چطور خوشتيپ شويم؟!
لينك مستفيم | چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 18:45
یه مساله ای که تقریبا تا سه چهار سال پیش اصلا برام اهمیت نداشت نحوه ی لباس
پوشیدن و ظاهر زیبا داشتن بود. از اونجایی که من به اکثر مسائل یه جور دید سرد و
منفی گرا دارم (چرا؟!) برام مهم نبود که دیگران چه فکری راجع به سر و وضعم بکنند،
اصلا يه جورايي توي اين باغ ها نبودم!
چند وقتي ميشه كه متوجه شدم شكل ظاهري و طرز لباس پوشيدن افراد تاثير عجيبي در
روابط اجتماعي و شخصيتشون ميزاره، اين رو طي يكي دو سال قبل با زير نظر گرفتن افراد
مختلفي كه اطرافم بودند درك كردم. چند باري كه در اين باب تفكر نموده ام (!) گسترگي
موضوع و جنبه هاي روانشناختي كه در پي داره واقعا من رو گيج كرد، جذب و كششي كه به
طور مثال يك ست اسپورت (به قول قديمي ها "سوسول"!) بر افراد جوان جامعه دارد به طور
باور نكردني با لباسهاي رسمي و سنتي تر تفاوت داره، رنگها و طرح هاي مختلف هر كدوم
در نظر افراد متفاوت ممكنه شخصيت خاصي از شما رو تداعي كنه و اين جنبه ي مشكل قضيه
ست.
به غير از لباس خيلي مسائل ديگه در خوشتيپ و جذاب بودن دخيل هستند، به طور مثال
مدل مو. اگه بهتون بگم من تابحال غير از ماشين كردن با شماره ۲۴ هيچ مدل مويي رو
امتجان نكردم چي ميگيد؟! مساله ديگه ميتونه استفاده از عطرها و ادكلنها باشه. تعداد
محدودي رو ميشناسم كه هميشه از يك عطر بخصوص استفاده ميكنن و اين حس خيلي خوبي به
آدم ميده. خلاصه اين قصه سر دراز داره، نظر شما چيه، آيا لباس و تيپ براتون مساله
مهمي هست يا نه؟ شما چه تيپي هستيد؟! يا حق...
نويسنده : مسلم | دسته بندي : اجتماعی |
من نميخوام الكترونيكي بشم
لينك مستفيم | چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 23:23
چند سالي ميشه كه اينترنت مثل همه ي چيزهايي كه خودشون ميان (!) وارد زندگي ما ايراني ها شده، اتفاقي كه خيلي ها مثال ورود تلوزيون رو براش ميزنن، اما اينترنت هيچ شباهتي به تلوزيون، پيكان، بستني و... نداره. خوشبختانه بعد از چند سالي كه از ورود اين فرزند عصر ارتباطات به ايران ميگذره كم كم ميشه گرايش به سمت استفاده ي درست از اون رو ديد، در مقابل روزهايي كه داشتن يك ياهو آي دي شق القمر كردن به حساب ميومد و وقتي ميشنيدن كسي اهل اينترنته با لحن دلسوزانه اي از فاسد شدن جامعه و برنامه هاي امريكا بر عليه هويت ايراني صحبت ميكردند و البته هنوز هم گاهيبر اثر ادم آشنايي چنين مسائلي پيش مياد.
به هر حال امروز خيلي از سازمانها و مراكز دولتي و خصوصي دم از الكترونيكي شدن و مكانيزه كردن امور ميزنند. استان ما (كرمان) هم به عنوان اولين شهر الكترونيكي و پايلوت طرح دولت الكترونيك در تب و تاب اين پديده و شروع خرج كردن بودجه ها به سر ميبرد. امروز براي اولين بار انتخاب واحد دانشكده ي كرماني ما از طريق اينترنت انجام شد، از طريق "سامانه ي تحت وب دانشكده"!!! از اولين دقايق سرعت سرور به شدت پايين اومد، ارورهاي ديباگر Net. و سرانجام Down شدن سرور براي حدود 2 ساعت و دانشجويان بخت برگشته كه حداقل هر كدوم 4 ساعت براي يك انتخاب واحد نا قابل و استفاده از فناوري روز به صفحه ي مانيتور زل زدند و چشمان قرمزشون رو به Loading صفحه دوخته بودند و تجربه اي كه از "الكترونيكي شدن" در ذهنشان نقش بست.
كاري ندارم اشكال از كجا بود، سرور نامناسب، طراحي غير استاندارد و سنگين صفحات يا برنامه نويسي كشكي، فقط ميگم اگه قراره يه عده تازه وارد شروع كنند به الكترونيكي شدن و اولين مز مزه هاي خودشون از سايبر رو داشته باشند با اين كارامون فراريشون نديم، عدم برنامه ريزي و تخصصي كار نكردنمون رو گردن عدم كارآيي شيوه هاي جديد نندازيم. تجربه هاي اينچنيني براي خيلي از كاربران اينترنت بانك، خريد الكترونيكي، مشتريان ساده ي عابر بانكها و غيره تكرار ميشه و اونوقت توقع داريم فرهنگ استفاده از اين پديده هم توسط مردم پذيرفته بشه، يا حق...
نويسنده : مسلم | دسته بندي : اجتماعی |
زمستونه
لينك مستفيم | پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 0:50
زمستونه! دلم چقــــــدر تنگه، هوا سرده، پر از حرفه، زمستونه! اينجا بارون نمياد، نماز بارون خودنديم شايد خدا رحمش بياد. ميگن برف سفيده، خودم توي تلوزيون ديدم، اونجا برف مياد، اونجا شلوغه، اونجا پر از برفه! اينجا وقتي ميريم زير آسمون از توي دهنمون بخار در مياد، زمستونه! اينجا يه نفر روي پل خوابيده، چقـــــدر سرده، اونجا نميشه روي پل خوابيد، پر از برفه، زمستونه! يا حق...
نويسنده : مسلم | دسته بندي : اجتماعی |
دوست، انسانی مثل خودت!
لينك مستفيم | جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:25
دوست، واژه ای که این روزها خیلی غریب به نظر میرسه! شاید اولین چیزهایی که به نظرتون میرسه دوست داشتن، همسر، دوستی از ته قلب، من تو رو دوست دارم (!) ، تو منو دوست نداری، اون همه رو دوست داره و ..و باشه، من اینجا رو دوست ندارم، من شیرینی دوست دارم! من خدا رو دوست دارم، من کلی دوست دارم. یه خورده دقت کنید که شما چند تا دوست دور و برتون دارید؟ توی مدرسه و دانشگاه، توی محله، توی محل کار، توی شهرداری، توی دارائی، توی بیمه، توی گمرک اوه...! واقعا من چقدر پر طرفدارم که اینهمه دوست و رفیق دارم!
توی زندگی هر انسانی با اینکه صدها نفر خودشون رو دوست معرفی میکنن تنها یک یا دو نفر واقعا شما رو بخاطر خودتون میخوان، البته این بحث رو با ازدواج و همسر مخلوط نکنید چون اون اصلا بحثی جداست که توی سریالهای تلوزیون به اندازه ی کافی دربارش تحقیق میشه! وقتی آدم خیلی داغونه، وقتی از همه نا امید شده، وقتی نزدیک ترینها هم کاری براش نکردن بعد از خدا فقط یه دوست واقعیه که احساس رنج میکنه و با جان و دل به کمک آدم میاد.
پیدا کردن دوست خوب به این سادگی ها نیست، همونطور که گفتم صدها نفر برچسب دوست بر سینه دارند، تنها در موقعیتها و با نزدیکی مستمر میشه دوست واقعی رو شناخت و اکثرا هم در دوران تحصیل چون از یک گروه و با یک سری تمایلات و احساسات یکسان هستید، من "یک" دوست خوب دارم، از دست دادنش میتونه خیلی بهم ضرر بزنه همونطور که فشردن دست یک دشمن دوست نما ممکنه زندگی انسان رو از هم بپاشه، حساب دوستان ویژه رو همه از دیگران جدا کنید، انسانهایی که برای شما زندگی میکنند! یا حق...
نويسنده : مسلم | دسته بندي : اجتماعی |
روزگاران بی پولی!
لينك مستفيم | چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 17:4
بابا که از سر کار خونه میاد با اوقاتی تلخ و ذهنی مشغول و در حالی که اضطراب و نگرانی در چهره اش کاملا مشخص است سعی میکند طوری نشان دهد که خانواده کمتر درگیر مشکلات شوند. افکاری که در سر دارد اکثرا مربوط به قسط های عقب افتاده مسکن و خودرو، چک های برگشتی ماه قبل، پرداخت نشدن قبوض آب و برق و تلفن و گاز، شهریه این ماه مدرسه غیر انتفاعی فرزندش، نزدیک شدن موعد پرداخت خرده قرض هایی که از دوستان گرفته بود و از همه بدتر ته کشیدن حساب پس اندازی که از آن خرج خورد و خوراک خانواده میکرد، شاید بشود گفت وحشتناک است!
زمانی که خودش را عادت داده بود به پرداخت چنین پولهایی گذشته و حالا او مانده و تک حقوقی که باید از اداره بگیرد. دو روز پیش که برای بار چندم با همکاران برای دریافت حقوق مراجعه کرده بودند چیزی جز همان پاسخ همیشگی "بودجه نداریم" نشنیده بودند! کاری هم از دستشان بر نمی آمد که انجام نداده باشند، از نامه های جورواجور به این و آن گرفته تا اعتصاب چند ساعته روز گذشته همه ی کاری بود که میتوانستند برای این وضع انجام دهند. خیلی وقت است که اسمی از اضافه کار به گوشش نخورده است، فعلا سعی میکند خودش را دلداری دهد که تا همین فردا پس فردا همه چیز حل میشود.
اما وقتی با خودش فکر میکند میبیند که خودشان هم کم تقصیر نداشته اند. فرستادن پسر کوچکش به مدرسه غیر انتفاعی، خریدن یک دستگاه یخچال قسطی، خریدهای بیخود و چندین مورد دیگر جزو لیستی بود که برای او سیاه سیاه بودند. در اینجا دیگر تقصیر خودش نبود چون فرزندش هرگز قبول نمیکرد که به میان دولتی ها باز گردد (!) و خانم خانه هم مجالی برای فکر کردن درباره خریدن یا نخریدن یخچال جدید به او نداده بود تازه اگر خریدهای خانه کامل نباشد قطعا مشکلات زیادی پیش خواهد آمد.
درگیر مشکلات و گرفتاریهایش بود که فرزند عزیزش از تهدیدهای مدیر مدرسه در قبال پرداخت نکردن شهریه این ماه برایش گفت و بعد از آن خانم خانه نارضایتی بقالی محل را از سنگین شدن حساب به گوشش رساند و ... حالا باید آماده بشود تا سری به خانه فلان فامیل بزنند و کادویی را به مناسبت تولد فرزندشان به آنها تقدیم کنند.
وقتی هر از گاهی فیلم های خارجکی را نگاه میکند از کانون گرم خانواده شان میخواهد خیلی چیزها را در بیاورد. اینکه چگونه درآمد خانواده شان را به این راحتی تامین میکنند، چطور وقت برای ورزش و تفریح دارند، چطور بزرگترین مشغله یشان تبدیل شده به بر هم خوردن قرار شامی که باید در رستوران مک دونالد میخوردند و در آن دیگری خورده شد و هزاران چگونه و چطور دیگر. فعلا باید فکری به حال خودش بکند...
نويسنده : مسلم | دسته بندي : اجتماعی |
سفری به زادگاه
لينك مستفيم | چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت 16:35
سلام. دو سه روز پیش بود که اهل خانواده هوس کردند سری به شهرستان بزنند و با ملاقات اقوام محترم حال و هوایی عوض کنند. روز قبل از سفر پدر برای خرید چند چیز کوچک که بنابر عادت همیشگی انجام میگرفت راهی شهر شد. همیشه باید قبل از مراجعت به منزل پدر بزرگ چیزی میخریدند تا به قول خودشان دست خالی نباشند، اقوام دیگر که کمتر از احوالشان خبر داریم جای خود دارند. مهم نیود که چه باشد، چند کیلو موز، مقداری ماهی و یا هر چیز دیگری که به درد پدربزرگ و بی بی بخورد. با این تفاسیر پدر ترجیح داد مقداری میوه برایشان ببرد! خب، رسم و رسوم همیشه هستند، بعضی ها به صورت مدرنیته آنها را اجرای میکنند و برخی دیگر پایبند به روش های سنتی.
غروب جمعه بود که راه افتادیم، برایم عجیب بود که تا این حد جاده شلوغ و پر تراکم باشد، جاده ای که سالهای قبل به زحمت هر چند کیلومتر یک اتومبیل در آن دیده میشد، هر چند که زمان زیادی از آخرین ملاقات ما با اهل فامیل و آن شهر نمیگذشت. مسیر با اینکه 160 کیلومتر بیشتر نبود همیشه آدم را کلافه و پریشان میکرد، پیچ های متعدد و سر بالایی های نا متعارف مقصران اصلی این احساس بودند. تقریبا خورشید غروب کرده بود و به قول معروف هوا گرگ و میش بود، هوای مسیر واقعا خنک و دلنشین بود و معدود مناظر طبیعی زیبایی که داشت ما را قانع میکرد و که هر چند و قت یکبار گذری از آن داشته باشیم، دلم میخواست دوربینم را همراه داشتم و عکسی از آن غروب زیبا تهیه میکردم. قبل از شهر پدر مسیر جدیدی را نشان میداد که میگفت قرار است به زودی جایگزین این مسیر شود و تا حدودی حکم یک میانبر را دارد. وقتی نزدیک شهر شدیم نسبت به دفعه قبل آن را وسیعتر یافتم، چیزی که از این شهر به خاطر دارم کوت و سردی مطلقی است که همیشه بر آن حکمفرما بود اما اینبار انگار وضع فرق داشت.
وقتی وارد شهر شدیم مادرم به خیابانی اشاره کرد که در آن یک رستوران و تالار در میان باغهای گردو و گیلاس محله قدیم شهر درست کرده بودند تا دیگر مهمانی ها و مراسم ها را مثل شهرهای دیگر بر روی میزها و صندلی ها بنشینند و به جای نی همون از گروه ارگ و خواننده اش استفاده کنند. با پیشنهاد مادر وارد خیابان شدیم تا ببینیم چه خبر است! اولین چیزی که نظرم را به خودش جلب کرد سکوهای سیمانی بود که کنار رودخانه احداث شده بودند تا اهالی شهر با ذوق فراوان فرشهایشان را رویشان پهن کنند و لا قل چیزی از سکوهای پارک مطهری کرمان کم نداشته باشند. معمولا دختران آن دیار ساده میپوشیدند و ساده زندگی میکردند اما انگار مانتوهای تنگ 15 هزار تومانی برای آنها هم واجب شده بود و روسری هایشان مانند تهرانی ها پارچه کم آورده بود! هنوز داشتیم نمای رستوران را تماشا میکردیم که صدایی آشنا نظرمان را به سویش جلب کرد. چند موتور سوار (موتورها از نوع هوندا 125) به سبک 2 و در برخی موارد 3 ترکه سنت حسنه تک چرخ زنی را اجرا میکردند و ثابت کردند که در این مورد نیز چیزی از دیگر شهرها کم ندارند! بعد از گذر از آن خیابان کذایی به چهارراهی رسیدیم (اسمش یادم نیست!) که مانند کرمان چراغ راهنمایی و بر روی آن ثانیه شمار (دیجیتال) داشت تا مبادا این چند ماشینی که از آن عبور میکنند دچار مشکلی شوند! پدر برای کاری از ماشین پیاده شد و ما منتظر ماندیم تا او برگردد. از بختمان یک کاروان عروسی از کنارمان گذشت و در مقابل سالن آرایش ایستاد. حالا دیگر داماد ریش پروفسوری میگذارد و فک و فامیل عروس تاپ و لباسهای وارفته به تن میپوشند تا مبادا چیزی از "کلاس" عروسی شان کم شود، اصلا مگر چه چیزی از تهرانی ها کم دارند؟! نگاهی که به خیابان کردم سراسر پر بود از سمند! فکر کنم غرور ملی حاصل از تولید خودروی ملی حسابی بافتی ها را گرفته است. بله از بافت صحبت میکنم! پدر که برگشت در راه منزل بی بی چشمم به نخل مصنوعی بافتی ها افتاد! البته از مال کرمانی ها "با کلاس تر" بود. چندی پیش نرفته بودیم که در این مسیر به تابلوهای تبلیغات شهری بافت هم رسیدیم. اما ایستگاه های تاکسی بافت حسابی ما را تکان داد. چونکه از مقابل ساختمان شهرداری گذر کردیم پارچه ای را دیدیم که رویش نوشته شده بود : "کارت اینترنت ... مساوی با 30درصد تخفیف + سرعت بالا"! دیگر برایم عجیب نبود که یک کافی نت هم در آن میان ببینم و عده ای از بافتی های مدرن که در آن "چت" میکردند و هدفون بر گوش به دنبال کلیپهای جدید میگشتند. شب که در خانه بی بی به سر میبردیم از یخچال ساید بای ساید عمه و ماکسیمای همسایه شنیدیم. فردا صبح که من و پدر به تنهایی به کرمان باز گشتیم وقتی نگاهی به شهر کرمان کردم خیالم راحت شد که هنوز برج میلاد تهران را در کرمان به جای برج (!) بانک صادرات نساخته اند! ...
اینها چیزی نبود جز مشاهدات من که خود زاده ی بافت هستم. مشاهداتی که از یک سو به من حس غرور و خوشحالی به خاطر رشد و پیشرفت شهرم را میدهد و از سوی دیگر نگرانی حاصل از نفوذ برخی رفتار بیگانه با فرهنگ این خطه. بسیاری از موارد بالا تنها بیان طنزگونه ی پیشرفتهای آنان است که آرزوی هر همشهری است. امیدوارم اکنون که سیر چنین پیشرفتی آغاز شده است با حذف موارد سوء آن شاهد موفقیت بیشترشان باشیم، انشا...
نويسنده : مسلم | دسته بندي : اجتماعی |
طنازی برای فیلسوف
لينك مستفيم | یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 15:29
دریکی از روز های خوش نسبتاً طفولیت ( همان دورانی که کوچولو بودم و کچل) قصد کردیم تا برای شخصی که چند شکوفه ی آلبالو بیشتر از ما دیده و در رشته فلسفه به تحصیل می پرداخت، نکته ای نغز (همان جک و یا لطیفه) تعریف کنیم. جک این بود: « یه روز یه کرمه واسه یه کرم دیگه جفت پا می گیره، دومی می خوره زمین و بر می گرده به اولی می گوید:اوهوی...!!! مگه کرم داری؟ »
ما جوک را شروع کردیم به تعریف کردن:
-« یک روز کرمی برای کرم دیگر جفت پا می گرید و...»
-« کرم که پا ندارد.»
-«اِ... راست می گویی. خب پس برای کرم دوم جفت دم می گیرد»
-« جفت دم؟ کرم که یک دم دارد.»
-« خب درست می گویی. منظورمان تک دم است! یعنی کرم اوّل برای کرم دوم تک دم می گیرد»
-« منظورت از تک دم این است که با دمش جلوی او را گرفته است؟ از کجا معلوم؟ شاید با سرش این کار را کرده است. یعنی با سر جلوی دم او سد معبر ایجاد کرده، و یا احیاناً با سرجلویسر او را گرفته است»
-« اوهوووم... خب پس طبق گفته ی تو با سر جلوی او را گرفته، پس می توانم بگویم که کرم دوم سر به سر کرم اول می گذارد.»
-« ما که نگفتیم این گونه است، گفتیم شاید باشد، ضمناً اگر کرم اول سر به سر کرم دوم می گذاشت که دیگر کرم دوم عصبانی نمی شد»
-« عجبا! پس چه بگویم؟ اگر این طور نباشد طبق گفته ی تو با سر جلوی دمش را گرفته و یا با دم جلوی سرش را، پس می شود گفت سر و ته یکی، نمی شود؟»
-«سر و ته یکی؟ کرمی که سر و تهش یکی باشد که مانند انسانی که سر و تهش با هم بازی می کند، کارش به کار خودش است و دیگر به کرم دوم کاری ندارد و ضمناً نکته ی مهم این است که تو چگونه می خوهی سر و ته کرم را از هم تمییز دهی و اثبات کنی کدام سر است و کدامین دم؟ مگر نمی دانی که که سر و ته کرم کاملاً هم سان هستند؟»
-« خب پس چه؟ سر و ته دو تا؟»
-« اگر کرم دو تا سر و ته داشت،آن وقت که جفت دم درست می بود. و ضمناً اگر کرم اول برای کرم دوم جفت دم می گرفت،کرم دوم با دم دیگرش تعادلش را حفظ می کرد. ضمناً کرمی که دو تا سر داشته باشد، چهار چشم دارد، چشم هایش را باز می کند و از روی دم کرم اول می پرد و دیگر مابقی جک بی معنی می شود»
-« ای بابا... حالا بگذریم. کرم اول کاری می کند که کرم دوم به زمین می خورد.»
-« به زمین می خورد؟ مگر نمی دانی که تحصیل حاصل محال است، کرمی که خود بر زمین است که نمی تواند بر زمین بخورد.»
-« خب پس... به زیر زمین می خورد؟»
-« زیر زمین را می خورد؟ این که عجیب نیست، مگر نمی دانی کرم ها غذای خود را از زیر زمین یافت می کنند.»
-« پس چه؟ هوا بخورد؟»
-« این که اصلاً با معنای مورد نظر تو جور در نمی آید، هر موجودی برای رفع خستگی باید چند لحظه ای هوا بخورد و یا حتی چند روزی برای هوا خوری سفر کند. کرم که با آن مشقت راه می پیماید که جای خود دارد»
-« منظورمان این بود که کرم اوّل کاری می کند که کرم دوم لنگ در هوا می شود»
-« لنگ؟ این که می رسد به همان جای اول! کرم که لنگ ندارد. کلّهم گردن است، مگر ما خلف آن که دم نام دارد و ما امامش که سر. وگرنه بقیه ی او گردن است»
-« خب پس می گویم کرم اول کاری می کند که کرم اول گردن در هوا می شود»
-« این که کار غیر معمولی نیست. اگر توجه کرده باشی همه ی کرم ها هنگام راه پیمودن، سر و ته خود را روی زمین قرار می دهند ولی گردن را روی هوا. عبارتی که تو استفاده کردی معنایی نمی رساند مگر راه پیمودن کرم.»
-« این بار هم بگذریم! کرم دوم به کرم اول می گوید مگر تو کرم داری؟»
-« این که یک ایراد واضح فلسفی دارد: کرم که کرمو نمی شود، همان طور که نمک با نمک نمی شود.»
-« منظور کرم دوم این بوده که کرم اول آسکاریس دارد.»
-« این که همان ایراد قبلی را دارد و یک ایراد منطقی واضح: آسکاریس که از کرم مورد نظر بزرگ تر است و در اوی جای نمی شود.»
-« منظور دومی این بوده که می لوله؟»
-« خود کرم به هنگام راه پیمودن می لولد، پس ما یحتوی او نیز چنین است. لذا معنای دیگری نمی تواند داشته باشد مگر راه پیمودن. ضمناً این که خود می شود نکته ی نغز جک. مثل این است که آخر جوک را اوّل تعریف کنی. مثلاً بگویی آن جوک را شنیده ای که موری بر کنار در بیمارستان ایستاده بود و می خواست به فیلی خون اهدا کند؟ و بعد جک را تعریف کنی.»
-« اما ما که جک را گفتیم و تمام شد!»
-« تمام شد؟ آنقدر به فرع زدی که از اصل دورمان کردی و ما نفمیدیم که کی جک تمام شد. ایرادی ندارد، از اول بگو!»
-« یه روز یه کرمه واسه یه کرم دیگه جفت پا می گیره، دومی می خوره زمین و بر می گرده به اولی می گوید:اوهوی...!!! مگه کرم داری؟ »
-« اه... چه لوس... این را که قبلاً چندین بار شنیده بودیم»
نوشته ای که خواندید از وبلاگ این سیب سرخ است است که واقعا مطالب جالبی داره، پیشنهاد میکنم یه سر بزنید.
نويسنده : مسلم | دسته بندي : اجتماعی |
وعده ی مخابراتی ها
لينك مستفيم | پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 10:25
سر کاری اول : چند وقتی میشه که مخابرات از واگذاری زودتر از موعد سیم کارتهای تلفن همراه دم میزنه و هر روز یکی از مدیران و مسئولان این خبر رو به شکلی اعلام میکنن. وقتی بنا بر اعلام قبلی مخابرات برای دریافت سیم کارت به باجه ی مربوطه مراجعه کردم و از متصدی طلب سیم کارتم رو کردم پوزخندی زد و گفت که هنوز اولویت های اول هم واگذار نشده، اصلا چیزی به ما نگفته اند! گفتم اما تلوزیون چند بار اعلام کرد که فلان اولویت ها از روز ۱۶ واگذار میشه، او هم در جواب گفت: "تلوزیون برای خودش گفته"! این در حالی بود که وعده ی واگذاری زودتر را میدادند اما ما که در موعد خودمان مراجعه کرده بودیم هم چیزی عایدمان نشد.
سر کاری دوم : توی سایت شرکت نمایشگاه های کرمان و برنامه ی نمایشگاههای کشور نوشته شده بود که از ۱۵ الی ۱۹ مرداد ۸۵ نمایشگاه لوازم و تجهیزات عکاسی، صوتی و تصویری در کرمان برگزار میشود. دیروز بعد از ظهر همه ی کارها رو تعطیل کردیم و راهی محل نمایشگاه شدیم. بعد از کلی بدبختی که از میان کامیونها و تریلی های مسیر به نمایشگاه رسیدم با یک درب بسته ی قفل و زنجیر شده مواجه شدم! توی اون جاده (جاده ی تهران) هم که جز تریلی و کامیون چیزی پیدا نمیشه. خلاصه حسابی حالم گرفته شد و به خونه برگشتم.
سر کاری آخر(؟!) : فکر نمیکنم سر کاری آخری وجود داشته باشه، پس سر کار باشید تا اوستا بیاد!
نويسنده : مسلم | دسته بندي : اجتماعی |