![]() |
![]() |
|
| زماني كه من نيستم! |
|
امشب باز بليط سفرم را از باجه ي نمناك وضو خريدم، سجاده را دشتي براي اوج گرفتن، تكبيرم را شروع پرواز كردم، بال فرشته ها را قرض گرفتم، ستاره ها را چراغ راهم كردم. در مسير عشق، به سوي دوست اوج گرفتم، چه دلها كه عاشق ديدم، چه ديده ها كه گريان يافتم. اينجا آنچه كه از زمين ميديدم خيلي فرق دارد، مسافران همه بي قرار و پر از شوق! انگار بايد پياده شوم، تا ايستگاه وصل او، تا مرز باران، تا آبادي معرفت راه دراز است و من، توشه اي براي سفر ندارم... هر چه ميكنم دلم نميگذارد از اينجا بنويسم، از آدمهايي كه فرصت فكر كردن ندارند، از صداي گنجشكاني كه در بوق بوق ماشينها خفه ميشود، از كجاي اين دنيا بنويسم؟ او كه قول داد مي آيد و دنيا را "خوب" ميكند هنوز چشمان بردبار عاشقان را منتظر گذاشته، او كه هر غروب جمعه باز آفتاب را به خوابگاهش بدرقه ميكند و باز دلمان را در حسرت ميگذارد. مولاي صاحبدلان! گرچه لياقت ترنم عاشقانه ات را ندارم، اما مهرت در قلبم خانه دارد و تا هميشه منتظرت خواهد ماند.
اي آسمان ديدار! مرا از من بگير، مرا از اين "من" بي من بگير، بگذار پرده هاي نفس و حجاب دنيا همينجا روي زمين بماند، با تمام سنگيني اش! بگذار تا ايستگاه آخر مسافر باشم! مسافر ميداند اينجا جاي ماندن نيست، ميداند! آري او ميداند قدم در راه گذاردن آسان نيست اما ماندن جايز نيست، وقت تنگ است، بايد كوچ كرد. يا حق... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 شهریور1386ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
غروب دیروز یه بار دیگه به آسمون نگاه کردم، به ابرهای تیره و تار که با نور طلایی خورشید مغرب میسوختند و سایه ی زیباشون رو با سرخ آفتاب و سردی تاریکی همراه میکردند. ای خالق! عجب نقاشی هستی، نقاشیهات همه پر از طراوت، زندگی و سادگیست. هر وقت به آسمون غروب نگاه میکنم عظمتت رو دوباره درک میکنم، چطوری بگم ... شرمنده میشم و شاید میترسم، به خاطر همه ی ندیدنها و نفهمیدنها، به خاطر سردی و خاموشی قلبم، قلبی که انگار صدای گنجشکها رو درک نمیکنه... دیروز یه حسی داشتم، یه حس آزادی از دنیا، معبود من! مگه میشه تو که من رو از هیچ آفریدی و بهم زندگی بخشیدی، آسایش و راحتی دادی، مهر و محبت دادی و عشق رو در نهادم کاشتی چیزی جز سعادت من رو بخوای؟ برای یه لحظه حس کردم آزادم، جدا از فکر و خیال امروز و فردا، فقط تو بودی و من، من با قلبی که انگار تازه بیدار شده بود. ای همسفر جاودان! هیچ خیالی جز تو سزاوار نیست، خیلی شده که ازت ناراحت شدم به خاطر خواسته هایی که برآورده نکردی اما حالا فهمیدم که چقدر ذهن کوچکم ناتوان بود از درک خوب و بد و تو تنها مراقب این بنده ی کوچک.
امروز یه بار دیگه معنی توکل رو فهمیدم، یعنی ای صاحب، ای اون که جز تو هدف و مقصودی نیست، هر چه تو خواهی همان برای این مخلوق بهترین است. امانتی که به "من" دادی، جسمی فناپذیر، گوشت و پوست و خون، همین! اما حقیقتم را فراموش نمیکنم، رسیدن به تو، تنها چند ثانیه از تو تا "من" فاصله ست، فاصله من هستم. فاصله قبول تعلق به توست، فاصله درک وجود همیشه زنده ی معبود است و حائلی به نام دنیا، خیلی سخت نیست، آن را فرو خواهم ریخت تا به "حقیقت" برسم، تو یاری ام کن ای راهنما...! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 مرداد1386ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
خیلی وقته که توی یه فضای غم انگیز گیر کردم، حتما خسته شدید! هر وقت غم و اندوه دارم بهترین تسکینم گوش کردن به یه آهنگه، آهنگی که مثل دارو برای مریض دردم رو شفا میکنه و ... خداوند. من نمیدونم چطور احساسم رو بیان کنم، من عاشق مهربانی ام، اعتقاداتم رو از صمیم قلب دارم، نماز میخونم، اما هرگز نمیتونم دین رو با جامعه ای که توش هستم سازگار کنم. من بسیجی (؟) نیستم، من درسخوان نیستم، من تنها دنبال لذت بردن از زیبایی های زندگی هستم. چرا امروز باید به اسم دین خودم رو مجاب کنم که موسیقی گوش نکنم؟! چیزی که بهم آرامش میده، بیشتر از هر چیزی، من ربات نیستم، من کامپیوتر نیستم، من فقط میخوام دینم رو حفظ کنم.
چطور بگم، فضایی که امروز برای جامعه ی ما ایجاد شده باعث تخریب معنویت شده، باعث زشت دونستن لذت شده، باعث شده که دین فقط یه رسم قدیمی و وسیله ی اجبار تعبیر بشه. سیاست، سیاسی، حالم از این کلمه ها بهم میخوره! چرا باید امروز واژه هایی مثل "بسیجی" و "جوان" در تضاد با هم باشن؟ جوان همان بسیجی است، جوان همان قوای نهفته و خروشانی است که هر لحظه طلب رشد و تکامل میکند، چرا درکش نمیکنید؟ بسیجی کیست؟ آدمهایی با ریشهای بلند و قیافه ای مغرور که فقط به لباس "جوانان" ایراد میگیرد، تفکری خشکیده و باطل؟ خیر! بسیجی من و تو هستیم، دین اصل زندگی من توست و خدا تنها محور پایدار و غایت نهایی.
چطور دین در تضاد با تو قرار گرفت؟ ای برادر من، ای خواهر من! چطور دین کهنه و قطب منفی آهنربای ذهن من و تو شد؟ چطور ... ربطی به دولت ندارد، ربطی به شاه ندارد، ربطی به انسان پاکی مثل روح ا... خمینی ندارد، کسی که در پاکی و قدوسی پیشتاز همه بود. به من ربط دارد، بخ تو ربط دارد، به ما ربط دارد، به ایران ربط دارد، به تو ای "مسلمان" . هر چند هرگز خودت انتخاب نکردی که مسلمان باشی، اما بدان که بهترین راه را قدم گذاشتی ولی در میانه ی راه ... چرکنویس : حالا که این سطور را مینویسم فکر میکنم خالی شده ام، این هم ترانه ای از معین، تنها خواننده ی واقعا مورد علاقه ی من! { گوش کنید » با من باش : معین } باش تا بهتر و بهتر باشم چون که از همیشه دیوونه ترم با من باش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
خدای من! ای خدایی که خیلی یادت نمیکنم، یه کاری کن پولدار بشم! آخه اینم شد گوشی که به من دادی؟ خونه رو ببین، حالا چی میشد به منم یه ذره از اون مهربانی که میگن زیاد داری میدادی؟! حالا اینا هیچ، هزار جور مشکل دارم، دانشگاه، مریضی، کار کردن ... اصلا من چی از اون سرمایه دارا کم دارم که باید اینهمه بدبختی بکشم؟ ماه رمضون کلی روضه گرفتم، ماه محرم کلی زدم توی سر خودم و گریه کردم تازه هر وقت قرآن میخونن ساکت میشم و گوش میکنم، دیگه چکار کنم؟... آخ که چقدر انسان فراموشکاره! چی شده، یادت رفته چه وضعی داشتی، یادت رفته اون همه آدمهایی که از شدت نداری و از فرط دارایی سوختن؟ یادت رفته که دنیا دو روزه؟ یه خورده فکر کن، آیا خداوند ازت راضیه؟ اون روضه هایی که گرفتی، اون نمازهایی که خودندی و نخوندی، اون گریه های عاشورایی هیچ کدوم نتونسته تو رو به خدا نزدیک کنه با این همه هنوز یه نفر هست که وقتی درمونده میشی با عجز و ناله سراغش میری، کسی که همه ی زیبایی ها ساخته ی اوست، زیبایی! فکر کردی اون زیبارویانی که بخاطرشون کلی خودتو اذیت میکنی تنها مخلوقاتی هستند از بزرگی که زمین و آسمان را با تمام جزئیاتش آفرید و خود میفرماید در زمین زیبایی های بی شماری قرار دادیم تا اهل حق را بیازماییم. دریا، آسمان، ابر، سکوت..! یا حق... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
سلام، فکر کنم حدود یک ماه شایدم بیشتره که دیگه اینجا ننوشتم، خب تا وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشم چیزی نمینویسم! از اون بلاگرهایی هم نیستم که بخوام فقط پست بفرستم. امسال دوباره ماه رشادت و مردانگی رسید، محرم الحرام امسال به خیلی چیزا فکر کردم، به اینکه چرا اباعبدالله قیام کرد، چرا ما نمیتونیم قیام کنیم (یا نمیخواهیم!)، چرا هنوز هم مظلومین زیادی توسط ظالمین زیادی دچار ظلم و ستم میشن و ... خب جوابی بعضی ها رو گرفتم و بعضی ها هم مجهول موندن. حالا که همه نتقاد میکنن بزار من هم بگم که عزاداریمون بدرد هیچکس نمیخوره (البته عزاداری های راست و کامل هم زیاد دیدم)، امام حسین رو فقط با مظلومیت و درد شناختیم نه با رشادت و دلاوری، نه با غیرت و امید به خدا، نه با نمازی که خواند و ... خب همه انقاد کردیم ولی آیا عمل میکنیم؟ آیا درستشون رو انجام میدیم؟ انشاالله که به یاری هم دوباره همه به اصل عاشورا پی ببریم.
میدونید چیه، همیشه ماه رمضون و ماه محرم برام مثل یه دادگاه میمونه که همه ی اعمال و رفتارم رو توش مرور میکنم، امسال هم از خودم خیلی دلخورم چون هنوز مون انسان غرق در مادیاتی که بودم هستم، دوست دارم از این کره ی خاکی جدا بشم، روحم رو از همه ی تعلقات بکنم و یکسره خودم رو به خالق یکتا بسپارم، کاش یه روز بتونم ... این هم یه شعر از آقای محمدرضا محمدی نیکو با نام "شمشیر شهادت" : ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت! تا قیامت همه جا محشر کبرای تو بر پاست عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
آیه 64 سوره عنکبوت :
" این زندگانی چند روزه ی دنیا فسوس و بازیچه ای بیش نیست و زندگانی اگر مردم بدانند بحقیقت دار آخرت است" ای انسان! از این کره ی خاکی چه میخواهی که اینگونه در پی اش می دوی؟ روزها و شبهای نابود آن را به چه اُمید و چگونه می گذرانی، آیا از یاد برده ای که مسافر هستی؟ ای مسافر! آنقدر خودت را غرق در آرزوها و آمال کرده ای که مقصد را فراموش کرده ای و به وجودت فرصت لحظه ای درنگ نمیدهی تا خلاص از افکار بی پایان دنیایت به درگاه مالک و ارباب حقیقی و تنها نگهدار و یاورش عرض شکر و طلب مغفرت کند، "همانا برای آنان که اندیشه کنند خدا بهتر از هر چیزی است ..." - شهادت امام بزرگوار، حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) را تسلیت عرض مینمایم - |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 آبان1385ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
این ایام مبارک رو به همه شما تبریک عرض میکنم، عیدتون مبارک. یا مهدی! چه قدر میخواهی ما را در انتظار بگذاری، روزها و ماهها سپری میشوند و ظلم هر لحظه فزونی می یابد، فر یاد مظلوم را میشنوم، آه ... یا مهدی بیا و دنیایی تازه بساز، به امید ظهور هر چه زودتر آقا صاحب الزمان، یا حق ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 شهریور1385ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط خودنويس |
|
|
آینده، شاید فردا باشد یا پس فردا، یا سه روز دیگر، چه فرقی دارد وقتی امروزمان با آینده یکی است؟ امروز جنگ، فردا ظلم و روز دیگر گناه و معصیتی جدید. چه فرقی می کند اگر من و آینده همه تفسیر توست، ای ظهورت روح تازه در انسانیت، یا مهدی! پرده ها که کنار روند آینده ی آدمی رقم می خورد. ندای وحدت تو دیگر جایی برای پلیدی ها نمیگذارد و معنای روشن عشق به خدا تعبیر میشود. مولای ما! منتظریم ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 مرداد1385ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط خودنويس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زماني كه من نيستم!
|
| پیوندهای روزانه |
|
|||بیا تو بندر||| آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی شخصی دین / فرهنگ کامپیوتر و اینترنت خودرو کرمان عمومی قالب وبلاگ |
| نویسندگان |
|
خودنويس نفر دوم |
| پیوندها |
|
Test |
|
RSS
|