، آيا با نوشته هاي من خالي ميشويد يا پند ميگيريد يا اينكه بر طبع شما جور نيست؟

اينبار قصد بر اين بود كه اندكي اديبانه تر و برازنده تر در خودنويس بنويسم، حداقل براي يكبار، پارسي را اينگونه ادا كردن گرچه عرف جامعه ي امروز نيست اما اصل و هويت ايراني را در ذهن هر خواننده تداعي ميكند. رسانه هاي نوين امروز عمدتا پارسي را به نحو گفتار روزانه ي آن ترويج ميكنند، هر از گاهي اينگونه نوشتن و خواندن خوب است، مگر نه؟!

قصد دارم اگر خدا بخواهد پس از بازگشت به اندازه ي همه ي نانوشته ها بنويسم. براي پايان شعري از امام خميني (ره) :

 

خورشيد جهان
بيدار شو اي يار از ايـن خــواب گـران
بنـــگر رخ دوسـت را بـــهر ذره عيـان
تــا خــوبي در خودي خــود پنهانــي
خورشيد جهان بود ز جشم تو نهان

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : شخصی  | 

 

عاشق خوبي باش

لينك مستفيم  |  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 11:26

همیشه توی این فکر بودم که عشق یعنی چی، عشق چه بعد (یا ابعادی) داره، اصلا انسان عاشق چی میشه؟ عاشق خدا، عاشق یه دوست، عاشق یه همراه، عاشق یه زمان، یه رویداد، یه مکان... اما وقتی بیشتر فکر کردم دیدم انسان عاشق خوبیهاست. عشق بخدا ایده آل ترین عشق فرازمینی ست، اما در دنیای خاکی ما من عشق رو اونطور که توی مردم هست نمیبینم.

عاشق خوبی باش

من عشق رو در تک تک جلوه های دنیا میبینم، در صداقت و پاکی، در مهربانی و دلسوزی، در شاد بودن و در به یاد خدا بودن... هر وقت انسان کسی رو میبینه که این ویژگی ها رو داره عاشقش میشه. من هنوز عشقی که توی فیلمها و میون کوچه و خیابونها رنگ میگیره رو تجربه نکردم اما در میان دوستان و اطرافیان عاشق خیلی ها شدم، باورتون نمیشه اما واقعا شده که روزها به یک نفر فکر کنم، به رفتار و کردارش و به خصلتهایی که داره - درست مثل کسی که دلباخته ی معشوقی شده اما عشق من یک نفر نیست، عشق من همه ی کسانی هستند که خوبی و صداقت رو باور کردند. هر وقت چنین انسانهایی رو میبینم به فکر فرو میرم، به خودم فکر میکنم و شاید احساس نیاز میکنم، یه جورایی کارم گره میخوره و حسرت همراه اونها بودن وجودم رو فرا میگیره، دلم میخواست با همه اونها بودم...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : شخصی  | 

 

مرورگر Avant

لينك مستفيم  |  سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 14:26

سلام، از امروز میخوام کم کم وارد حوزه ی کامپیوتر و اینترنت هم بشم، هر چند از ابتدا در موضوع بندی این رو در نظر داشتم اما چندان روش کار نکرده بودم. حتما همه ی شما که در اینترنت گشت و گذار میکنید تا حالا در دو راهی انتخاب یکی از مروگرهای IE و Firefox قرار گرفتید، اما امروز من گزینه ی سومی رو معرفی میکنم که اگر یه خورده تعصب رو کنار بزارید از هر دوی اونها بهتره، در واقع ترکیبی از اون دو هست.
 
Avant web navigator
 
مرورگر آوانت از موتور IE استفاده میکنه، یعنی سایتهایی که مشاهده میکنید دقیقا مانند IE نمایش داده میشن و از لحاظ سازگاری با سایتهای مختلف خیالتون راحت میمونه. در عین حال قابلیت نمایش چند صفحه در یک پنجره (TB)، فیلتر کردن تبلیغات، نوار جستجوی داخلی، ترجمه، فیلتر کردن اشیاء در سایتها (مثل اپرا)، تعویض پوسته، زبان فارسی، ذخیره ی محیط کاری (مثل نت اسکیپ)، نمایشگر RSS، رفرش خودکار زمان دار، پر کردن خودکار فرمها، بزرگ و کوچک کردن عناصر صفحه (عکسها، متون، جداول و ...)، مدیریت Proxy، مدیریت ایمیلها، پاک کردن کلیه ی سوابق مرورگر (جستجوها، سایتها، علاقه مندی ها و ...)، ساخت پوسته ی دلخواه، ذخیره ی اطلاعات شخصی رو سرور Avant و دسترسی به آنها از هر جای دنیا و ده ها قابلیت منحصر به فرد دیگه که واقعا گلچینی از ویژگی های مرورگرهای معروف دنیاست.
 
استفاده از این مرورگر کاملا رایگانه و میتونید از سایت رسمی Avant دانلودش کنید. یکی از نکات جالب دیگه پشتیبانی کامل از این مرورگر توسط انجمنهای گفتگو، بخش ارتباطات و ایمیل سایت Avant هست که اون هم به طور رایگان انجام میشه. با دانلود این مرورگر قابلیتهای چندین مرورگر رو با هم تجربه میکنید، به امتحانش میرزه. یا حق...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : کامپیوتر و اینترنت  | 

 

به آسمان نگاه کن!

لينك مستفيم  |  جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 14:49

غروب دیروز یه بار دیگه به آسمون نگاه کردم، به ابرهای تیره و تار که با نور طلایی خورشید مغرب میسوختند و سایه ی زیباشون رو با سرخ آفتاب و سردی تاریکی همراه میکردند. ای خالق! عجب نقاشی هستی، نقاشیهات همه پر از طراوت، زندگی و سادگیست. هر وقت به آسمون غروب نگاه میکنم عظمتت رو دوباره درک میکنم، چطوری بگم ... شرمنده میشم و شاید میترسم، به خاطر همه ی ندیدنها و نفهمیدنها، به خاطر سردی و خاموشی قلبم، قلبی که انگار صدای گنجشکها رو درک نمیکنه...

 

دیروز یه حسی داشتم، یه حس آزادی از دنیا، معبود من! مگه میشه تو که من رو از هیچ آفریدی و بهم زندگی بخشیدی، آسایش و راحتی دادی، مهر و محبت دادی و عشق رو در نهادم کاشتی چیزی جز سعادت من رو بخوای؟ برای یه لحظه حس کردم آزادم، جدا از فکر و خیال امروز و فردا، فقط تو بودی و من، من با قلبی که انگار تازه بیدار شده بود. ای همسفر جاودان! هیچ خیالی جز تو سزاوار نیست، خیلی شده که ازت ناراحت شدم به خاطر خواسته هایی که برآورده نکردی اما حالا فهمیدم که چقدر ذهن کوچکم ناتوان بود از درک خوب و بد و تو تنها مراقب این بنده ی کوچک.

 

مغرب

 

امروز یه بار دیگه معنی توکل رو فهمیدم، یعنی ای صاحب، ای اون که جز تو هدف و مقصودی نیست، هر چه تو خواهی همان برای این مخلوق بهترین است. امانتی که به "من" دادی، جسمی فناپذیر، گوشت و پوست و خون، همین! اما حقیقتم را فراموش نمیکنم، رسیدن به تو، تنها چند ثانیه از تو تا "من" فاصله ست، فاصله من هستم. فاصله قبول تعلق به توست، فاصله درک وجود همیشه زنده ی معبود است و حائلی به نام دنیا، خیلی سخت نیست، آن را فرو خواهم ریخت تا به "حقیقت" برسم، تو یاری ام کن ای راهنما...!

 

 

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

من يک بسيجي ام!

لينك مستفيم  |  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 15:23

خیلی وقته که توی یه فضای غم انگیز گیر کردم، حتما خسته شدید! هر وقت غم و اندوه دارم بهترین تسکینم گوش کردن به یه آهنگه، آهنگی که مثل دارو برای مریض دردم رو شفا میکنه و ... خداوند. من نمیدونم چطور احساسم رو بیان کنم، من عاشق مهربانی ام، اعتقاداتم رو از صمیم قلب دارم، نماز میخونم، اما هرگز نمیتونم دین رو با جامعه ای که توش هستم سازگار کنم. من بسیجی (؟) نیستم، من درسخوان نیستم، من تنها دنبال لذت بردن از زیبایی های زندگی هستم. چرا امروز باید به اسم دین خودم رو مجاب کنم که موسیقی گوش نکنم؟! چیزی که بهم آرامش میده، بیشتر از هر چیزی، من ربات نیستم، من کامپیوتر نیستم، من فقط میخوام دینم رو حفظ کنم.

چطور بگم، فضایی که امروز برای جامعه ی ما ایجاد شده باعث تخریب معنویت شده، باعث زشت دونستن لذت شده، باعث شده که دین فقط یه رسم قدیمی و وسیله ی اجبار تعبیر بشه. سیاست، سیاسی، حالم از این کلمه ها بهم میخوره! چرا باید امروز واژه هایی مثل "بسیجی" و "جوان" در تضاد با هم باشن؟ جوان همان بسیجی است، جوان همان قوای نهفته و خروشانی است که هر لحظه طلب رشد و تکامل میکند، چرا درکش نمیکنید؟ بسیجی کیست؟ آدمهایی با ریشهای بلند و قیافه ای مغرور که فقط به لباس "جوانان" ایراد میگیرد، تفکری خشکیده و باطل؟ خیر! بسیجی من و تو هستیم، دین اصل زندگی من توست و خدا تنها محور پایدار و غایت نهایی.

چطور دین در تضاد با تو قرار گرفت؟ ای برادر من، ای خواهر من! چطور دین کهنه و قطب منفی آهنربای ذهن من و تو شد؟ چطور ... ربطی به دولت ندارد، ربطی به شاه ندارد، ربطی به انسان پاکی مثل روح ا... خمینی ندارد، کسی که در پاکی و قدوسی پیشتاز همه بود. به من ربط دارد، بخ تو ربط دارد، به ما ربط دارد، به ایران ربط دارد، به تو ای "مسلمان" . هر چند هرگز خودت انتخاب نکردی که مسلمان باشی، اما بدان که بهترین راه را قدم گذاشتی ولی در میانه ی راه ...

چرکنویس : حالا که این سطور را مینویسم فکر میکنم خالی شده ام، این هم ترانه ای از معین، تنها خواننده ی واقعا مورد علاقه ی من!

{ گوش کنید » با من باش : معین }

باش تا بهتر و بهتر باشم
باش تا از این همه سر بشم
باش تا هق هق من بند بیاد
باش که چشم من آفتاب میخواد

چون که از همیشه دیوونه ترم با من باش
چون که آبروی عشقو میخرم با من باش
چون که بدجوری سزاوار توام با من باش ... کمکم کن، کمکم!

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

خاموش!

لينك مستفيم  |  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 19:18

سلام! خیلی وقته که چیزی ننوشتم، تازگیا چه قدر بی هدف مینویسم! اصلا نمیدونم چی باید بگم، چی نباید بگم، اول تسلیت عرض میکنم شهادت بانوی دو عالم و همینطور از دست دادن عالم بزرگ کشورمون رو که واقعا برای من خبر سخت و ناگواری بود. نمیدونم تا حالا این موقعیت رو داشتید یا نه، قراره تا حدود یکماه دیگه چند تا اتفاق بزرگ توی زندگی من بیفته، از اون اتفاقاتی که میتونه سرنوشتم رو عوض کنه، از اونایی که ممکنه یه عمر درد حسرت رو به جونم بندازه، یه جورایی سردرگم شدم! نمیدونم چه جوری از این موقعیت یا بهتر بگم موقعیتهای به دست اومده استفاده کنم که بعدا پشیمونی در کار نباشه، 30 روز در مقابل سرنوشت من خیلی کوچیکه اما اصلا نمیدونم چرا هر چی سعی میکنم به خودم حالی کنم که الان وقت در جا زدن نیست هیچ فایده ای نداره، الان آینده توی دستهام داره پر پر میزنه و من بی توجه فقط میگم "خاموش"!

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : شخصی  | 

 

بگو از...

لينك مستفيم  |  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 13:13

بگو از قصه ی عشقت
بگو از درد پنهانت

بگو ای لحظه ی غمگین
بگو از قلب سنگینت

بگو اینجا مجالی نیست
دل بی رنگ و پاکی نیست

سکوت

بگو اینجا افق دور است
نگاه آشنایی نیست

بگو، دردم دو چندان کن
بهارم را زمستان کن

سکوت خالی ام بشکن
بگو، اینجا صدایی نیست

ببین گرمای قلبم را
ببین سرمای روحم را

چراغی تازه روشن کن
بزن بر عمق تاریکی

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : عمومی  | 

 

خدایا پولدارم کن!

لينك مستفيم  |  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 12:28

خدای من! ای خدایی که خیلی یادت نمیکنم، یه کاری کن پولدار بشم! آخه اینم شد گوشی که به من دادی؟ خونه رو ببین، حالا چی میشد به منم یه ذره از اون مهربانی که میگن زیاد داری میدادی؟! حالا اینا هیچ، هزار جور مشکل دارم، دانشگاه، مریضی، کار کردن ... اصلا من چی از اون سرمایه دارا کم دارم که باید اینهمه بدبختی بکشم؟ ماه رمضون کلی روضه گرفتم، ماه محرم کلی زدم توی سر خودم و گریه کردم تازه هر وقت قرآن میخونن ساکت میشم و گوش میکنم، دیگه چکار کنم؟...

آخ که چقدر انسان فراموشکاره! چی شده، یادت رفته چه وضعی داشتی، یادت رفته اون همه آدمهایی که از شدت نداری و از فرط دارایی سوختن؟ یادت رفته که دنیا دو روزه؟ یه خورده فکر کن، آیا خداوند ازت راضیه؟ اون روضه هایی که گرفتی، اون نمازهایی که خودندی و نخوندی، اون گریه های عاشورایی هیچ کدوم نتونسته تو رو به خدا نزدیک کنه با این همه هنوز یه نفر هست که وقتی درمونده میشی با عجز و ناله سراغش میری، کسی که همه ی زیبایی ها ساخته ی اوست، زیبایی! فکر کردی اون زیبارویانی که بخاطرشون کلی خودتو اذیت میکنی تنها مخلوقاتی هستند از بزرگی که زمین و آسمان را با تمام جزئیاتش آفرید و خود میفرماید در زمین زیبایی های بی شماری قرار دادیم تا اهل حق را بیازماییم. دریا، آسمان، ابر، سکوت..! یا حق...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

دوست، انسانی مثل خودت!

لينك مستفيم  |  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:25

دوست، واژه ای که این روزها خیلی غریب به نظر میرسه! شاید اولین چیزهایی که به نظرتون میرسه دوست داشتن، همسر، دوستی از ته قلب، من تو رو دوست دارم (!) ، تو منو دوست نداری، اون همه رو دوست داره و ..و باشه، من اینجا رو دوست ندارم، من شیرینی دوست دارم! من خدا رو دوست دارم، من کلی دوست دارم. یه خورده دقت کنید که شما چند تا دوست دور و برتون دارید؟ توی مدرسه و دانشگاه، توی محله، توی محل کار، توی شهرداری، توی دارائی، توی بیمه، توی گمرک اوه...! واقعا من چقدر پر طرفدارم که اینهمه دوست و رفیق دارم!
توی زندگی هر انسانی با اینکه صدها نفر خودشون رو دوست معرفی میکنن تنها یک یا دو نفر واقعا شما رو بخاطر خودتون میخوان، البته این بحث رو با ازدواج و همسر مخلوط نکنید چون اون اصلا بحثی جداست که توی سریالهای تلوزیون به اندازه ی کافی دربارش تحقیق میشه! وقتی آدم خیلی داغونه، وقتی از همه نا امید شده، وقتی نزدیک ترینها هم کاری براش نکردن بعد از خدا فقط یه دوست واقعیه که احساس رنج میکنه و با جان و دل به کمک آدم میاد.
پیدا کردن دوست خوب به این سادگی ها نیست، همونطور که گفتم صدها نفر برچسب دوست بر سینه دارند، تنها در موقعیتها و با نزدیکی مستمر میشه دوست واقعی رو شناخت و اکثرا هم در دوران تحصیل چون از یک گروه و با یک سری تمایلات و احساسات یکسان هستید، من "یک" دوست خوب دارم، از دست دادنش میتونه خیلی بهم ضرر بزنه همونطور که فشردن دست یک دشمن دوست نما ممکنه زندگی انسان رو از هم بپاشه، حساب دوستان ویژه رو همه از دیگران جدا کنید، انسانهایی که برای شما زندگی میکنند! یا حق...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : اجتماعی  | 

 

قاب عکس

لينك مستفيم  |  شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 12:25

سلام! الان که دارم مینویسم از دفعه ی قبل بهترم، اون همه توهمات و جنجالهای ذهنم تبدیل شده به مسائلی کوچک، این هفته دوباره یادم اومد که توی "دنیا" زندگی میکنم! دنیایی که حیلی چیزهاش مطابق میل انسان نیست، دنیایی که میل به فتحش چشمان خیلی ها رو کور کرده و دنیایی که خداوند مثل توقفگاهی کوتاه در میان راه طولانی میان خیر و شر برای انسان قرار داده. یادم اومد چقدر علاقه های دنیایی دستانم رو بسته و چقدر دور شدم از افق نورانی معنویت، چقدر به غربت زمینی خودم عادت کردم!

دوست داشتن، انسان دو پا خیلی چیزها رو دوست داره، همه چیز برای دوست داشتن انسان در نهایت منجر به لذت خواهد شد، بعضی لذت را ابدی میکنند و بعضی به گذر کردن از دلخوشی های دنیایی بسنده میکنند. هنوز لذت واقعی با آسمان بودن رو تجربه نکرده ام، هنوز حس بی نیازی از دنیا و دل سپردن به خالق رو نداشته ام، ای کاش از یاد نمیبردم که چقدر درمانده ام! درمانده از تلاش برای رسیدن به ایده آل ها و آمال بی انتهایی که هر لحظه فزونی پیدا میکنند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در قاب عکس ذهنم،

شاید دوباره پیدا،

آید ز دشت عشاق،

معشوق بی ریایی...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : شخصی  | 

 

من هنوز زندگی میکنم

لينك مستفيم  |  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 13:43

سلام، روزهای اول سال 86 خوش گذشت؟ من هم مثل همه ی شما درگیر بودم، بازم دیر کردم!

هنوز هم نتونستم خودم رو با دنیا همراه کنم، عجیبه که هر چه میگذره بیشتر از اینجا بدم میاد، هر روز سوالهای بیشتر توی ذهنم ساخته میشه و هنوز همه بی جواب... امروز کمتر به دنیا فکر کردم، کمتر از هر روز دیگه ای، چی داره به سرم میاد؟ نکنه دارم بهش عادت میکنم! نه هرگز نباید به این دنیا عادت بکنم، دنیایی که رنگ خدا رو نداره اما منم دارم عادت میکنم، مثل خیلی های دیگه.

لحظه های شبانه روزی من آکنده از درد و حسرتی بی انتها همراه با تلقین تلخ لذت های دنیایی شده، موندن بین مرز خوب و بد داره دیوونم میکنه، بزار ببینم، آره هنوز غروب برام قشنگه! اما چرا زشتی ها رو نمیبینم؟ اوه! اینجا رو نگاه کن، اصلا یادم نبود که خاطره ی امروزم رو ننوشتم، رنگ خاکستری شهر همه چیز رو پوشونده، من هنوز "زندگی" میکنم، صدای گنجشکهای توی حیاط رو میشنوم و آفتاب ملایمی که میتابه، من هنوز "زندگی" میکنم، امروز از خودم بیزار شدم چون حسرت بهتر شدن توی ذهنم قوی تر شد اما من هنوز "زندگی" میکنم...

هنوز زندگی میکنم

صدای قلبت رو گوش کن، دلتنگ کسی نیست؟ اوه اشتباه نکن، لازم نیست عاشق خدا باشی چون عشقش توی وجود هر انسانی نهفته است اما نه عشق معمولی، تا وقتی واقعا احساسش نکنی نهان خواهد ماند، بدون اون هرگز کامل نیستم! اینو هر روز که ازش دور میشم باور میکنم اما چرا دوباره فراموش کردم؟ زیبایی غروب بهم کمک میکنه. یا حق...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : شخصی  | 

 

نوروز امسال...

لينك مستفيم  |  شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 12:28

نورزوتان پیروز

سلام به اهالی محترم وب، کسانی که به وبلاگ متروک من چه اتفاقی و چه از روی علاقه راه پیدا میکنند! حدود چهار سال میشه که وبلاگ مینویسم، حالا دیگه اون شور و شوق سال اول رو ندارم، دیگه چه 5 تا بازدید داشته باشم چه پنج هزارتا، هیچ نفع و ضرری برام نداره! قبلا جایی مینوشتم که واقعا از جونم واسش مایه گذاشتم ولی آخرش چی؟ هر کی میومد یه سری بد و بیراه واسم میفرستاد و بعدشم میرفت! منم یه دفعه زدم به سیم آخرو بیخیالش شدم، بزار خودشون برن و مطلب گیر بیارن! اینا رو واسه ی این گفتم که نگید چرا هر دو ماه یه بار پس میفرسته و اینقدر بازدیدهاش کمه! البته امسال دم عید قصد دارم یه سری دوست توی این وب ایرانی پیدا کنم.

گفتم عید، لازم نیست حرفهای تکراری رو منم تکرار کنم چون اونوقت تکراری تر میشه، اون حرفا رو هم توی رادیو و تلوزیون و هم توی وب همه هزار و پونصد بار گفتن! فقط همینقدر بگم که "یک سال (برابر با چهار فصل و هر فصل 4 ماه و هر ماه 30 روز و هر روز 24 ساعت و هر ساعت 60 دقیقه و هر دقیقه 60 ثانیه و هر ثانیه ...) گذشت! به همین راحتی (و به قول بچه های تبلیغاتی، "به همین خوشمزگی!") هیچ فکر کردید که این 31536000 ثانیه ی عمرتون رو چه طور و برای چه هدفی صرف کردید؟! خود من چقدر از اون رو واسه ی خیر و نیکی گذاشتم و چقدرش رو توی راه بطالت و گناه فدا کردم، الان که فکر میکنم چیز زیادی از کارهای خوب امسالم به یاد نمیارم! شاید امسال ...

فکر کتید آیا سال دیگه، عید رو و همه ی عزیزانتون رو در کنارتون خواهید دید؟ چه تضمینی وجود داره! قدر روزهای خوشیمون رو بدونیم و از باعث و بانی این خوشی ها تشکر کنیم، شاید راهمون رو پیدا کنیم. یا حق ...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : عمومی  | 

 

روزگاران بی پولی!

لينك مستفيم  |  چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 17:4


بابا که از سر کار خونه میاد با اوقاتی تلخ و ذهنی مشغول و در حالی که اضطراب و نگرانی در چهره اش کاملا مشخص است سعی میکند طوری نشان دهد که خانواده کمتر درگیر مشکلات شوند. افکاری که در سر دارد اکثرا مربوط به قسط های عقب افتاده مسکن و خودرو، چک های برگشتی ماه قبل، پرداخت نشدن قبوض آب و برق و تلفن و گاز، شهریه این ماه مدرسه غیر انتفاعی فرزندش، نزدیک شدن موعد پرداخت خرده قرض هایی که از دوستان گرفته بود و از همه بدتر ته کشیدن حساب پس اندازی که از آن خرج خورد و خوراک خانواده میکرد، شاید بشود گفت وحشتناک است!

زمانی که خودش را عادت داده بود به پرداخت چنین پولهایی گذشته و حالا او مانده و تک حقوقی که باید از اداره بگیرد. دو روز پیش که برای بار چندم با همکاران برای دریافت حقوق مراجعه کرده بودند چیزی جز همان پاسخ همیشگی "بودجه نداریم" نشنیده بودند! کاری هم از دستشان بر نمی آمد که انجام نداده باشند، از نامه های جورواجور به این و آن گرفته تا اعتصاب چند ساعته روز گذشته همه ی کاری بود که میتوانستند برای این وضع انجام دهند. خیلی وقت است که اسمی از اضافه کار به گوشش نخورده است، فعلا سعی میکند خودش را دلداری دهد که تا همین فردا پس فردا همه چیز حل میشود.

اما وقتی با خودش فکر میکند میبیند که خودشان هم کم تقصیر نداشته اند. فرستادن پسر کوچکش به مدرسه غیر انتفاعی، خریدن یک دستگاه یخچال قسطی، خریدهای بیخود و چندین مورد دیگر جزو لیستی بود که برای او سیاه سیاه بودند. در اینجا دیگر تقصیر خودش نبود چون فرزندش هرگز قبول نمیکرد که به میان دولتی ها باز گردد (!) و خانم خانه هم مجالی برای فکر کردن درباره خریدن یا نخریدن یخچال جدید به او نداده بود تازه اگر خریدهای خانه کامل نباشد قطعا مشکلات زیادی پیش خواهد آمد.

درگیر مشکلات و گرفتاریهایش بود که فرزند عزیزش از تهدیدهای مدیر مدرسه در قبال پرداخت نکردن شهریه این ماه برایش گفت و بعد از آن خانم خانه نارضایتی بقالی محل را از سنگین شدن حساب به گوشش رساند و ... حالا باید آماده بشود تا سری به خانه فلان فامیل بزنند و کادویی را به مناسبت تولد فرزندشان به آنها تقدیم کنند.

وقتی هر از گاهی فیلم های خارجکی را نگاه میکند از کانون گرم خانواده شان میخواهد خیلی چیزها را در بیاورد. اینکه چگونه درآمد خانواده شان را به این راحتی تامین میکنند، چطور وقت برای ورزش و تفریح دارند، چطور بزرگترین مشغله یشان تبدیل شده به بر هم خوردن قرار شامی که باید در رستوران مک دونالد میخوردند و در آن دیگری خورده شد و هزاران چگونه و چطور دیگر. فعلا باید فکری به حال خودش بکند...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : اجتماعی  | 

 

چند خودروی مایه دارها

لينك مستفيم  |  جمعه بیستم بهمن 1385 ساعت 15:44

سلام، ضمن تبریک ایام پیروزی انقلاب و دستیابی به داروی درمان ایدز و ... و بلاخره ضمن تبریک اینکه ایتقدر از لحاظ نظامی قوی می باشیم و اینکه آمریکا از ما اینقدر دچار رعب و وحشت میباشد توجه شما را به گزارشی بسیار کوتاه از دومین نمایشگاه بین المللی (خالی بستن بابا، بین شهرستانی) خودروی کرمان جلب مینمایم (جلب مینماییم، من و لوگان!) که از یک فرد ناشناس (من نیستم ها!) به دستمان رسیده است:

در ابتدا با ذوقی سرشار از اشتیاق شروع به طی کردن طریق این نمایشگاه کردیم، محل نمایشگاه در مکانی بسیار زیبا در میان زباله های قابل بازیافت، حوضچه های پرورش باکتری طبیعی (گودال آب)، کامیونها و تریلرهای در حال عبور و ... واقع شده بود. از فضای پارک خودرو همین بس که به راحتی و تنها با طی 10 دقیقه راه بین خودرو و نمایشگاه به سالن اصلی رسیدیم! امسال بر خلاف دوره ی گذشته ایران خودرو کنار کشیده بود و تنها سایپا و ایران خودرو دیزل در نمایشگاه حضور داشتند، یکی از دو سالن نمایشگاه هم مربوط به قطعات یدکی ماشینهای سنگین میبود که مورد توجه بازدید کنندگان قرار میگرفته بوده است! اما سالن دیگر فقط مال سایپا (=مطمئن!) بود، اولین خودروی موجود یک عدد مگان خوشگل بود که البته به دلیل حجوم جمعیت ما فقط چراغ جلویش و قسمتی از داشبورد را ملاحظه فرمودیم! از نظر ما این خودرو بسیار عالی میباشد و حرف ندارد فقط یک مقداری قیمتش با پول ما نمیخواند.

خودروی دوم لوگان عزیز و دست نیافتنی بود که بلاخره ما آن را نظاره گر شدیم و از قیافه ی آن استفاده ی کافی و وافی را بردیم، اما فی الظاهر خیلی از پراید (پراید | Pride در واژه نامه به معنی غرور و سربلندی است، مثلا کره ای ها میگن "پراید، غرور ملی"!) بهتر و برازنده تر است، با نگاهی به موتور آن دریافتیم که بسیار پیچیده و مدرن تر از پراید است، داخلش هم بسیار جادار و عالی است البته برای دیدن آن از میان بسیاری گذر کردیم. طبق گفته ی یک آقایی که تیپ فرنگی داشت (کراوات و کت مشکی!) این خودرو بدون کولر و شیشه برقی هشت و نیم میلیون و تیپ بعدی آن که کولر و شیشه برقی دارد هشت میلیون و نهصد هزار تومان خواهد بود و ثبت نام احتمالا اواخر اسفند یا اویل فروردین انجام میشود.

خودروی بعدی مربوط به شرکت فُرانسوی سیتروئن میبود که C5 نام میداشت و بسیار شکیل و گنده مینمایاند. این مرکب مربوط به آقایان مایه دار (=خرپول) است و صندوق عقبش اندازه ی اتاق خواب ما بود! یک آقایی میگفت کارش خیلی درست میباشد، یک مرد دیگری نیز با موبایلی به نام نوکیا ان نود به کرات از آن عکس میگرفت و خیلی ذوق مینمود.

بقیه ی خودروهایشان مربوط به قدیمها بود و جلب نمینمود، تعدادی اتوبوس هم دیدیم که کنارشان یک تویوتا پرادو متعلق به ممالک چشم بادامی (=Japan) گذاشته بودند و از همه درشت تر و جالب تر نمایان میگشت. در فضای باز یک خردسال بچه ای از میله ی کامیون بالا میرفت و پدرشان بسیار ماشاا... و تبارک ا... بر زبان میراندند و دلشان کیف مینمود، اینجا خیلی سرد است و همه ی جماعت کرمانی به اینجا سرازیر شده میباشند، پایان گزارش.

خب این هم از گزارش نمایشگاه خودروی کرمان که تقدیم شد، تا باری دیگر یا حق ...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : خودرو  | 

 

پیروز جاوید

لينك مستفيم  |  دوشنبه نهم بهمن 1385 ساعت 13:44

سلام، فکر کنم حدود یک ماه شایدم بیشتره که دیگه اینجا ننوشتم، خب تا وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشم چیزی نمینویسم! از اون بلاگرهایی هم نیستم که بخوام فقط پست بفرستم. امسال دوباره ماه رشادت و مردانگی رسید، محرم الحرام امسال به خیلی چیزا فکر کردم، به اینکه چرا اباعبدالله قیام کرد، چرا ما نمیتونیم قیام کنیم (یا نمیخواهیم!)، چرا هنوز هم مظلومین زیادی توسط ظالمین زیادی دچار ظلم و ستم میشن و ... خب جوابی بعضی ها رو گرفتم و بعضی ها هم مجهول موندن. حالا که همه نتقاد میکنن بزار من هم بگم که عزاداریمون بدرد هیچکس نمیخوره (البته عزاداری های راست و کامل هم زیاد دیدم)، امام حسین رو فقط با مظلومیت و درد شناختیم نه با رشادت و دلاوری، نه با غیرت و امید به خدا، نه با نمازی که خواند و ... خب همه انقاد کردیم ولی آیا عمل میکنیم؟ آیا درستشون رو انجام میدیم؟ انشاالله که به یاری هم دوباره همه به اصل عاشورا پی ببریم.

عاشورا

میدونید چیه، همیشه ماه رمضون و ماه محرم برام مثل یه دادگاه میمونه که همه ی اعمال و رفتارم رو توش مرور میکنم، امسال هم از خودم خیلی دلخورم چون هنوز مون انسان غرق در مادیاتی که بودم هستم، دوست دارم از این کره ی خاکی جدا بشم، روحم رو از همه ی تعلقات بکنم و یکسره خودم رو به خالق یکتا بسپارم، کاش یه روز بتونم ... این هم یه شعر از آقای محمدرضا محمدی نیکو با نام "شمشیر شهادت" :

ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت!
  یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت

تا قیامت همه جا محشر کبرای تو بر پاست
  ای شب تار عدم، شام غریبان عزایت

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت
  خبری مختصر از خاطره ی کرب و بلایت

همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز
  که درخشید خدا در همه ی آینه هایت ...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

آرامش طوفانی

لينك مستفيم  |  جمعه یکم دی 1385 ساعت 13:1

سلام. معذرت میخوام که مدت زیادی نتونستم در خدمتتون باشم. همونطور که حتما شنیدید ناصر عبداللهی، خواننده ی بسیار محبوب سالهای گذشته ی کشورمون در نهایت بر اثر بیماری درگذشتند، من هنوز اون آهنگشون رو در خاطرم مرور میکنم: "یا فطمه، بنت نبی، ای هم دل و جان علی ..."، روحش شاد. در این مدت انتخابات هم برگزار شد و خوشبختانه قشر زیادی از مردم در اون شرکت کردند. دیشب هم که شب یلدا بود، امیدوارم که خوش گذشته باشه. فرا رسیدن زمستان امسال بر شما مبارک بادا. یک قطعه شعر هم براتون دارم :

از سمت مشرق جغرافیای عریانی


>>> آرامش طوفانی

طلوع میکند آن آفتاب پنهانی
از سمت مشرق جغرافیای عریانی

دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست؟
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

کسی که سبزتر است از هزاران بار بهار
کسی شکفت کسی، آنچنان که می دانی

تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد
بیا که می رود این شهر، رو به ویرانی

در اتظار تو تنها چراغ خانه ی ماست
که روشن است در این کوچه های ظلمانی

کنار نام تو لنگر گرفت، کشتی عشق
بیا که نام تو آرامشی ست طوفانی

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : شخصی  | 

 

لوگان یا لگن؟! مساله این است ...

لينك مستفيم  |  جمعه دهم آذر 1385 ساعت 9:56

سلام، تقریبا 3 سالی میشه که قرارداد لوگان میان ایران و رنو بسته شده، توی این 3 سال هم تقریبا هفت هشت بار مسئولان مختلف قول تولید این خودرو در زمانی خاص رو دادن. با توجه به اینکه اعلام شده قیمت این خودرو بین 7 تا  8 میلیون خواهد بود و امکانات آن نیز در حد خوبی قرار داره خیلی از مردم منتظر ورود این خودرو به بازار برای خرید بودن، هستن و احتمالا خواهند بود! الاایهال طی روزهای اخیر باز هم وزیر محترم صنایع قول مساعد برای تولید این آهنین پیکر محبوب در اسفند ماه داده اند و از این رو باعث آب شدن قند در دل بسیاری (منجمله دعاگو) شده اند. اینکه آیا چنین خیالی عظیم که در ذهن داریم به واقعیت تبدیل میشود یا نه بستگی به راست و دروغ حرفهای وزیر دارد و بس. در همینجا از شما دعوت میکنم که بعد از نمازهای یومیه تا تاریخ اول اسفند ماه برای بنده ی حقیر دعا کنید که لااقل اینبار به آروزی خود دست بیابم. ضمن اینکه قیمت این خودروی محبوب از 7 میلیون و پانصد اولیه هر ماه 500 هزار تومان افزایش یافته و هم اکنون به مرز 8 میلیون و پانصد رسیده، قطعه ای در همین مجال : ترسم که آخر از غم هجران آن دوست ::::: بکاهد پول ما آن بی وفا دوست. اوهممم، البته این قطعه در مایه ی "بی قافیه" و از سر درد سروده شد که همینجا پوزش میطلبیم (من و لوگان). چنانچه تا آخر سال چشممان به جمال این خودروی محبوب روشن شود یک عدد ژیان ( = لگن؟) خریداری کرده و قید آن نا رفیق را میزنیم. فعلا ...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : خودرو  | 

 

ای مسافر!

لينك مستفيم  |  جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 13:49

آیه 64 سوره عنکبوت :
 " این زندگانی چند روزه ی دنیا فسوس و بازیچه ای بیش نیست و زندگانی اگر مردم بدانند بحقیقت دار آخرت است"

ای انسان! از این کره ی خاکی چه میخواهی که اینگونه در پی اش می دوی؟ روزها و شبهای نابود آن را به چه اُمید و چگونه می گذرانی، آیا از یاد برده ای که مسافر هستی؟ ای مسافر! آنقدر خودت را غرق در آرزوها و آمال کرده ای که مقصد را فراموش کرده ای و به وجودت فرصت لحظه ای درنگ نمیدهی تا خلاص از افکار بی پایان دنیایت به درگاه مالک و ارباب حقیقی و تنها نگهدار و یاورش عرض شکر و طلب مغفرت کند، "همانا برای آنان که اندیشه کنند خدا بهتر از هر چیزی است ..."

- شهادت امام بزرگوار، حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) را تسلیت عرض مینمایم -

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

جعبه ی گفتگو برای همه

لينك مستفيم  |  پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت 16:44

خیلی از وبلاگ نویسان هستند که دوست دارند با بازدیدکنندگانشون در رابطه با موضوعات .بلاگ بحث و گفتگو داشته باشند اما چون به سیستمهای چت مستقل دسترسی ندارند عمدتا یا از بخش نظرات استفاده میکنند یا یک جعبه متن کوچک آفلاین را در وبلاگشان قرار میدهند. اینبار میخوام یک سرویس دهنده ی چت در وبلاگ کاملا ساده ولی قدرتمند رو بهتون معرفی کنید که لنگشو پیدا نمیکنید. سایت "www.Gabbly.com" به شما اجازه میده که بدون به هم ریختن محتوای سایتتون و با استفاده از یک فریم بر روی مطالب شما یک جعبه ی چت آنلاین را به طور نا محدود استفاده کنید. شما با رفتن به آدرس سایت و بخش "Embed" و وارد کردن آدرس سایت یا وبلاگ و طول و عرض جعبه ی درخواستی تان (بهتر است از پیشفرض استفاده کنید) کد مربوط به این سیستم را به دست آورید (با کلیک بر روی دکمه ی "Generate embed code") و آن را در محل دلخواه در قالب سایت یا وبلاگتان کپی کنید (انتهای صفحه توصیه میشود)، به همین راحتی! حالا وبلاگ شما هم یک "جعبه ی چت" دارد. نمونه ی این جعبه چت در انتهای همین وبلاگ قرار دارد، در ضمن سایت Gabbly یک بخش فارسی نیز دارد که میتوانید به آن از صفحه ی اصلی سایت دسترسی پیدا کنید. خدا نگهدار ...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : کامپیوتر و اینترنت  | 

 

ماشین رکاب دار !

لينك مستفيم  |  پنجشنبه چهارم آبان 1385 ساعت 11:53

سلام. زمان زیادی نمیگذره که پای اتومبیل به زندگی ما ایرانی ها باز شده، تا همین ده دوازده سال پیش اگه توی یه روستا ماشین میدیدن یا میترسیدن یا دنبالش میدویدن تا نگاهش کنن اما حالا هر جایی که پا بذاری یه آهن پاره رو میبینی که داره اینور و اونور میره. به طور یقین اگه اتومبیل اختراع نشده بود الان خیلی کارمون لنگ بود، خیلی مشکلات برای جا به جایی داشتیم اما انگار کاربرد اتومبیل رو فراموش کردیم. هر چند وقت یه بار خبر آلودگی بیش از حد هوای شهرهای بزرگ کشور رو میشنویم، خیابونایی رو میبینیم که به خاطر حجم زیاد اتومبیلهاحرکت توشون کاملا متوقف میشه و هر از گاهی شاهد تصادفاتی هستیم که خسارات جبران ناپذیری در پی دارن. کاری که خیلی از کشورها کردن افزودن به ناوگان عمومی و کم کردن از خودروهای شخصی بوده که جواب هم داده، اما توی کشور ما از این لحاظ هم خیلی مشکل داریم، توی خط واحد، تاکسی و ... کمبود داریم، من که یادم نمیاد یه بار توی اتوبوس راحت نشسته باشم و به خودم حالی کنم که بار دیگه هم سوار اتوبوس بشم چون معمولا یا وسط اتوبوس دارم له میشم یا روی صندلی!

حتما تا حالا نماهایی از پکن یا توکیو یا شهرهای آسیایی دیگه رو دیدید، ما اگه نمیتونیم راه و خیابون رو زیاد کنیم باید از اتومبیلها کم کنیم. مثلا به نظر شما لازمه که حتما برای یه کار کوچیک (مثلا خرید نان یا میوه) از اتومبیل استفاده کنیم؟ پس کی باید از این پاها استفاده کنیم! واسه این کار "دوچرخه" رو ساختن، حتما تا حالا یکی از اونها رو دیدید؟! قبول دارم، الان دیگه کمتر توی خیابونا میتونید اثری از حضورشون پیدا کنید. دوچرخه وسیله ی خیلی خوبی برای طی کردن مسافتهای کوتاهه، هم خیلی سریع به مقصدتون میرسید و هم از ماشینتون استفاده ی درست میکنید. میتونید سایز متناسب با قدتون رو انتخاب کنید. توی ایران بیشتر از یه دوچرخه ی 100 هزار تومنی بدردتون نمیخوره چون هر جا که برید یا باید از روی جوی آب گذر کنید یا مواظب دوچرخه تون باشید که کسی دخلشو نیاره!

دوچرخه ها معمولا در سه کلاس شهری، کوهستانی و Race به فروش میرسن که ما اکثرا نوع شهری رو توی مغازه ها میبینیم یا حداکثر یه دوچرخه با یه کمک قلابی، قیمت این نوع بین 80 تا 150 هزار تومان بر حسب شرکت سازنده و سایز متغیره (توصیه : از جنس چینی و تایوانی بترسید! جنس ایرانی بهتره) این نوع بدرد آسفالت میخوره و سرعت حداکثرش 15 تا 20 کیلومتر در ساعت هست.

نوعی دوچرخه ی شهری الکترونیکی هم در این کلاس ساخته شده (البته در خارج از کشور مدلهای مختلف از جمله مسقف و سه چرخ هم وجود داره) این نوع با برق باطری (شارژِی) کار میکنن و حداکثر سرعتشون با استفاده از موتور 20 کیلومتر در ساعت است، شما میتونید از حالت معمولی (موتور خاموش) یا حالت الکترونیکی (موتور برقی) استفاده کنید که فکر میکنم سواری باهاشون خیلی لذت بخش باشه. من در اینجا مدل HARRIER EMTB SUPER  DL (Sport Rider) از شرکت ECO رو بررسی کردم که دارای 37 کیلو وزن (با باطری) و زمان شارژ 5 تا 8 ساعت و ترمز دیسکی است. باطری این مدل به صورت پنهان است، امکانات جانبی این مدل عبارتند از کیلومتر دیجیتال، چراغ، تایر اسپورت سه پر و کمک میانی دستگاه. قیمتی که در خارج از کشور برای این دستگاه جالب باید بپردازید حدود 400 دلار هست که در ایران (در صورت واردات به اضافه ی گمرک) به 700 دلار (حدود 630 هزار تومان) خواهد رسید!

دوچرخه ی برقی 

نوع دیگه دوچرخه های کلاس شهری دوچرخه های دو نفره (Multi Ride) هستند که امکان سوار شدن دو نفر با انتقال قدرت (رکاب) مجزای بدون تداخل رو میدن. هدایت این دستگاهها بر عهده ی نفر جلو هست (فرمان متحرک) و نفر دوم از یک فرمان ثابت برای حفظ تعادل استفاده میکنه. این نوع دوچرخه ها معمولا در مکانهای تفریحی (کنار ساحل، دهدکده های توریستی و ...) مورد استفاده قرار میگیره چون هدایتش در پیچها کمی سخت است.

در کلاس کوهستان معمولا قیمت و کیفیت و همینطور سطح تجهیزات دوچرخه ها خیلی بالاست، فاکتور اول در این کلاس وزن کم است و بعد از آن قدرت و مقاومت و همینطور دقت در تولید محصول از اهمیت بالایی برخوردار هست. دوچرخه ها باید قابلیت طی کردن مسیرهای پر پیچ و خم کوهستانی و مقاومت لازمه در جنس تایرها، اتصالات و فنربندی مناسب رو داشته باشند.

در کلاس مسابقات (Race) فاکتورهای کلاس کوهستان منهای آیرودینامیک بالای آن کلاس و به اضافه ی سرعت و حجم پایین مد نظر هست. قیمت هر دستگاه دوچرخه ی Race بین 1500 تا 5000 دلار متغیر هست. تیم دوچرخه سواری کشورمون تا چند وقت پیش از کمبود دوچرخه ی مناسب برای تمرین رنج میبرد که با اختصاص بودجه ی مناسب در حال رفع است.

اکثرا افراد معمولی از کلاس شهری استفاده میکنن اما مثلا برای یک فرد روستایی یک دوچرخه کلاس کوهستان معمولی خیلی مناسب تره (البته نه روستاهای ما چون کسی خبری از دوچرخه و کلاس بندی اون و ... نداره) در داخل کشور شرکتهای آساک دوچرخ و ایران چرخ معروف تر هستند و از شرکتهای خارجی هم در ایران Cross و AmBike شناخته شده ترند. من خودم لذت دوچرخه سواری رو هرگز در اتومبیل ندیدم، دم غروب که توی باند فرعی بلوار آروم آروم سواری میکنم حسابی لذت میبرم البته بهتره مواظب باشید چون راننده های ایرانی دوچرخه رو شبیه کلم میبینن!

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : عمومی  | 

 

معرفی نوکیا 3220

لينك مستفيم  |  پنجشنبه بیستم مهر 1385 ساعت 20:3

سلام، چند وقت پیش خواستیم برای پدر یه گوشی بخریم که به نوکیا 3220 برخوردیم، خیلی راحت برای خریدش راضی شدیم چون واقعا از چندین جنبه دارای خصوصیات ویژه ای است. نوکیا 3220 یک گوشی بخصوص است، یک گوشی که طرح بسیار استثنایی رو ارائه داده اما در عین حال سادگی رو مد نظر قرار داده است. چیز بخصوصی رو نباید ازش انتظار داشته باشید، اگر از اون دسته ای هستید که واقعا از گوشیتون انتظار یک تلفن رو داشته باشید بهتون پیشنهاد اکید میکنمکه سراغ این گوشی بیایید و الا که هیچی. این گوشی یه دوربین معمولی داره و ضمنا نه مادون قرمز داره نه بلوتوس اما طرحی که این گوشی داره خیلی ها رو جذب میکنه. چهار قطعه ی لاستیکی دور گوشی نصب شده که زیر هر کدوم یه لایت نارنجی وجود داره، وقتی که صوتی از گوشی شنیده میشه (زنگ گوشی، صدای بازی و ...) این چهار چراغ همراه با ریتم و شدت صوت روشن و خاموش میشن، یادم میاد یکی از بچه ها که این گوشی رو داشت میگفت داخلش عروسی گرفتن! وقتی یه جای تاریک گوشیتون زنگ میخوره از فاصله های زیاد سوسوی نارنجی به چشم میخوره و که با ریتم خاصی کم نور و پر نور میشه و واقعا جذابه. این قطعه های پلاستیکی از نظر فیزیکی نیز باعث میشوند که در هنگام حرکت کردن و تکانهای شدید گوشی به خوبی در دست شما قفل بشه و احتمال حرکت از دستتون رو به حداقل میرسونه، از این نظر یه حالت اسپورت رو به گوشی داده.

نوکیا :: 3220

نکته ی دیگه قابلیت تعویض طرح پشت گوشی است، همراه گوشی یک شابلون به شما تحویل میشه که میتونید طرحهای دلخواهتون رو چاپ کنید و باهاش در بیارید و جایگزین طرح خودگوشی کنید، همینطور دو طرح آماده همراه گوشی خواهید داشت. طرح رنگ گوشی هم خیلی جالبه، کلیدها دو به دو به هم چسبیده هستند و کار باهاشون هم راحته. اما کلید تایید که در میان چهار جهت قرار داره کمی ممکنه باعث گمراهی شما بشه مثلا سمت راست به جای تایید فشرده بشه، البته با کمی کار با گوشی کاملا بهش مسلط میشید. گوشی قابلیت نصب نرم افزار نداره و منوی اون به صورت ماتریکسی هم مرتب میشه. کلید روشن و خاموش کردن گوشی هم در ضلع بالایی گوشی (کنار بلندگو) پنهان شده که کمی هم سفته! قسمت هد گوشی (بلندگو) دارای یک پوشش شفاف و شیشه ای هست که به زیبایی گوشی افزوده. قیمت این گوشی بین 125 تا 135 هزار تومان هست که بستگی به گارانتی و زمان خریدتون داره، فکر میکنم قیمت مناسبی داره، گوشی وزن خوبی داره فقطبه خاط همون لاستیک ها یه خورده بزرگ به نظر میاد که اگه با یه گوشی دیگه مقایسه کنید خواهید دید که اندازه ی معقولی داره. در آخر باز هم تاکید میکنم که این گوشی با توجه به قیمت و امکاناتش برای افراد خواهان یک گوشی خوش تیپ و ساده مناسبه، با تشکر و خدانگهدار ...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : عمومی  | 

 

پاییز و رمضان

لينك مستفيم  |  جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 10:22

از همین حالا سرمای زمستون داره خودشو نشون میده، توی کرمان از اونجا که یه شهر کویریه گرما و سرما و فصلها خیلی با سرعت جاشون رو عوض میکنن مثلا تا همین یه هفته ی قبل گرمای مرداد رو داشتیم اما یه دفعه جای خودشو به سرما داد برای زمستون هم همین اتفاق میفته وقتی بهار میخواد از راه برسه. تابستون 85 با همه ی خوبی هاش تموم شد و رفت، حالا پاییز رسیده و برگ ریزونش، من پاییز رو از همه ی فصلها بیشتر دوست دارم البته مقارن شدنش با بازگشایی مدارس یه کم باعث شده علاقه ام به تابستون بیشتر بشه ولی از لحاظ جاذبه های خدادادی و طبیعی پاییز رو صد در صد دوست دارم. اگه الان یه سر به بازارها و پاساژهای شهرتون بزنید حتما جمعیت کثیری رو میبیند که در حال انتخاب لباس و لوازم التحریر برای سال تحصیلی جدید هستند، یکی داره سر قیمت چونه میزنه، اون یکی میخواد یه جای پارک گیر بیاره، یکی دیگه دنبال دفتر تعاونی میگرده و ... اکثر والدین خیلی به تحصیل بچه هاشون اهمیت میدن، مثال یه عده این اهمیت دادن رو با خریدن بهترین لوازم و لباسها نشون میدن یا بعضی دیگه با فرستادن فرزندشون به بهترین مدرسه ی غیر انتفاعی نزدیک به محل زندگیشون اما تکلیف اون والدینی که سه چهارتا بچه ی مدرسه ای دارن چیه؟ یکیشون دبستانیه، اون یکی دختر دبیرستانیه و کلی میخواد کلاس بزاره، یا شادی فرزند دانشگاهی داشته باشن، از کجا باید اینهمه رو تامین کنه؟ مجبوره از هر کدوم یه خورده بزنه تا بتونه برای همه شون یه کاری بکنه. بچه های اینجور خانواده ها اغلب از وضعیت ناراضی هستند، اما پدر و مادر چه کاری میتونن بکنند، شاید بهتر بود از همون شعار "دو تا بچه کافیه" پیروی میکردند؟! به هر حال اینجوریه دیگه ...

امیدوارم توی این سال جدید همه ی بچه ها به دور از هر دغدغه ای موفق بشن به درس و مشقشون برسن تا بعدا که دیپلم گرفتن و بیکار شدن لااقل با نگاه کردن به کارنامه هاشون یه کم ذوق بکنن!!! جدا هیچ انگیزه ای برای دانش اموزان وجود نداره که به خاطرش درست و حسابی پی درس رو بگیرند، خیلی زیادن اون مهدساییی که یه روز به امید آقای مهدس شدن و پول پارو کردن همه ی وقتشون رو روی درس گذاشتن اما حالا باید دنبال یه کار معمولی کلی این در و اون در بزنن و اگر دختر باشند وردست مادرشون توی خونه داری کمک بکنن. خب بسه، خیلی نا امید شدید حالا برید و پنجره ها رو به سوی افق های درخشان علم و دانش باز کنید و خودتون هم کنارش یه چرت بزنید تا این یه روز هم بگذره و برید سراغ مدرسه و دانشگاهتون، اینم یه شعر زیبا از آقای محمدرضا ترکی :

 

 

غزل غربت

 

خانه به دوش فنا، در شب طوفانی ام

داغ کدامین خطا، خورده به پیشانی ام؟

 

همسفر بادها، رفته ام از یادها

فاصله ای نیست تا لحظه ی ویرانی ام

 

خوب، نه آنگونه خوب، تا به بهشتم بری

زشت نه آنگونه زشت، تا که بسوزانی ام

 

سایه ی اهریمن است، یا شبحی از من است