![]() |
![]() |
|
| زماني كه من نيستم! |
|
امشب باز بليط سفرم را از باجه ي نمناك وضو خريدم، سجاده را دشتي براي اوج گرفتن، تكبيرم را شروع پرواز كردم، بال فرشته ها را قرض گرفتم، ستاره ها را چراغ راهم كردم. در مسير عشق، به سوي دوست اوج گرفتم، چه دلها كه عاشق ديدم، چه ديده ها كه گريان يافتم. اينجا آنچه كه از زمين ميديدم خيلي فرق دارد، مسافران همه بي قرار و پر از شوق! انگار بايد پياده شوم، تا ايستگاه وصل او، تا مرز باران، تا آبادي معرفت راه دراز است و من، توشه اي براي سفر ندارم... هر چه ميكنم دلم نميگذارد از اينجا بنويسم، از آدمهايي كه فرصت فكر كردن ندارند، از صداي گنجشكاني كه در بوق بوق ماشينها خفه ميشود، از كجاي اين دنيا بنويسم؟ او كه قول داد مي آيد و دنيا را "خوب" ميكند هنوز چشمان بردبار عاشقان را منتظر گذاشته، او كه هر غروب جمعه باز آفتاب را به خوابگاهش بدرقه ميكند و باز دلمان را در حسرت ميگذارد. مولاي صاحبدلان! گرچه لياقت ترنم عاشقانه ات را ندارم، اما مهرت در قلبم خانه دارد و تا هميشه منتظرت خواهد ماند.
اي آسمان ديدار! مرا از من بگير، مرا از اين "من" بي من بگير، بگذار پرده هاي نفس و حجاب دنيا همينجا روي زمين بماند، با تمام سنگيني اش! بگذار تا ايستگاه آخر مسافر باشم! مسافر ميداند اينجا جاي ماندن نيست، ميداند! آري او ميداند قدم در راه گذاردن آسان نيست اما ماندن جايز نيست، وقت تنگ است، بايد كوچ كرد. يا حق... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 شهریور1386ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام، سلامي كه مدتي مديد در اينجا تازه نشده است، هميشه آرزو داشتم واقعا از همه ي ريز و درشتها، خوبي ها و بدي ها و بودن ها و نبودن هاي دنياي خود در اينجا بنويسم، اما حيف كه هميشه چقدر زود دير ميشود و من و همه ي دنيايم هميشه در عجله، پر از شوق رفتنيم، بدون لحظه اي درنگ!
قرار است يك مدت مرخصي بگيرم، اگر چه تابحال هم جز اين نبوده است (!) اما اينبار چون به اجبار از خودنويس جدا ميشوم تفاوت دارد. حالا كه عزم رفتن كردم بد نديدم تا شكل و شمايلي در خور خودنويس و مخصوصش بسازم تا وقتي نيستم تازگي جوهر خودنويس را حس كنيد. بسيار نياز دارم تا نظر شما را بدانم، درباره ي شكل جديد و مطالب آينده، اينكه از چه بنويسم، آيا با نوشته هاي من خالي ميشويد يا پند ميگيريد يا اينكه بر طبع شما جور نيست؟ اينبار قصد بر اين بود كه اندكي اديبانه تر و برازنده تر در خودنويس بنويسم، حداقل براي يكبار، پارسي را اينگونه ادا كردن گرچه عرف جامعه ي امروز نيست اما اصل و هويت ايراني را در ذهن هر خواننده تداعي ميكند. رسانه هاي نوين امروز عمدتا پارسي را به نحو گفتار روزانه ي آن ترويج ميكنند، هر از گاهي اينگونه نوشتن و خواندن خوب است، مگر نه؟! قصد دارم اگر خدا بخواهد پس از بازگشت به اندازه ي همه ي نانوشته ها بنويسم. براي پايان شعري از امام خميني (ره) :
خورشيد جهان |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 شهریور1386ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
همیشه توی این فکر بودم که عشق یعنی چی، عشق چه بعد (یا ابعادی) داره، اصلا انسان عاشق چی میشه؟ عاشق خدا، عاشق یه دوست، عاشق یه همراه، عاشق یه زمان، یه رویداد، یه مکان... اما وقتی بیشتر فکر کردم دیدم انسان عاشق خوبیهاست. عشق بخدا ایده آل ترین عشق فرازمینی ست، اما در دنیای خاکی ما من عشق رو اونطور که توی مردم هست نمیبینم.
من عشق رو در تک تک جلوه های دنیا میبینم، در صداقت و پاکی، در مهربانی و دلسوزی، در شاد بودن و در به یاد خدا بودن... هر وقت انسان کسی رو میبینه که این ویژگی ها رو داره عاشقش میشه. من هنوز عشقی که توی فیلمها و میون کوچه و خیابونها رنگ میگیره رو تجربه نکردم اما در میان دوستان و اطرافیان عاشق خیلی ها شدم، باورتون نمیشه اما واقعا شده که روزها به یک نفر فکر کنم، به رفتار و کردارش و به خصلتهایی که داره - درست مثل کسی که دلباخته ی معشوقی شده اما عشق من یک نفر نیست، عشق من همه ی کسانی هستند که خوبی و صداقت رو باور کردند. هر وقت چنین انسانهایی رو میبینم به فکر فرو میرم، به خودم فکر میکنم و شاید احساس نیاز میکنم، یه جورایی کارم گره میخوره و حسرت همراه اونها بودن وجودم رو فرا میگیره، دلم میخواست با همه اونها بودم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام، از امروز میخوام کم کم وارد حوزه ی کامپیوتر و اینترنت هم بشم، هر چند از ابتدا در موضوع بندی این رو در نظر داشتم اما چندان روش کار نکرده بودم. حتما همه ی شما که در اینترنت گشت و گذار میکنید تا حالا در دو راهی انتخاب یکی از مروگرهای IE و Firefox قرار گرفتید، اما امروز من گزینه ی سومی رو معرفی میکنم که اگر یه خورده تعصب رو کنار بزارید از هر دوی اونها بهتره، در واقع ترکیبی از اون دو هست.
![]() مرورگر آوانت از موتور IE استفاده میکنه، یعنی سایتهایی که مشاهده میکنید دقیقا مانند IE نمایش داده میشن و از لحاظ سازگاری با سایتهای مختلف خیالتون راحت میمونه. در عین حال قابلیت نمایش چند صفحه در یک پنجره (TB)، فیلتر کردن تبلیغات، نوار جستجوی داخلی، ترجمه، فیلتر کردن اشیاء در سایتها (مثل اپرا)، تعویض پوسته، زبان فارسی، ذخیره ی محیط کاری (مثل نت اسکیپ)، نمایشگر RSS، رفرش خودکار زمان دار، پر کردن خودکار فرمها، بزرگ و کوچک کردن عناصر صفحه (عکسها، متون، جداول و ...)، مدیریت Proxy، مدیریت ایمیلها، پاک کردن کلیه ی سوابق مرورگر (جستجوها، سایتها، علاقه مندی ها و ...)، ساخت پوسته ی دلخواه، ذخیره ی اطلاعات شخصی رو سرور Avant و دسترسی به آنها از هر جای دنیا و ده ها قابلیت منحصر به فرد دیگه که واقعا گلچینی از ویژگی های مرورگرهای معروف دنیاست.
استفاده از این مرورگر کاملا رایگانه و میتونید از سایت رسمی Avant دانلودش کنید. یکی از نکات جالب دیگه پشتیبانی کامل از این مرورگر توسط انجمنهای گفتگو، بخش ارتباطات و ایمیل سایت Avant هست که اون هم به طور رایگان انجام میشه. با دانلود این مرورگر قابلیتهای چندین مرورگر رو با هم تجربه میکنید، به امتحانش میرزه. یا حق... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
غروب دیروز یه بار دیگه به آسمون نگاه کردم، به ابرهای تیره و تار که با نور طلایی خورشید مغرب میسوختند و سایه ی زیباشون رو با سرخ آفتاب و سردی تاریکی همراه میکردند. ای خالق! عجب نقاشی هستی، نقاشیهات همه پر از طراوت، زندگی و سادگیست. هر وقت به آسمون غروب نگاه میکنم عظمتت رو دوباره درک میکنم، چطوری بگم ... شرمنده میشم و شاید میترسم، به خاطر همه ی ندیدنها و نفهمیدنها، به خاطر سردی و خاموشی قلبم، قلبی که انگار صدای گنجشکها رو درک نمیکنه... دیروز یه حسی داشتم، یه حس آزادی از دنیا، معبود من! مگه میشه تو که من رو از هیچ آفریدی و بهم زندگی بخشیدی، آسایش و راحتی دادی، مهر و محبت دادی و عشق رو در نهادم کاشتی چیزی جز سعادت من رو بخوای؟ برای یه لحظه حس کردم آزادم، جدا از فکر و خیال امروز و فردا، فقط تو بودی و من، من با قلبی که انگار تازه بیدار شده بود. ای همسفر جاودان! هیچ خیالی جز تو سزاوار نیست، خیلی شده که ازت ناراحت شدم به خاطر خواسته هایی که برآورده نکردی اما حالا فهمیدم که چقدر ذهن کوچکم ناتوان بود از درک خوب و بد و تو تنها مراقب این بنده ی کوچک.
امروز یه بار دیگه معنی توکل رو فهمیدم، یعنی ای صاحب، ای اون که جز تو هدف و مقصودی نیست، هر چه تو خواهی همان برای این مخلوق بهترین است. امانتی که به "من" دادی، جسمی فناپذیر، گوشت و پوست و خون، همین! اما حقیقتم را فراموش نمیکنم، رسیدن به تو، تنها چند ثانیه از تو تا "من" فاصله ست، فاصله من هستم. فاصله قبول تعلق به توست، فاصله درک وجود همیشه زنده ی معبود است و حائلی به نام دنیا، خیلی سخت نیست، آن را فرو خواهم ریخت تا به "حقیقت" برسم، تو یاری ام کن ای راهنما...! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 مرداد1386ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
خیلی وقته که توی یه فضای غم انگیز گیر کردم، حتما خسته شدید! هر وقت غم و اندوه دارم بهترین تسکینم گوش کردن به یه آهنگه، آهنگی که مثل دارو برای مریض دردم رو شفا میکنه و ... خداوند. من نمیدونم چطور احساسم رو بیان کنم، من عاشق مهربانی ام، اعتقاداتم رو از صمیم قلب دارم، نماز میخونم، اما هرگز نمیتونم دین رو با جامعه ای که توش هستم سازگار کنم. من بسیجی (؟) نیستم، من درسخوان نیستم، من تنها دنبال لذت بردن از زیبایی های زندگی هستم. چرا امروز باید به اسم دین خودم رو مجاب کنم که موسیقی گوش نکنم؟! چیزی که بهم آرامش میده، بیشتر از هر چیزی، من ربات نیستم، من کامپیوتر نیستم، من فقط میخوام دینم رو حفظ کنم.
چطور بگم، فضایی که امروز برای جامعه ی ما ایجاد شده باعث تخریب معنویت شده، باعث زشت دونستن لذت شده، باعث شده که دین فقط یه رسم قدیمی و وسیله ی اجبار تعبیر بشه. سیاست، سیاسی، حالم از این کلمه ها بهم میخوره! چرا باید امروز واژه هایی مثل "بسیجی" و "جوان" در تضاد با هم باشن؟ جوان همان بسیجی است، جوان همان قوای نهفته و خروشانی است که هر لحظه طلب رشد و تکامل میکند، چرا درکش نمیکنید؟ بسیجی کیست؟ آدمهایی با ریشهای بلند و قیافه ای مغرور که فقط به لباس "جوانان" ایراد میگیرد، تفکری خشکیده و باطل؟ خیر! بسیجی من و تو هستیم، دین اصل زندگی من توست و خدا تنها محور پایدار و غایت نهایی.
چطور دین در تضاد با تو قرار گرفت؟ ای برادر من، ای خواهر من! چطور دین کهنه و قطب منفی آهنربای ذهن من و تو شد؟ چطور ... ربطی به دولت ندارد، ربطی به شاه ندارد، ربطی به انسان پاکی مثل روح ا... خمینی ندارد، کسی که در پاکی و قدوسی پیشتاز همه بود. به من ربط دارد، بخ تو ربط دارد، به ما ربط دارد، به ایران ربط دارد، به تو ای "مسلمان" . هر چند هرگز خودت انتخاب نکردی که مسلمان باشی، اما بدان که بهترین راه را قدم گذاشتی ولی در میانه ی راه ... چرکنویس : حالا که این سطور را مینویسم فکر میکنم خالی شده ام، این هم ترانه ای از معین، تنها خواننده ی واقعا مورد علاقه ی من! { گوش کنید » با من باش : معین } باش تا بهتر و بهتر باشم چون که از همیشه دیوونه ترم با من باش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام! خیلی وقته که چیزی ننوشتم، تازگیا چه قدر بی هدف مینویسم! اصلا نمیدونم چی باید بگم، چی نباید بگم، اول تسلیت عرض میکنم شهادت بانوی دو عالم و همینطور از دست دادن عالم بزرگ کشورمون رو که واقعا برای من خبر سخت و ناگواری بود. نمیدونم تا حالا این موقعیت رو داشتید یا نه، قراره تا حدود یکماه دیگه چند تا اتفاق بزرگ توی زندگی من بیفته، از اون اتفاقاتی که میتونه سرنوشتم رو عوض کنه، از اونایی که ممکنه یه عمر درد حسرت رو به جونم بندازه، یه جورایی سردرگم شدم! نمیدونم چه جوری از این موقعیت یا بهتر بگم موقعیتهای به دست اومده استفاده کنم که بعدا پشیمونی در کار نباشه، 30 روز در مقابل سرنوشت من خیلی کوچیکه اما اصلا نمیدونم چرا هر چی سعی میکنم به خودم حالی کنم که الان وقت در جا زدن نیست هیچ فایده ای نداره، الان آینده توی دستهام داره پر پر میزنه و من بی توجه فقط میگم "خاموش"!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
بگو از قصه ی عشقت
بگو از درد پنهانت بگو ای لحظه ی غمگین بگو اینجا مجالی نیست
بگو اینجا افق دور است بگو، دردم دو چندان کن سکوت خالی ام بشکن ببین گرمای قلبم را چراغی تازه روشن کن |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
خدای من! ای خدایی که خیلی یادت نمیکنم، یه کاری کن پولدار بشم! آخه اینم شد گوشی که به من دادی؟ خونه رو ببین، حالا چی میشد به منم یه ذره از اون مهربانی که میگن زیاد داری میدادی؟! حالا اینا هیچ، هزار جور مشکل دارم، دانشگاه، مریضی، کار کردن ... اصلا من چی از اون سرمایه دارا کم دارم که باید اینهمه بدبختی بکشم؟ ماه رمضون کلی روضه گرفتم، ماه محرم کلی زدم توی سر خودم و گریه کردم تازه هر وقت قرآن میخونن ساکت میشم و گوش میکنم، دیگه چکار کنم؟... آخ که چقدر انسان فراموشکاره! چی شده، یادت رفته چه وضعی داشتی، یادت رفته اون همه آدمهایی که از شدت نداری و از فرط دارایی سوختن؟ یادت رفته که دنیا دو روزه؟ یه خورده فکر کن، آیا خداوند ازت راضیه؟ اون روضه هایی که گرفتی، اون نمازهایی که خودندی و نخوندی، اون گریه های عاشورایی هیچ کدوم نتونسته تو رو به خدا نزدیک کنه با این همه هنوز یه نفر هست که وقتی درمونده میشی با عجز و ناله سراغش میری، کسی که همه ی زیبایی ها ساخته ی اوست، زیبایی! فکر کردی اون زیبارویانی که بخاطرشون کلی خودتو اذیت میکنی تنها مخلوقاتی هستند از بزرگی که زمین و آسمان را با تمام جزئیاتش آفرید و خود میفرماید در زمین زیبایی های بی شماری قرار دادیم تا اهل حق را بیازماییم. دریا، آسمان، ابر، سکوت..! یا حق... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
دوست، واژه ای که این روزها خیلی غریب به نظر میرسه! شاید اولین چیزهایی که به نظرتون میرسه دوست داشتن، همسر، دوستی از ته قلب، من تو رو دوست دارم (!) ، تو منو دوست نداری، اون همه رو دوست داره و ..و باشه، من اینجا رو دوست ندارم، من شیرینی دوست دارم! من خدا رو دوست دارم، من کلی دوست دارم. یه خورده دقت کنید که شما چند تا دوست دور و برتون دارید؟ توی مدرسه و دانشگاه، توی محله، توی محل کار، توی شهرداری، توی دارائی، توی بیمه، توی گمرک اوه...! واقعا من چقدر پر طرفدارم که اینهمه دوست و رفیق دارم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام! الان که دارم مینویسم از دفعه ی قبل بهترم، اون همه توهمات و جنجالهای ذهنم تبدیل شده به مسائلی کوچک، این هفته دوباره یادم اومد که توی "دنیا" زندگی میکنم! دنیایی که حیلی چیزهاش مطابق میل انسان نیست، دنیایی که میل به فتحش چشمان خیلی ها رو کور کرده و دنیایی که خداوند مثل توقفگاهی کوتاه در میان راه طولانی میان خیر و شر برای انسان قرار داده. یادم اومد چقدر علاقه های دنیایی دستانم رو بسته و چقدر دور شدم از افق نورانی معنویت، چقدر به غربت زمینی خودم عادت کردم! دوست داشتن، انسان دو پا خیلی چیزها رو دوست داره، همه چیز برای دوست داشتن انسان در نهایت منجر به لذت خواهد شد، بعضی لذت را ابدی میکنند و بعضی به گذر کردن از دلخوشی های دنیایی بسنده میکنند. هنوز لذت واقعی با آسمان بودن رو تجربه نکرده ام، هنوز حس بی نیازی از دنیا و دل سپردن به خالق رو نداشته ام، ای کاش از یاد نمیبردم که چقدر درمانده ام! درمانده از تلاش برای رسیدن به ایده آل ها و آمال بی انتهایی که هر لحظه فزونی پیدا میکنند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در قاب عکس ذهنم، شاید دوباره پیدا، آید ز دشت عشاق، معشوق بی ریایی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام، روزهای اول سال 86 خوش گذشت؟ من هم مثل همه ی شما درگیر بودم، بازم دیر کردم! هنوز هم نتونستم خودم رو با دنیا همراه کنم، عجیبه که هر چه میگذره بیشتر از اینجا بدم میاد، هر روز سوالهای بیشتر توی ذهنم ساخته میشه و هنوز همه بی جواب... امروز کمتر به دنیا فکر کردم، کمتر از هر روز دیگه ای، چی داره به سرم میاد؟ نکنه دارم بهش عادت میکنم! نه هرگز نباید به این دنیا عادت بکنم، دنیایی که رنگ خدا رو نداره اما منم دارم عادت میکنم، مثل خیلی های دیگه. لحظه های شبانه روزی من آکنده از درد و حسرتی بی انتها همراه با تلقین تلخ لذت های دنیایی شده، موندن بین مرز خوب و بد داره دیوونم میکنه، بزار ببینم، آره هنوز غروب برام قشنگه! اما چرا زشتی ها رو نمیبینم؟ اوه! اینجا رو نگاه کن، اصلا یادم نبود که خاطره ی امروزم رو ننوشتم، رنگ خاکستری شهر همه چیز رو پوشونده، من هنوز "زندگی" میکنم، صدای گنجشکهای توی حیاط رو میشنوم و آفتاب ملایمی که میتابه، من هنوز "زندگی" میکنم، امروز از خودم بیزار شدم چون حسرت بهتر شدن توی ذهنم قوی تر شد اما من هنوز "زندگی" میکنم...
صدای قلبت رو گوش کن، دلتنگ کسی نیست؟ اوه اشتباه نکن، لازم نیست عاشق خدا باشی چون عشقش توی وجود هر انسانی نهفته است اما نه عشق معمولی، تا وقتی واقعا احساسش نکنی نهان خواهد ماند، بدون اون هرگز کامل نیستم! اینو هر روز که ازش دور میشم باور میکنم اما چرا دوباره فراموش کردم؟ زیبایی غروب بهم کمک میکنه. یا حق... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 فروردین1386ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام به اهالی محترم وب، کسانی که به وبلاگ متروک من چه اتفاقی و چه از روی علاقه راه پیدا میکنند! حدود چهار سال میشه که وبلاگ مینویسم، حالا دیگه اون شور و شوق سال اول رو ندارم، دیگه چه 5 تا بازدید داشته باشم چه پنج هزارتا، هیچ نفع و ضرری برام نداره! قبلا جایی مینوشتم که واقعا از جونم واسش مایه گذاشتم ولی آخرش چی؟ هر کی میومد یه سری بد و بیراه واسم میفرستاد و بعدشم میرفت! منم یه دفعه زدم به سیم آخرو بیخیالش شدم، بزار خودشون برن و مطلب گیر بیارن! اینا رو واسه ی این گفتم که نگید چرا هر دو ماه یه بار پس میفرسته و اینقدر بازدیدهاش کمه! البته امسال دم عید قصد دارم یه سری دوست توی این وب ایرانی پیدا کنم. گفتم عید، لازم نیست حرفهای تکراری رو منم تکرار کنم چون اونوقت تکراری تر میشه، اون حرفا رو هم توی رادیو و تلوزیون و هم توی وب همه هزار و پونصد بار گفتن! فقط همینقدر بگم که "یک سال (برابر با چهار فصل و هر فصل 4 ماه و هر ماه 30 روز و هر روز 24 ساعت و هر ساعت 60 دقیقه و هر دقیقه 60 ثانیه و هر ثانیه ...) گذشت! به همین راحتی (و به قول بچه های تبلیغاتی، "به همین خوشمزگی!") هیچ فکر کردید که این 31536000 ثانیه ی عمرتون رو چه طور و برای چه هدفی صرف کردید؟! خود من چقدر از اون رو واسه ی خیر و نیکی گذاشتم و چقدرش رو توی راه بطالت و گناه فدا کردم، الان که فکر میکنم چیز زیادی از کارهای خوب امسالم به یاد نمیارم! شاید امسال ... فکر کتید آیا سال دیگه، عید رو و همه ی عزیزانتون رو در کنارتون خواهید دید؟ چه تضمینی وجود داره! قدر روزهای خوشیمون رو بدونیم و از باعث و بانی این خوشی ها تشکر کنیم، شاید راهمون رو پیدا کنیم. یا حق ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 اسفند1385ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
زمانی که خودش را عادت داده بود به پرداخت چنین پولهایی گذشته و حالا او مانده و تک حقوقی که باید از اداره بگیرد. دو روز پیش که برای بار چندم با همکاران برای دریافت حقوق مراجعه کرده بودند چیزی جز همان پاسخ همیشگی "بودجه نداریم" نشنیده بودند! کاری هم از دستشان بر نمی آمد که انجام نداده باشند، از نامه های جورواجور به این و آن گرفته تا اعتصاب چند ساعته روز گذشته همه ی کاری بود که میتوانستند برای این وضع انجام دهند. خیلی وقت است که اسمی از اضافه کار به گوشش نخورده است، فعلا سعی میکند خودش را دلداری دهد که تا همین فردا پس فردا همه چیز حل میشود. اما وقتی با خودش فکر میکند میبیند که خودشان هم کم تقصیر نداشته اند. فرستادن پسر کوچکش به مدرسه غیر انتفاعی، خریدن یک دستگاه یخچال قسطی، خریدهای بیخود و چندین مورد دیگر جزو لیستی بود که برای او سیاه سیاه بودند. در اینجا دیگر تقصیر خودش نبود چون فرزندش هرگز قبول نمیکرد که به میان دولتی ها باز گردد (!) و خانم خانه هم مجالی برای فکر کردن درباره خریدن یا نخریدن یخچال جدید به او نداده بود تازه اگر خریدهای خانه کامل نباشد قطعا مشکلات زیادی پیش خواهد آمد. درگیر مشکلات و گرفتاریهایش بود که فرزند عزیزش از تهدیدهای مدیر مدرسه در قبال پرداخت نکردن شهریه این ماه برایش گفت و بعد از آن خانم خانه نارضایتی بقالی محل را از سنگین شدن حساب به گوشش رساند و ... حالا باید آماده بشود تا سری به خانه فلان فامیل بزنند و کادویی را به مناسبت تولد فرزندشان به آنها تقدیم کنند. وقتی هر از گاهی فیلم های خارجکی را نگاه میکند از کانون گرم خانواده شان میخواهد خیلی چیزها را در بیاورد. اینکه چگونه درآمد خانواده شان را به این راحتی تامین میکنند، چطور وقت برای ورزش و تفریح دارند، چطور بزرگترین مشغله یشان تبدیل شده به بر هم خوردن قرار شامی که باید در رستوران مک دونالد میخوردند و در آن دیگری خورده شد و هزاران چگونه و چطور دیگر. فعلا باید فکری به حال خودش بکند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام، ضمن تبریک ایام پیروزی انقلاب و دستیابی به داروی درمان ایدز و ... و بلاخره ضمن تبریک اینکه ایتقدر از لحاظ نظامی قوی می باشیم و اینکه آمریکا از ما اینقدر دچار رعب و وحشت میباشد توجه شما را به گزارشی بسیار کوتاه از دومین نمایشگاه بین المللی (خالی بستن بابا، بین شهرستانی) خودروی کرمان جلب مینمایم (جلب مینماییم، من و لوگان!) که از یک فرد ناشناس (من نیستم ها!) به دستمان رسیده است: در ابتدا با ذوقی سرشار از اشتیاق شروع به طی کردن طریق این نمایشگاه کردیم، محل نمایشگاه در مکانی بسیار زیبا در میان زباله های قابل بازیافت، حوضچه های پرورش باکتری طبیعی (گودال آب)، کامیونها و تریلرهای در حال عبور و ... واقع شده بود. از فضای پارک خودرو همین بس که به راحتی و تنها با طی 10 دقیقه راه بین خودرو و نمایشگاه به سالن اصلی رسیدیم! امسال بر خلاف دوره ی گذشته ایران خودرو کنار کشیده بود و تنها سایپا و ایران خودرو دیزل در نمایشگاه حضور داشتند، یکی از دو سالن نمایشگاه هم مربوط به قطعات یدکی ماشینهای سنگین میبود که مورد توجه بازدید کنندگان قرار میگرفته بوده است! اما سالن دیگر فقط مال سایپا (=مطمئن!) بود، اولین خودروی موجود یک عدد مگان خوشگل بود که البته به دلیل حجوم جمعیت ما فقط چراغ جلویش و قسمتی از داشبورد را ملاحظه فرمودیم! از نظر ما این خودرو بسیار عالی میباشد و حرف ندارد فقط یک مقداری قیمتش با پول ما نمیخواند. خودروی دوم لوگان عزیز و دست نیافتنی بود که بلاخره ما آن را نظاره گر شدیم و از قیافه ی آن استفاده ی کافی و وافی را بردیم، اما فی الظاهر خیلی از پراید (پراید | Pride در واژه نامه به معنی غرور و سربلندی است، مثلا کره ای ها میگن "پراید، غرور ملی"!) بهتر و برازنده تر است، با نگاهی به موتور آن دریافتیم که بسیار پیچیده و مدرن تر از پراید است، داخلش هم بسیار جادار و عالی است البته برای دیدن آن از میان بسیاری گذر کردیم. طبق گفته ی یک آقایی که تیپ فرنگی داشت (کراوات و کت مشکی!) این خودرو بدون کولر و شیشه برقی هشت و نیم میلیون و تیپ بعدی آن که کولر و شیشه برقی دارد هشت میلیون و نهصد هزار تومان خواهد بود و ثبت نام احتمالا اواخر اسفند یا اویل فروردین انجام میشود. خودروی بعدی مربوط به شرکت فُرانسوی سیتروئن میبود که C5 نام میداشت و بسیار شکیل و گنده مینمایاند. این مرکب مربوط به آقایان مایه دار (=خرپول) است و صندوق عقبش اندازه ی اتاق خواب ما بود! یک آقایی میگفت کارش خیلی درست میباشد، یک مرد دیگری نیز با موبایلی به نام نوکیا ان نود به کرات از آن عکس میگرفت و خیلی ذوق مینمود. بقیه ی خودروهایشان مربوط به قدیمها بود و جلب نمینمود، تعدادی اتوبوس هم دیدیم که کنارشان یک تویوتا پرادو متعلق به ممالک چشم بادامی (=Japan) گذاشته بودند و از همه درشت تر و جالب تر نمایان میگشت. در فضای باز یک خردسال بچه ای از میله ی کامیون بالا میرفت و پدرشان بسیار ماشاا... و تبارک ا... بر زبان میراندند و دلشان کیف مینمود، اینجا خیلی سرد است و همه ی جماعت کرمانی به اینجا سرازیر شده میباشند، پایان گزارش. خب این هم از گزارش نمایشگاه خودروی کرمان که تقدیم شد، تا باری دیگر یا حق ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 بهمن1385ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام، فکر کنم حدود یک ماه شایدم بیشتره که دیگه اینجا ننوشتم، خب تا وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشم چیزی نمینویسم! از اون بلاگرهایی هم نیستم که بخوام فقط پست بفرستم. امسال دوباره ماه رشادت و مردانگی رسید، محرم الحرام امسال به خیلی چیزا فکر کردم، به اینکه چرا اباعبدالله قیام کرد، چرا ما نمیتونیم قیام کنیم (یا نمیخواهیم!)، چرا هنوز هم مظلومین زیادی توسط ظالمین زیادی دچار ظلم و ستم میشن و ... خب جوابی بعضی ها رو گرفتم و بعضی ها هم مجهول موندن. حالا که همه نتقاد میکنن بزار من هم بگم که عزاداریمون بدرد هیچکس نمیخوره (البته عزاداری های راست و کامل هم زیاد دیدم)، امام حسین رو فقط با مظلومیت و درد شناختیم نه با رشادت و دلاوری، نه با غیرت و امید به خدا، نه با نمازی که خواند و ... خب همه انقاد کردیم ولی آیا عمل میکنیم؟ آیا درستشون رو انجام میدیم؟ انشاالله که به یاری هم دوباره همه به اصل عاشورا پی ببریم.
میدونید چیه، همیشه ماه رمضون و ماه محرم برام مثل یه دادگاه میمونه که همه ی اعمال و رفتارم رو توش مرور میکنم، امسال هم از خودم خیلی دلخورم چون هنوز مون انسان غرق در مادیاتی که بودم هستم، دوست دارم از این کره ی خاکی جدا بشم، روحم رو از همه ی تعلقات بکنم و یکسره خودم رو به خالق یکتا بسپارم، کاش یه روز بتونم ... این هم یه شعر از آقای محمدرضا محمدی نیکو با نام "شمشیر شهادت" : ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت! تا قیامت همه جا محشر کبرای تو بر پاست عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام. معذرت میخوام که مدت زیادی نتونستم در خدمتتون باشم. همونطور که حتما شنیدید ناصر عبداللهی، خواننده ی بسیار محبوب سالهای گذشته ی کشورمون در نهایت بر اثر بیماری درگذشتند، من هنوز اون آهنگشون رو در خاطرم مرور میکنم: "یا فطمه، بنت نبی، ای هم دل و جان علی ..."، روحش شاد. در این مدت انتخابات هم برگزار شد و خوشبختانه قشر زیادی از مردم در اون شرکت کردند. دیشب هم که شب یلدا بود، امیدوارم که خوش گذشته باشه. فرا رسیدن زمستان امسال بر شما مبارک بادا. یک قطعه شعر هم براتون دارم :
طلوع میکند آن آفتاب پنهانی دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست؟ کسی که سبزتر است از هزاران بار بهار تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد در اتظار تو تنها چراغ خانه ی ماست کنار نام تو لنگر گرفت، کشتی عشق |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 دی1385ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام، تقریبا 3 سالی میشه که قرارداد لوگان میان ایران و رنو بسته شده، توی این 3 سال هم تقریبا هفت هشت بار مسئولان مختلف قول تولید این خودرو در زمانی خاص رو دادن. با توجه به اینکه اعلام شده قیمت این خودرو بین 7 تا 8 میلیون خواهد بود و امکانات آن نیز در حد خوبی قرار داره خیلی از مردم منتظر ورود این خودرو به بازار برای خرید بودن، هستن و احتمالا خواهند بود! الاایهال طی روزهای اخیر باز هم وزیر محترم صنایع قول مساعد برای تولید این آهنین پیکر محبوب در اسفند ماه داده اند و از این رو باعث آب شدن قند در دل بسیاری (منجمله دعاگو) شده اند. اینکه آیا چنین خیالی عظیم که در ذهن داریم به واقعیت تبدیل میشود یا نه بستگی به راست و دروغ حرفهای وزیر دارد و بس. در همینجا از شما دعوت میکنم که بعد از نمازهای یومیه تا تاریخ اول اسفند ماه برای بنده ی حقیر دعا کنید که لااقل اینبار به آروزی خود دست بیابم. ضمن اینکه قیمت این خودروی محبوب از 7 میلیون و پانصد اولیه هر ماه 500 هزار تومان افزایش یافته و هم اکنون به مرز 8 میلیون و پانصد رسیده، قطعه ای در همین مجال : ترسم که آخر از غم هجران آن دوست ::::: بکاهد پول ما آن بی وفا دوست. اوهممم، البته این قطعه در مایه ی "بی قافیه" و از سر درد سروده شد که همینجا پوزش میطلبیم (من و لوگان). چنانچه تا آخر سال چشممان به جمال این خودروی محبوب روشن شود یک عدد ژیان ( = لگن؟) خریداری کرده و قید آن نا رفیق را میزنیم. فعلا ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آذر1385ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
آیه 64 سوره عنکبوت :
" این زندگانی چند روزه ی دنیا فسوس و بازیچه ای بیش نیست و زندگانی اگر مردم بدانند بحقیقت دار آخرت است" ای انسان! از این کره ی خاکی چه میخواهی که اینگونه در پی اش می دوی؟ روزها و شبهای نابود آن را به چه اُمید و چگونه می گذرانی، آیا از یاد برده ای که مسافر هستی؟ ای مسافر! آنقدر خودت را غرق در آرزوها و آمال کرده ای که مقصد را فراموش کرده ای و به وجودت فرصت لحظه ای درنگ نمیدهی تا خلاص از افکار بی پایان دنیایت به درگاه مالک و ارباب حقیقی و تنها نگهدار و یاورش عرض شکر و طلب مغفرت کند، "همانا برای آنان که اندیشه کنند خدا بهتر از هر چیزی است ..." - شهادت امام بزرگوار، حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) را تسلیت عرض مینمایم - |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 آبان1385ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
خیلی از وبلاگ نویسان هستند که دوست دارند با بازدیدکنندگانشون در رابطه با موضوعات .بلاگ بحث و گفتگو داشته باشند اما چون به سیستمهای چت مستقل دسترسی ندارند عمدتا یا از بخش نظرات استفاده میکنند یا یک جعبه متن کوچک آفلاین را در وبلاگشان قرار میدهند. اینبار میخوام یک سرویس دهنده ی چت در وبلاگ کاملا ساده ولی قدرتمند رو بهتون معرفی کنید که لنگشو پیدا نمیکنید. سایت "www.Gabbly.com" به شما اجازه میده که بدون به هم ریختن محتوای سایتتون و با استفاده از یک فریم بر روی مطالب شما یک جعبه ی چت آنلاین را به طور نا محدود استفاده کنید. شما با رفتن به آدرس سایت و بخش "Embed" و وارد کردن آدرس سایت یا وبلاگ و طول و عرض جعبه ی درخواستی تان (بهتر است از پیشفرض استفاده کنید) کد مربوط به این سیستم را به دست آورید (با کلیک بر روی دکمه ی "Generate embed code") و آن را در محل دلخواه در قالب سایت یا وبلاگتان کپی کنید (انتهای صفحه توصیه میشود)، به همین راحتی! حالا وبلاگ شما هم یک "جعبه ی چت" دارد. نمونه ی این جعبه چت در انتهای همین وبلاگ قرار دارد، در ضمن سایت Gabbly یک بخش فارسی نیز دارد که میتوانید به آن از صفحه ی اصلی سایت دسترسی پیدا کنید. خدا نگهدار ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام. زمان زیادی نمیگذره که پای اتومبیل به زندگی ما ایرانی ها باز شده، تا همین ده دوازده سال پیش اگه توی یه روستا ماشین میدیدن یا میترسیدن یا دنبالش میدویدن تا نگاهش کنن اما حالا هر جایی که پا بذاری یه آهن پاره رو میبینی که داره اینور و اونور میره. به طور یقین اگه اتومبیل اختراع نشده بود الان خیلی کارمون لنگ بود، خیلی مشکلات برای جا به جایی داشتیم اما انگار کاربرد اتومبیل رو فراموش کردیم. هر چند وقت یه بار خبر آلودگی بیش از حد هوای شهرهای بزرگ کشور رو میشنویم، خیابونایی رو میبینیم که به خاطر حجم زیاد اتومبیلهاحرکت توشون کاملا متوقف میشه و هر از گاهی شاهد تصادفاتی هستیم که خسارات جبران ناپذیری در پی دارن. کاری که خیلی از کشورها کردن افزودن به ناوگان عمومی و کم کردن از خودروهای شخصی بوده که جواب هم داده، اما توی کشور ما از این لحاظ هم خیلی مشکل داریم، توی خط واحد، تاکسی و ... کمبود داریم، من که یادم نمیاد یه بار توی اتوبوس راحت نشسته باشم و به خودم حالی کنم که بار دیگه هم سوار اتوبوس بشم چون معمولا یا وسط اتوبوس دارم له میشم یا روی صندلی!
حتما تا حالا نماهایی از پکن یا توکیو یا شهرهای آسیایی دیگه رو دیدید، ما اگه نمیتونیم راه و خیابون رو زیاد کنیم باید از اتومبیلها کم کنیم. مثلا به نظر شما لازمه که حتما برای یه کار کوچیک (مثلا خرید نان یا میوه) از اتومبیل استفاده کنیم؟ پس کی باید از این پاها استفاده کنیم! واسه این کار "دوچرخه" رو ساختن، حتما تا حالا یکی از اونها رو دیدید؟! قبول دارم، الان دیگه کمتر توی خیابونا میتونید اثری از حضورشون پیدا کنید. دوچرخه وسیله ی خیلی خوبی برای طی کردن مسافتهای کوتاهه، هم خیلی سریع به مقصدتون میرسید و هم از ماشینتون استفاده ی درست میکنید. میتونید سایز متناسب با قدتون رو انتخاب کنید. توی ایران بیشتر از یه دوچرخه ی 100 هزار تومنی بدردتون نمیخوره چون هر جا که برید یا باید از روی جوی آب گذر کنید یا مواظب دوچرخه تون باشید که کسی دخلشو نیاره! دوچرخه ها معمولا در سه کلاس شهری، کوهستانی و Race به فروش میرسن که ما اکثرا نوع شهری رو توی مغازه ها میبینیم یا حداکثر یه دوچرخه با یه کمک قلابی، قیمت این نوع بین 80 تا 150 هزار تومان بر حسب شرکت سازنده و سایز متغیره (توصیه : از جنس چینی و تایوانی بترسید! جنس ایرانی بهتره) این نوع بدرد آسفالت میخوره و سرعت حداکثرش 15 تا 20 کیلومتر در ساعت هست. نوعی دوچرخه ی شهری الکترونیکی هم در این کلاس ساخته شده (البته در خارج از کشور مدلهای مختلف از جمله مسقف و سه چرخ هم وجود داره) این نوع با برق باطری (شارژِی) کار میکنن و حداکثر سرعتشون با استفاده از موتور 20 کیلومتر در ساعت است، شما میتونید از حالت معمولی (موتور خاموش) یا حالت الکترونیکی (موتور برقی) استفاده کنید که فکر میکنم سواری باهاشون خیلی لذت بخش باشه. من در اینجا مدل HARRIER EMTB SUPER DL (Sport Rider) از شرکت ECO رو بررسی کردم که دارای 37 کیلو وزن (با باطری) و زمان شارژ 5 تا 8 ساعت و ترمز دیسکی است. باطری این مدل به صورت پنهان است، امکانات جانبی این مدل عبارتند از کیلومتر دیجیتال، چراغ، تایر اسپورت سه پر و کمک میانی دستگاه. قیمتی که در خارج از کشور برای این دستگاه جالب باید بپردازید حدود 400 دلار هست که در ایران (در صورت واردات به اضافه ی گمرک) به 700 دلار (حدود 630 هزار تومان) خواهد رسید!
نوع دیگه دوچرخه های کلاس شهری دوچرخه های دو نفره (Multi Ride) هستند که امکان سوار شدن دو نفر با انتقال قدرت (رکاب) مجزای بدون تداخل رو میدن. هدایت این دستگاهها بر عهده ی نفر جلو هست (فرمان متحرک) و نفر دوم از یک فرمان ثابت برای حفظ تعادل استفاده میکنه. این نوع دوچرخه ها معمولا در مکانهای تفریحی (کنار ساحل، دهدکده های توریستی و ...) مورد استفاده قرار میگیره چون هدایتش در پیچها کمی سخت است. در کلاس کوهستان معمولا قیمت و کیفیت و همینطور سطح تجهیزات دوچرخه ها خیلی بالاست، فاکتور اول در این کلاس وزن کم است و بعد از آن قدرت و مقاومت و همینطور دقت در تولید محصول از اهمیت بالایی برخوردار هست. دوچرخه ها باید قابلیت طی کردن مسیرهای پر پیچ و خم کوهستانی و مقاومت لازمه در جنس تایرها، اتصالات و فنربندی مناسب رو داشته باشند. در کلاس مسابقات (Race) فاکتورهای کلاس کوهستان منهای آیرودینامیک بالای آن کلاس و به اضافه ی سرعت و حجم پایین مد نظر هست. قیمت هر دستگاه دوچرخه ی Race بین 1500 تا 5000 دلار متغیر هست. تیم دوچرخه سواری کشورمون تا چند وقت پیش از کمبود دوچرخه ی مناسب برای تمرین رنج میبرد که با اختصاص بودجه ی مناسب در حال رفع است. اکثرا افراد معمولی از کلاس شهری استفاده میکنن اما مثلا برای یک فرد روستایی یک دوچرخه کلاس کوهستان معمولی خیلی مناسب تره (البته نه روستاهای ما چون کسی خبری از دوچرخه و کلاس بندی اون و ... نداره) در داخل کشور شرکتهای آساک دوچرخ و ایران چرخ معروف تر هستند و از شرکتهای خارجی هم در ایران Cross و AmBike شناخته شده ترند. من خودم لذت دوچرخه سواری رو هرگز در اتومبیل ندیدم، دم غروب که توی باند فرعی بلوار آروم آروم سواری میکنم حسابی لذت میبرم البته بهتره مواظب باشید چون راننده های ایرانی دوچرخه رو شبیه کلم میبینن! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام، چند وقت پیش خواستیم برای پدر یه گوشی بخریم که به نوکیا 3220 برخوردیم، خیلی راحت برای خریدش راضی شدیم چون واقعا از چندین جنبه دارای خصوصیات ویژه ای است. نوکیا 3220 یک گوشی بخصوص است، یک گوشی که طرح بسیار استثنایی رو ارائه داده اما در عین حال سادگی رو مد نظر قرار داده است. چیز بخصوصی رو نباید ازش انتظار داشته باشید، اگر از اون دسته ای هستید که واقعا از گوشیتون انتظار یک تلفن رو داشته باشید بهتون پیشنهاد اکید میکنمکه سراغ این گوشی بیایید و الا که هیچی. این گوشی یه دوربین معمولی داره و ضمنا نه مادون قرمز داره نه بلوتوس اما طرحی که این گوشی داره خیلی ها رو جذب میکنه. چهار قطعه ی لاستیکی دور گوشی نصب شده که زیر هر کدوم یه لایت نارنجی وجود داره، وقتی که صوتی از گوشی شنیده میشه (زنگ گوشی، صدای بازی و ...) این چهار چراغ همراه با ریتم و شدت صوت روشن و خاموش میشن، یادم میاد یکی از بچه ها که این گوشی رو داشت میگفت داخلش عروسی گرفتن! وقتی یه جای تاریک گوشیتون زنگ میخوره از فاصله های زیاد سوسوی نارنجی به چشم میخوره و که با ریتم خاصی کم نور و پر نور میشه و واقعا جذابه. این قطعه های پلاستیکی از نظر فیزیکی نیز باعث میشوند که در هنگام حرکت کردن و تکانهای شدید گوشی به خوبی در دست شما قفل بشه و احتمال حرکت از دستتون رو به حداقل میرسونه، از این نظر یه حالت اسپورت رو به گوشی داده.
نکته ی دیگه قابلیت تعویض طرح پشت گوشی است، همراه گوشی یک شابلون به شما تحویل میشه که میتونید طرحهای دلخواهتون رو چاپ کنید و باهاش در بیارید و جایگزین طرح خودگوشی کنید، همینطور دو طرح آماده همراه گوشی خواهید داشت. طرح رنگ گوشی هم خیلی جالبه، کلیدها دو به دو به هم چسبیده هستند و کار باهاشون هم راحته. اما کلید تایید که در میان چهار جهت قرار داره کمی ممکنه باعث گمراهی شما بشه مثلا سمت راست به جای تایید فشرده بشه، البته با کمی کار با گوشی کاملا بهش مسلط میشید. گوشی قابلیت نصب نرم افزار نداره و منوی اون به صورت ماتریکسی هم مرتب میشه. کلید روشن و خاموش کردن گوشی هم در ضلع بالایی گوشی (کنار بلندگو) پنهان شده که کمی هم سفته! قسمت هد گوشی (بلندگو) دارای یک پوشش شفاف و شیشه ای هست که به زیبایی گوشی افزوده. قیمت این گوشی بین 125 تا 135 هزار تومان هست که بستگی به گارانتی و زمان خریدتون داره، فکر میکنم قیمت مناسبی داره، گوشی وزن خوبی داره فقطبه خاط همون لاستیک ها یه خورده بزرگ به نظر میاد که اگه با یه گوشی دیگه مقایسه کنید خواهید دید که اندازه ی معقولی داره. در آخر باز هم تاکید میکنم که این گوشی با توجه به قیمت و امکاناتش برای افراد خواهان یک گوشی خوش تیپ و ساده مناسبه، با تشکر و خدانگهدار ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
از همین حالا سرمای زمستون داره خودشو نشون میده، توی کرمان از اونجا که یه شهر کویریه گرما و سرما و فصلها خیلی با سرعت جاشون رو عوض میکنن مثلا تا همین یه هفته ی قبل گرمای مرداد رو داشتیم اما یه دفعه جای خودشو به سرما داد برای زمستون هم همین اتفاق میفته وقتی بهار میخواد از راه برسه. تابستون 85 با همه ی خوبی هاش تموم شد و رفت، حالا پاییز رسیده و برگ ریزونش، من پاییز رو از همه ی فصلها بیشتر دوست دارم البته مقارن شدنش با بازگشایی مدارس یه کم باعث شده علاقه ام به تابستون بیشتر بشه ولی از لحاظ جاذبه های خدادادی و طبیعی پاییز رو صد در صد دوست دارم. اگه الان یه سر به بازارها و پاساژهای شهرتون بزنید حتما جمعیت کثیری رو میبیند که در حال انتخاب لباس و لوازم التحریر برای سال تحصیلی جدید هستند، یکی داره سر قیمت چونه میزنه، اون یکی میخواد یه جای پارک گیر بیاره، یکی دیگه دنبال دفتر تعاونی میگرده و ... اکثر والدین خیلی به تحصیل بچه هاشون اهمیت میدن، مثال یه عده این اهمیت دادن رو با خریدن بهترین لوازم و لباسها نشون میدن یا بعضی دیگه با فرستادن فرزندشون به بهترین مدرسه ی غیر انتفاعی نزدیک به محل زندگیشون اما تکلیف اون والدینی که سه چهارتا بچه ی مدرسه ای دارن چیه؟ یکیشون دبستانیه، اون یکی دختر دبیرستانیه و کلی میخواد کلاس بزاره، یا شادی فرزند دانشگاهی داشته باشن، از کجا باید اینهمه رو تامین کنه؟ مجبوره از هر کدوم یه خورده بزنه تا بتونه برای همه شون یه کاری بکنه. بچه های اینجور خانواده ها اغلب از وضعیت ناراضی هستند، اما پدر و مادر چه کاری میتونن بکنند، شاید بهتر بود از همون شعار "دو تا بچه کافیه" پیروی میکردند؟! به هر حال اینجوریه دیگه ... امیدوارم توی این سال جدید همه ی بچه ها به دور از هر دغدغه ای موفق بشن به درس و مشقشون برسن تا بعدا که دیپلم گرفتن و بیکار شدن لااقل با نگاه کردن به کارنامه هاشون یه کم ذوق بکنن!!! جدا هیچ انگیزه ای برای دانش اموزان وجود نداره که به خاطرش درست و حسابی پی درس رو بگیرند، خیلی زیادن اون مهدساییی که یه روز به امید آقای مهدس شدن و پول پارو کردن همه ی وقتشون رو روی درس گذاشتن اما حالا باید دنبال یه کار معمولی کلی این در و اون در بزنن و اگر دختر باشند وردست مادرشون توی خونه داری کمک بکنن. خب بسه، خیلی نا امید شدید حالا برید و پنجره ها رو به سوی افق های درخشان علم و دانش باز کنید و خودتون هم کنارش یه چرت بزنید تا این یه روز هم بگذره و برید سراغ مدرسه و دانشگاهتون، اینم یه شعر زیبا از آقای محمدرضا ترکی : غزل غربت خانه به دوش فنا، در شب طوفانی ام داغ کدامین خطا، خورده به پیشانی ام؟ همسفر بادها، رفته ام از یادها فاصله ای نیست تا لحظه ی ویرانی ام خوب، نه آنگونه خوب، تا به بهشتم بری زشت نه آنگونه زشت، تا که بسوزانی ام سایه ی اهریمن است، یا شبحی از من است این که نفس می کشد، در من پنهانی ام کولی زلفت شبی، خیمه در این دشت زد آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام در شب غربت مپرس حال خراب مرا یکسره طوفانی ام، یکسره بارانی ام vvv
ماه رمضان هم داره میرسه، پاییز دوست داشتنی با ماه رمضان! چه قدر عالی، ماه رحمت و لطف الهی با اون حال و هوای آرام پاییزی که نیروی خداشناسی آدم رو بر می انگیزه توام شده، انشاا... که همه حداکثر بهره رو ببریم. اگه قراره گناهی رو ترک کنیم، اگه قرار به خوب بودن عادت کنیم، اگه دوست داشته باشیم یه روز توبه کنیم و دوباره به سوی حق برگردیم همین ماه رمضان هر سال وقتشه، همین ماه آمرزش و لطف خداوند بهترین فرصته، پس زودتر دست به کار بشید که صدای پای رمضان داره شنیده میشه، یا حق ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 شهریور1385ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام. روز جمعه بازی صنعت مس و استقلال انجام شد و همونطور که دیدید استقلال با یک گل پنالتی موفق شد صنعت مس رو شکست بده و 3 امتیاز بازی رو بگیره. بازی در ورزشگاه سلیمی کیای شهر کرمان برگزار شد که ظرفیتش حدود 7000 نفره، من خودم نرفتم به ورزشگاه اما اونجور که از نزدیکان شنیدم از لحاظ امنیتی خیلی سخت گرفته بودن و با عوض شدن چمن ورزشگاه و نصب چمن مصنوعی چهره ی زمین کمی بهتر شده بود. استقلال که به هوای اینجا زیاد عادت نداشت آخرای نیمه ی اول یه خورده افت داشت اما صنعت مس تمام تمریناتش رو در همین شرایط انجام داده بود که طبیعتا راحت تر بازی میردند. من خودم به شخصه از اینکه بلاخره کرمان موفق شد چنین تیمی رو راهی لیگ بکنه خیلی راضی و خوشحالم، شاید اگر کمی بیشتربخت یاری میکرد و بازی گرفتار پنالتی نمیشد نتیجه مساوی باقی می ماند، صنعت مس واقعا خوب بازی کرد و استقلال در نیمه ی دم سعی خودش رو برای باز کردن دروازه ی مس کرد اما تنها از طریق پنالتی موفق شد اینکار رو انجام بده که البته مس پنالتی خودش رو از دست داد. من تنها ضعفی که به چشمم اومد در نوک حمله ی مس بود و جایی که باید ضربه ی نهایی زده میشد هست، بیشتر یا هل میشدند یا نمیرسیدن. اگر این نقطه ضعف هم برطرف بشه قطعا تیم خیلی قدرتمند و خوبی رو خواهیم داشت. کمی هم از حاشیه ی مسابقه :<BR>- با رد شدن انصاریان از جلوی تماشاچیان صنعت مس معمولا شعارهایی چون "زیزیگلوی ایران، خوش آمدی به کرمان" و "علی بیا پول، علی بیا پول" و ... سر میدادند که بسیار غیر اخلاقی و ضد فرهنگی بود، علی ایحال ما بسیار حال کردیم ...!<BR>- فروشگاهی که داخل ورزشگاه بود پولی به جیب زد و کل جنس های مغازش رو فروخت (برای این بنده ی خدا بد نشد ...)<BR>- وقتی یکی از بازیکنان استقال را به وسیله ی برانکادر به خارج از زمین منتقل میکردند فریاد "لا اله الی الله ... لا اله الا الله" تماشاچیان به گوش میرسید!<BR>- یکی از تماشاچیان عزیز که ماشاا... خیلی هم هیکل بودند از دیگران با خواهش و تمنا میخواستند که موجبات محرومیت تماشاچیان کرمانی را با شعارهایشان فراهم نکنند.<BR>به امید خدا ...</P>
<P>چهارمین جشنواره ی کشوری گل و گیاه کرمان هم برای خودش ماجرایی داشت. در طول هفته موفق نشدم به جشنواره سر بزنم اما در آخرین روز بلاخره خودم رو رسوندم. از چهارراه فرهنگیان تا ورودی شهرک باهنر هر کوچه و خیابانی که بود مملو از اتومبیل بود به همین خاطر حدود ربع ساعت رو بین محل پارک ماشین و مجموعه ی مادر پیاده روی کردیم. وقتی جمعیت رو دیدم به یاد لانه ی مورچه ها افتادم! چنان فشرده اما سریع حرکت میکردند که چند بار نزدیک بود توی جوی آب بیفتم. جالب بود، حتی بعضی ها با پای شکسته و میز توانبخشی اومده بودند، بچه، پیرمرد، جوون، فقیر ،پولدار و ... همه و همه برای دیدن اومده بودند. واقعا مجموعه ی جالبی شده بود، شهرداری کار خیلی بزرگی کرده که در این مدت کوتاه موفق به آماده سازی این مجموعه شده اون هم به این وسعت. در این میان فقط در نظر گرفتن پارکینگ کمی ضروری مینمود (البته من ندیدم، شاید هم ساخته بودند) وقتی وارد شدم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد آبشار بزرگی بود که در ابتدای مجموعه قرار داشت، همه جا پر از گل بود، گلدانهای گل که به ردیف چیده شده بودند و طراحی پیاده روها جالب بود.</P> <P><IMG alt="" hspace=0 src="http://moslemcar.persiangig.com/home/golgiah_ab.jpg" align=absBottom border=1></P> <P> مراسم اختتامیه هم در حال برگزاری بود و اعلام پیگیری کار این مجموعه و آماده سازی اون برای ماه مبارک رمضان خبر خوبی بود که از زبان یکی از سخنرانان شنیدم. چند سالن برای گروه های مختلف گل و گیاه در نظر رفته شده بود. بعد از اون هم تلوزیون 200 اینچی که نصب شده بود توجهم رو جلب کرد، وقتی توی یالن بغل تلوزیون بودیم صدای فیلم (که جنگی هم بود) به گوش میرسید، همه فکر میکردن صدای بلندگوهای داخل سالن باشه اما بعد متوجه شدم که مال تلوزیون بوده! اینجا هم مثل هرجای پر جمعیت دیگه ای حسابی کثیف شده بود، اعلامیه های تبلیغاتی، بروشورهای شهرداری و پوست بستنی و چیپس و ... همه جا به چشم میخورد، کاش بیشتر رعایت میکردیم. عکس گرفتن کار نسبتا مشکلی بود چون جمعیت اجازه نمیداد یه لحظه هم مسیر روبروی دوربین خالی بشه به خاطر همین زیاد عکسهای خوبی نگرفتم. دست آخر یه بازارچه بود که توش همه چیز بود، اینجا هم سی دی فروشها خودشون رو چسبونده بودن و بلاخره شرکت کرده بودند همونطور که توی نمایشگاه ساختمان، لوازم خانگی و جشنواره ی پارسال حضور داشتند، از همینجا خسته نباشید میگیم بهشون ...! اصلا نفهمیدم چطور نزدیک 3 ساعت و نیمی که اونجا بودیم چطور گذشت، امیدورام سالهای آینده موفق تر از قبل برگزاربشه، از شهرداری و زحماتی که میکشه هم خیلی ممنونم.</P> <P>انجمن وب کرمان رو هم دارم آزمایش میکنم، این انجمن رو من راه انداختم تا همه ی بچه های کرمانی بتونن با هم صحبت کنند و تبادل نظر کنن چون دیدم که اکثرا پراکنده در فروم های کامپیوتری هستن گفتم حتما خوبه، حالا دیگه نمیدونم که استقبال کنن یا نه؟! من که فقط راه اندازیش کردم، امیدوارم نیت من رو بفهمن و درکم کنند و لاقل عضو بشن. یا حق...<BR></P> |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
این ایام مبارک رو به همه شما تبریک عرض میکنم، عیدتون مبارک. یا مهدی! چه قدر میخواهی ما را در انتظار بگذاری، روزها و ماهها سپری میشوند و ظلم هر لحظه فزونی می یابد، فر یاد مظلوم را میشنوم، آه ... یا مهدی بیا و دنیایی تازه بساز، به امید ظهور هر چه زودتر آقا صاحب الزمان، یا حق ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 شهریور1385ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام. دو سه روز پیش بود که اهل خانواده هوس کردند سری به شهرستان بزنند و با ملاقات اقوام محترم حال و هوایی عوض کنند. روز قبل از سفر پدر برای خرید چند چیز کوچک که بنابر عادت همیشگی انجام میگرفت راهی شهر شد. همیشه باید قبل از مراجعت به منزل پدر بزرگ چیزی میخریدند تا به قول خودشان دست خالی نباشند، اقوام دیگر که کمتر از احوالشان خبر داریم جای خود دارند. مهم نیود که چه باشد، چند کیلو موز، مقداری ماهی و یا هر چیز دیگری که به درد پدربزرگ و بی بی بخورد. با این تفاسیر پدر ترجیح داد مقداری میوه برایشان ببرد! خب، رسم و رسوم همیشه هستند، بعضی ها به صورت مدرنیته آنها را اجرای میکنند و برخی دیگر پایبند به روش های سنتی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
امروز مثل اینکه خیلی حال آپ کردن دارم، به همین خاطر یک پست منتشر نشده رو براتون مینویسم که بفهمید خیلی هواتون رو دارم. این مطلب رو زمانی در هیات تحریریه ی انجمن خودروهای ایران با آقای فراهی ازشون گرفتم برای درج در وبلاگ که طی یه ترادژی غم انگیز آقای فراهی از انجمن خارج شدند و البته من قبلا اجازه ی درج این مطلب رو ازشون گرفتم و قرار بود روی سایت قرار بگیره که حالا سر از اینجا در آوارده. مقایسه ای میان دو خودروی هیوندای ورنا و کیا ریو هست : "با سلام خدمت دوستان بنا به درخواست مسلم عزیزمقایسه فنی دو خودرو ریو و ورنا را که خودم به کمک برادر ارجمندم مهندس علی پیکار انجام دادیم خدمت دوستان عزیز ارائه دهم در مورد ریو قبلا هم برای عزیزان نوشته بودم حالا می خوام در مورد ورنا بگویم و این دو را با هم مقایسه کنم در ابتدا در نمای بیرون ورنا با چراغهای بزرگ از جنسی قابل قبول که از داخل چراغهای جلو قوس در پوش موتور آغاز شده و با یک قوس عضلانی زیبا به در پوش عقب روی چراغهای عقب خاتمه پیدا می کنددستگیره های درب ضربه گیرها و آینه های جانبی قاب بالای پلاک عقب همه به رنگ خودرو در ورنا در حالی که در ریو همه مشکی می باشند.
در ورنا فضای صندوق عقب نسبتا زیاد و به دلیل ارتفاع زیاد درب صندوق اشیا بزرگ به راحتی درون آن جای می گیرد اما در ریو این فضا کوچکتر و از دهنه جعبه کوچک به نظر می رسد. در نمای خارجی این دو خودرو که کنار هم قرار بگیرندورنا رو خودرویی با کیفیت تر و گران تر می بینید وارد فضای داخلی ورنا که می شویم اولین چیزی که توجه شما رو جلب می کند دستگیره های داخلی استیل در هاست که قفل در کنار آنها بسیار زیبا جاسازی شده(همانند ماکسیما)در ها در داخل از پوششی زیبا و کیفیتی عالی بر خوردار است در ریو پوشش در ها یک رنگ و طوسی فقل در ها از بالا مانند دوو ریسر و از کیفیتی ایرانی برخوردارند داشبرد ورنا از جنسی نرم بی صدا در دست اندازها سخت جاده ایست .ولی در ریو داشبرد از جنسی همانند پراید برخوردار است فرمان ورنا از نوع دو پره از جنسی نرم و با طراحی متفاوت است در ریو فرمان سه پره و از کیفیتی نسبتا خوب برخوردار است صفحه کیلومتر ورنا بسیار پر نور با کیفیتی مانند یک خودروی خارجی رادیو پخش از نوع معمولی با باندهای قوی می باشد در حالی که ریو از پخش سی دی بهره مند است کولر ورنا مانند سی یلو اصلا روی موتور تاثیری نمی گذارد و کاملا بی صدا است کولر ریو هم بد نیت اما قدرت خنک کننده ای ورنا را ندارد بطور کلی داخل دو خودرو را که از نزدیک با هم مقایسه می کنیم تفاوت پر واضح یک ایرانی رو با یک کره ای متوجه خواهید شد.حال در پوش موتور دو خودرو را بالا می زنیم در پوش موتور ورنا حدود 20 سانت بزرگتر از ریو و در موتور پیچیدگی بیشتری به چشم می خورد که در روی تمام قطعات آرم هیوندا موتورز را مشاهده می کنبد حتی درب بانکه آب کره ای بوده و این نوید موتوری خوب و با کیفیت را می داد در حالی که در ریو از پوسته های گیربگس با ریخته گری پر واضح دست های ایرانی مواجه می شوید بقیه قطعات موتور آرمی ندارند و من این موتور را حد اقل 80 درصد ایرانی می دانم .سیستم ترمز در هر دو خودرو از وضعیت خوبی برخوردار است اما در ریو دیسکهای ایرانی زودتر در سرعت داغ شده و کمی ترمز کم کار می شود در حای که دیسکهای هیوندای هرگز چنین حالتی نمی رسند علکرد کلاچ و گیریگس در ریو بد نیست ولی در ورنا واقعا در حد بهترینهاست و شما را همیشه در ترافیک شهری به همراه فرمان بسیار نرم راضی نگه می دارد با اینکه پیشرانه ریو در کاتالوگ شرکت 12 سوپاپ ولی نماینده شرکت آن را 16 سوپاپ اعلام می کند در حالی که موتور ورنا 12 سوپاپ است و روی موتور حک شده اما روی موتور ریو شما هیچ نوشته ای را ملاحظه نمی کنید. پیشرانه ها را که استارت میزنیم متوجه کارکرد نرم و بی صدای ورنا در حالی که از ریو صدای نزدیک به صدای پراید به گوش می رسدحال زمان رقابت رسیده در شروع حرکت در دنده یک و دو ریو کمی جلو تر از ورنا قرار میگیرد اما همین که دور موتور در دنده 2 از نیمه بالاتر می روندشما می توانید ریو را که هر لحظه از شما دورتر می شود را در آینه مشا هده کنید حد اکثر سر عت در اتوبان برای ریو 175 کیلومتر بود در حالی که ورنا به 190 کیلومتر در ساعت رسیددر پایان ریو خودروی با در صد ساخت داخل بالا کیفیت ساخت نسبتا خوب که می تواند از ایران خودرویی ها خیلی بهتر باشد ولی ورنا خودرویی کاملا خارجی با عملکرد فوق العاده نرم و بی صدافرمانی دقیق و کلاچ و گیربگسی کاملا هماهنگ که به نظر من دوستانی که قصد خرید خودرو را دارند هرگز از کنار این خودرو به راحتی گذر نکرده و که بطور حتم یک تست رانندگی با ورنا شما را حتما مسمم در انتخاب ان خواهد کرد. هیچ گرونی بی حکمت نیست و هیچ ارزونی..." |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 شهریور1385ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
شعری از خودم که توی بیکاری سرودم! البته خیلی جدی نگیرید، من نه به ساختار شعر واردم نه به وزنش، فقط دلم گرفته بود.
هوای صبحدم بود و نگاه پاک آسمان که پذیرای آفتاب بود و روشنای افق ها اندک اندک رخ مینمود تا دوباره بگوید حدیث پرواز را و توصیف کند شور پرواز تا بی نهایت ها را افسوس که توان نداشتیم نگاه های معصوم او را حس کنیم، دردمند و تنها نگاه خورشید به تاریکی افتاد خواست بتابد اما وقت غروب بود! تا فردا طلوع گزیند از پشت دریاها ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 شهریور1385ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
بوی چی؟! برو بابا دلت خوشه، ماه مهرم کجا بود؟ آه ... آخه این رسمشه؟ آدم ۹ ماه آزگار پاشه بره مدرسه روی اون صندلی های خشک و توی محیط خشکتر کلاس بشینه و رفتار خشکتر از همه ی معلم رو تحمل کنه (ما خدمت معلمین زحمت کش ارادت داریم) اونوقت همش ۳ ماه تعطیلی به آدم میدن که اون رو هم یا باید کلاس بری، یا یه جایی کار کنی یا درسای سال بعد و قبل رو بخونی یا ... یا اصلا بی خیال همه چی، بچه مثبت بودن رو بیخیال بشی و بری سیر بخوابی و بعدشم واسه خودت حال کنی! تلوزیون نگاه کنی، با رفقا بری بیرون، از صبح بشینی پای کامپیوتر (رایانه) بعدشم ... آهای! وایستا ببینم، کجا با این عجله؟ همه ی برنامه ها از قبل تنظیم شده، صبح ساعت ۸ بلند میشی و بعد از صرف صبحانه کلاس ریاضی رو استاد میکنی، بعد از اون تا ظهری درسهای مهم رو دوره میکنی و ... راستی، نیم ساعت هم برای تفریحات در نظر گرفته شده که میتونی کامپیوتر کار کنی یا تلوزیون نگاه کنی البته اگه تونستی با دوستات هم بری بیرون! با یه حساب ماشین حسابی میفهمید که ۳۲۵۰ روز به عبارت ۷۸۰۰۰ ساعت از عمر من و شما توی همین مدرسه میگذره، ۵ سال دبستان، ۳ سال راهنمایی و ۴ سالم دبیرستان و پیش (دانشگاهی). اگه به جای اینهمه درسای عمومی که آدم توی تلوزیون و مجله و اینترنت و ... بهترش رو یاد میگیره از همون اول استعداد یابی میکردن و به بچه ها در گروههای مختلف آموزش تخصصی رو از سطح پایین شروع میکردن الان کلی از مشکلات دانشگاه و تحصیل ما حل بود. من که از اوضاع خارجکی ها خبر ندارم ولی کم و کسری که از همین کشورهای اطراف میشنوم برام کافیه. حرف برای گفتن زیاده، انشا ا... بعدا بازم راجه بهش صحبت میکنیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
دریکی از روز های خوش نسبتاً طفولیت ( همان دورانی که کوچولو بودم و کچل) قصد کردیم تا برای شخصی که چند شکوفه ی آلبالو بیشتر از ما دیده و در رشته فلسفه به تحصیل می پرداخت، نکته ای نغز (همان جک و یا لطیفه) تعریف کنیم. جک این بود: « یه روز یه کرمه واسه یه کرم دیگه جفت پا می گیره، دومی می خوره زمین و بر می گرده به اولی می گوید:اوهوی...!!! مگه کرم داری؟ » ما جوک را شروع کردیم به تعریف کردن: -« یک روز کرمی برای کرم دیگر جفت پا می گرید و...» -« کرم که پا ندارد.» -«اِ... راست می گویی. خب پس برای کرم دوم جفت دم می گیرد» -« جفت دم؟ کرم که یک دم دارد.» -« خب درست می گویی. منظورمان تک دم است! یعنی کرم اوّل برای کرم دوم تک دم می گیرد» -« منظورت از تک دم این است که با دمش جلوی او را گرفته است؟ از کجا معلوم؟ شاید با سرش این کار را کرده است. یعنی با سر جلوی دم او سد معبر ایجاد کرده، و یا احیاناً با سرجلویسر او را گرفته است» -« اوهوووم... خب پس طبق گفته ی تو با سر جلوی او را گرفته، پس می توانم بگویم که کرم دوم سر به سر کرم اول می گذارد.» -« ما که نگفتیم این گونه است، گفتیم شاید باشد، ضمناً اگر کرم اول سر به سر کرم دوم می گذاشت که دیگر کرم دوم عصبانی نمی شد» -« عجبا! پس چه بگویم؟ اگر این طور نباشد طبق گفته ی تو با سر جلوی دمش را گرفته و یا با دم جلوی سرش را، پس می شود گفت سر و ته یکی، نمی شود؟» -«سر و ته یکی؟ کرمی که سر و تهش یکی باشد که مانند انسانی که سر و تهش با هم بازی می کند، کارش به کار خودش است و دیگر به کرم دوم کاری ندارد و ضمناً نکته ی مهم این است که تو چگونه می خوهی سر و ته کرم را از هم تمییز دهی و اثبات کنی کدام سر است و کدامین دم؟ مگر نمی دانی که که سر و ته کرم کاملاً هم سان هستند؟» -« خب پس چه؟ سر و ته دو تا؟» -« اگر کرم دو تا سر و ته داشت،آن وقت که جفت دم درست می بود. و ضمناً اگر کرم اول برای کرم دوم جفت دم می گرفت،کرم دوم با دم دیگرش تعادلش را حفظ می کرد. ضمناً کرمی که دو تا سر داشته باشد، چهار چشم دارد، چشم هایش را باز می کند و از روی دم کرم اول می پرد و دیگر مابقی جک بی معنی می شود» -« ای بابا... حالا بگذریم. کرم اول کاری می کند که کرم دوم به زمین می خورد.» -« به زمین می خورد؟ مگر نمی دانی که تحصیل حاصل محال است، کرمی که خود بر زمین است که نمی تواند بر زمین بخورد.» -« خب پس... به زیر زمین می خورد؟» -« زیر زمین را می خورد؟ این که عجیب نیست، مگر نمی دانی کرم ها غذای خود را از زیر زمین یافت می کنند.» -« پس چه؟ هوا بخورد؟» -« این که اصلاً با معنای مورد نظر تو جور در نمی آید، هر موجودی برای رفع خستگی باید چند لحظه ای هوا بخورد و یا حتی چند روزی برای هوا خوری سفر کند. کرم که با آن مشقت راه می پیماید که جای خود دارد» -« منظورمان این بود که کرم اوّل کاری می کند که کرم دوم لنگ در هوا می شود» -« لنگ؟ این که می رسد به همان جای اول! کرم که لنگ ندارد. کلّهم گردن است، مگر ما خلف آن که دم نام دارد و ما امامش که سر. وگرنه بقیه ی او گردن است» -« خب پس می گویم کرم اول کاری می کند که کرم اول گردن در هوا می شود» -« این که کار غیر معمولی نیست. اگر توجه کرده باشی همه ی کرم ها هنگام راه پیمودن، سر و ته خود را روی زمین قرار می دهند ولی گردن را روی هوا. عبارتی که تو استفاده کردی معنایی نمی رساند مگر راه پیمودن کرم.» -« این بار هم بگذریم! کرم دوم به کرم اول می گوید مگر تو کرم داری؟» -« این که یک ایراد واضح فلسفی دارد: کرم که کرمو نمی شود، همان طور که نمک با نمک نمی شود.» -« منظور کرم دوم این بوده که کرم اول آسکاریس دارد.» -« این که همان ایراد قبلی را دارد و یک ایراد منطقی واضح: آسکاریس که از کرم مورد نظر بزرگ تر است و در اوی جای نمی شود.» -« منظور دومی این بوده که می لوله؟» -« خود کرم به هنگام راه پیمودن می لولد، پس ما یحتوی او نیز چنین است. لذا معنای دیگری نمی تواند داشته باشد مگر راه پیمودن. ضمناً این که خود می شود نکته ی نغز جک. مثل این است که آخر جوک را اوّل تعریف کنی. مثلاً بگویی آن جوک را شنیده ای که موری بر کنار در بیمارستان ایستاده بود و می خواست به فیلی خون اهدا کند؟ و بعد جک را تعریف کنی.» -« اما ما که جک را گفتیم و تمام شد!» -« تمام شد؟ آنقدر به فرع زدی که از اصل دورمان کردی و ما نفمیدیم که کی جک تمام شد. ایرادی ندارد، از اول بگو!» -« یه روز یه کرمه واسه یه کرم دیگه جفت پا می گیره، دومی می خوره زمین و بر می گرده به اولی می گوید:اوهوی...!!! مگه کرم داری؟ » -« اه... چه لوس... این را که قبلاً چندین بار شنیده بودیم»
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
این اولین قالب من برای بلاگفا است با نام "مغرب" که اگر نیاز بود برای پرشین بلاگ هم ترجمه اش میکنم. یه قالب ساده اما زیباست که زمان لودش هم خوبه: |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
از اون وقتی که پرشین بلاگ کارشو شروع کرد مدت زیادی نمیگذره. کاربران ایرانی اینترنت عمدتا بازدید کننده بودند تا ارائه کننده چون کمتر کسی از نحوه ی راه اندازی یک صفحه ی شخصی اطلاع داشت و اغلب آن را کاری پیچیده و دشوار میدونستند. با ورود پرشین بلاگ خیلی زود جوونای فعال ایرانی ته و توی وبلاگ و اینترنت و مسنجر و ... رو در آواردن، فقط سه سوت لازم بود (شایدم جهار تا؟!) خلاصه بعدش هم بلاگ اسکای، بلاگفا، پارسی بلاگ، راویز بلاگ، آفات بلاگ (پرشیای سابق)، مهتاب بلاگ و ... همینجوری ردیف شدن پشت سر هم. ما هم که کم نمیاریم توی هر کدومشون یه وبلاگ میزنیم! یه چند وقتی گذشت و تا اومدیم نگاه کنیم دیدیم بله، ملت هر کدوم یه یاهو و گوگل واسه خودشون زدن و ما هنوز اینجا وایستادیم. مثلا توی تبلیغاتشون مینویسن "بهترین و آخرین و زیباترین آهنگ ها و عکسها، فناوری های نوین، بهترین قالب ها، همه چیز پیدا میشه، اگه نیای ضرر کردی، زودباش کلیک کن + ۱۸ (!)، جون مرغ تا شیر آدمیزاد (یه همچین چیزایی بود!)، شب و سکوت، رویای شیرین یک آدمیزاد، قصه هایی یاز لس انجلس، بازیگر نما، نما بازیگر، هزار و یک تا مطلب باحال و ..." وقتی با کلی ذوق روی لینک یکیشون کلیک میکنید فقط یه لینک باکس میبینید که اگه روی هر کدوم از اونها هم کلیک کنید باز یک لینک باکس دیگه رو سیر میکنید! اصلا بی خیال بشین بهتره. اما اگه از سرویس های وبلاگ بخوام یکی رو انتخاب کنم همین بلاگفا اولینو آخرینش هست، پرشین بلاگ که دو روز طول میکشه تا بالا بیاد، راویز بلاگ هم که من خودم یکی دو تا پست خواستم بزنم اصلا انگار نه انگار که من چیزی پست کردم یا قالب رو تغییر دادم، عین مجسمه میموند، پارسی بلاگ و چی چی بلاگ و بقیه اش رو هم بی خیال. دیروز دیدم یه سرویس دهنه ی جدید هم اومده به اسم ام جی بلاگ (MG-Blog) که مثل همون بلاگ ساز (خدا رحمتش کنه) ادعای اس ام اس بلاگ و رادیو بلاگ و اینجور چیزا داره. دیروز ثبت نام کردم حتی یک دهم بلاگفا هم نمی ارزه. شاید یه کم دچار بلاگفالیسم (!) شدم. هر چند وقت یکبار هم یه قالب میزارم که البته کار خودم خواهند بود، اولیش رو چند روز دیگه که عیبهاش رو پیدا کنم میزارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 مرداد1385ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
آینده، شاید فردا باشد یا پس فردا، یا سه روز دیگر، چه فرقی دارد وقتی امروزمان با آینده یکی است؟ امروز جنگ، فردا ظلم و روز دیگر گناه و معصیتی جدید. چه فرقی می کند اگر من و آینده همه تفسیر توست، ای ظهورت روح تازه در انسانیت، یا مهدی! پرده ها که کنار روند آینده ی آدمی رقم می خورد. ندای وحدت تو دیگر جایی برای پلیدی ها نمیگذارد و معنای روشن عشق به خدا تعبیر میشود. مولای ما! منتظریم ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 مرداد1385ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سر کاری اول : چند وقتی میشه که مخابرات از واگذاری زودتر از موعد سیم کارتهای تلفن همراه دم میزنه و هر روز یکی از مدیران و مسئولان این خبر رو به شکلی اعلام میکنن. وقتی بنا بر اعلام قبلی مخابرات برای دریافت سیم کارت به باجه ی مربوطه مراجعه کردم و از متصدی طلب سیم کارتم رو کردم پوزخندی زد و گفت که هنوز اولویت های اول هم واگذار نشده، اصلا چیزی به ما نگفته اند! گفتم اما تلوزیون چند بار اعلام کرد که فلان اولویت ها از روز ۱۶ واگذار میشه، او هم در جواب گفت: "تلوزیون برای خودش گفته"! این در حالی بود که وعده ی واگذاری زودتر را میدادند اما ما که در موعد خودمان مراجعه کرده بودیم هم چیزی عایدمان نشد. سر کاری دوم : توی سایت شرکت نمایشگاه های کرمان و برنامه ی نمایشگاههای کشور نوشته شده بود که از ۱۵ الی ۱۹ مرداد ۸۵ نمایشگاه لوازم و تجهیزات عکاسی، صوتی و تصویری در کرمان برگزار میشود. دیروز بعد از ظهر همه ی کارها رو تعطیل کردیم و راهی محل نمایشگاه شدیم. بعد از کلی بدبختی که از میان کامیونها و تریلی های مسیر به نمایشگاه رسیدم با یک درب بسته ی قفل و زنجیر شده مواجه شدم! توی اون جاده (جاده ی تهران) هم که جز تریلی و کامیون چیزی پیدا نمیشه. خلاصه حسابی حالم گرفته شد و به خونه برگشتم. سر کاری آخر(؟!) : فکر نمیکنم سر کاری آخری وجود داشته باشه، پس سر کار باشید تا اوستا بیاد! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام. از دیار کرمان، میان گرمای ۴۱ درجه (امروز) و شنهای روان اولین پست خودنویس رو براتون مینویسم. حدود دو سالی میشه که وبلاگ مینویسم اما تصمیم گرفتم که نقل مکان کنم و از نو شروع کنم چون تا الان تخصصی مینوشتم. اگر بخواهید درباره ی یک موضوع ثابت بنویسید و انتظارات بازدیدکنندگان رو بر طرف کنید وبلاگ نویسی کار پر زحمت و مشکلی میشه اما اگر خودت رو آزاد بزاری و حرفهای دلت رو بنویسی خیلی هم لذت بخش میشه. خیلی وقتها دلم اونقدر پر میشه که حوصله ی هیچ کاری برام نمیمونه، اینجا وبلاگ تنها تریبون انسانه که میتونه ساخته های ذهنش رو اعلام کنه و عقایدش رو تحکیم کنه. این روزها دیگه هر کسی که سروکارش با اینترنت بیفته حتما یه "وبلاگ" هم ثبت میکنه. توی وبلاگش همه چیز مینویسه غیر از نوشته های خودش! لینک موزیک ویدئوهای جدید، مقالات کش رفته، عکس اتومبیل و هزار جور چیز دیگه. آخر سرم (یکی دو ماه بعد) خسته میشه و میره. از حالا به بعد هر وقت که احساس کنم چیزیبرای گفتن دارم اینجا مینویسم و خوشحال میشم که شما هم هر از گاهی حرفهای من رو بخونید و نظر خودتون رو بهم بگید، شاید حرفهای شما باعث اصلاح نظر من بشه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زماني كه من نيستم!
|
| پیوندهای روزانه |
|
|||بیا تو بندر||| آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی شخصی دین / فرهنگ کامپیوتر و اینترنت خودرو کرمان عمومی قالب وبلاگ |
| نویسندگان |
|
خودنويس نفر دوم |
| پیوندها |
|
Test |
|
RSS
|