تبليغاتX
KHODNEVIS

دنياي بي رنگ واقعي

لينك مستفيم  |  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 11:45

هميشه تصوري كه از دنيا داشتم پر از آرمانها بود، پر از لحظات ناب با هم بودن، عشق، ايمان و محبت... توي دنياي من همه خدا رو دوست داشتند، خدا رو بخاطر خودش دوست داشتند، به خاطر همه ي عظمت و جلالش، به خاطر تمام محبتي كه بي دريغ نثارشون كرده. توي دنياي من همه بي دليل محبت ميكردند، بدون هوس دوست داشتند، توي دنياي من مهم عاشقانه زيستن بود، مهم اين بود كه براي خوبي ها و عاشقي ها تلاش كرد نه هيچ چيز ديگه...

افسوس، دنياي زيبايي كه بنا كرده بودم خيلي زود رنگ باخت، وقتي براي اولين بار دنياي واقعي رو ديدم همه چيز برام پوچ شد، دنياي من هيچ شباهتي به چيزي كه ميديدم نداشت، همه ي مفهوم هايي كه توي ذهنم معني زندگي رو تعبير ميكرد گنگ شده بود، آخر اين تكرار بي معني و كثيف به كجا ميرسد؟ انساني كه نميبيند، هيچ چيز را نميبيند، مثل اينكه هيپنوتيزم شده باشد بي هدف تكرار ميشود، تكرار ميشود و باز تكرار ميشود، تكراري فرساينده و پوچ و در انتها فنا ميشود، بي آنكه عشق ورزيده باشد، بي آنكه خدا را حس كرده باشد و بي آنكه حتي خودش را پيدا كرده باشد.

انتظار

آهاي دنياي واقعي! من در دنياي خودم زندگي ميكنم، من همچنان محبت ميكنم، عشق ميورزم و خدا را با تمام وجود احساس ميكنم، چطور ميتوانم دنياي خودم را فراموش كنم؟ گرچه تو پر از بدي هستي، پر از دامها و چنگالهاي تيز، پر از فريبها و ظاهرسازي ها اما چه باك اگر براي آرمانهايم فدا شوم، و چه زيباست براي معبود زندگي كردن، او كه اراده كرد تا من زنده باشم و هر گاه اراده كند نيست ميشوم، آري اي دنياي واقعي، تا آن هنگام كه به اذن او زنده هستم پاك و عاشق ميمانم. چه زيباست لحظه اي كه از تو و دغدغه هايت جدا شوم. يا حق...

توي حساب:
فقط "يك" عدده،
توي اين عالم فقط "يكعدد" ه!
بقيه هر چه هست،
صفر است،
همه صفر اند،
هيچ اند،
پوچ اند،
خالي اند...
- دکتر شریعتی -

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

چرا غم داري؟

لينك مستفيم  |  جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 19:19

يه روز يه نفر بهم گفت : "چرا هميشه غم انگيز مينويسي؟ چرا همش از دنيا شكايت ميكني، زندگي زيباست اگه زيبا بيني!" توي اون لحظه فهميدم كه اون هم مثل همه ي انسانهاي امروزي فقط ميخواد خوبي ها رو ببينه اما تنها راهي كه داره بستن چشماش به روي تلخي هاي دنياي امروزه. خيلي ها از اين حرفها به من و امثال من ميزنن، مثلا "آخه تو كه اول جووني و شادابيته چرا عين پيرمردا همش يه گوشه غمبرك زدي؟ تو وقتي بزرگتر شدي چي ميشي!!" حقيقتشاينه كه انسان امروزي فكر ميكنه بايد فقط شاد باشه، يه زندگي كه فقط انسان دنبال آسايش و تن پروري خودشه و شايد به من بگه "جوان افسرده ي فراري از جامعه!" پس بزاريد كمي هم من حرف بزنم.

ما انسانهاي امروزي كمتر به خودمون فكر مي كنيم، به نوعي يادمون رفته كه در غربت دنيا هستيم، يادمون رفته يه روح هم توي اين كالبد بدن داريم. شاعر همه ي حرف منو يكباره ميگه : "شادي ندارد دلي كه غم ندارد / آن را كه عالم غم ندارد عالم نيست" انساني كه حقيقت خودش رو فهميده بايد غم داشته باشه، بايد به معشوق فكر كنه و ببينه كه چرا ازش دور شده. انسان مدرن امروز كه صبح و شبش رو ميان آواري از صفر و يك ها سر ميكنه در واقع زندگي نميكنه بلكه فقط ميخواد به نحوي خودش رو از حقيقت دور كنه. در عين حال آنكس كه غم دارد با ديدن نشانه هاي خالق چنان سرشار از شور و شوق ميشود كه وصفش ناشدني است، غروب، دريا، باران و ... همه او را سرمست ميكند، او وقتي خدايش را شناخت با عزمي راسخ در راه او قدم بر ميدارد، علم مي آموزد، "زندگي" ميكند و خداي را سپاس ميگويد، مفاهيمي كه با شادي محض هرگز ظاهر نميشوند. اين مبحثي هست كه من طي هفته هاي آينده ادامه ميدم و خوشحال ميشم نظرتون رو بدونم، يا حق...

من تو را ميبينم!

وقتی کسی نيست که به دادت برسه پس داد نزن، سکوت کن، شايد از سکوتت همه بفهمن که چه قدر درد و رنج توي وجودت انباشته شده، فرياد دردت رو دوا نميکنه، اما سکوت شايد نتونه دردتو از بين ببره اما ميتونه خيلی راحت تو را از اين دنياي مسخره نجات بده ...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

ژل ميزني؟!

لينك مستفيم  |  جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 23:27

- "ژل ميزني؟!"

- "نه، تا حالا از اين چيزا استفاده نكردم."

- "سشوار چي؟"

- "نه!"

- "حتما تا حالا شونه هم به موهات نزدي؟!"

- "خب ديگه، درويشي زندگي ميكنيم!"

نگاه تمسخرآميزي بهم انداخت، پيش خودم احساس رضايت كردم، كيفمو برداشتم و از اتاق اومدم بيرون، كنار پله ها يه نفر داشت با موبايلش ور ميرفت، آروم پله ها رو پايين رفتم. پاييز كويري ما هم شروع شده، سوز صبحگاهي زير بغلم زد، عجيبه كه هنوز بعضيا ميتونن با آستين كوتاه اين سرما رو تحمل كنن! به هر كسي كه نگاه ميكردم يه جورايي درگير بود، چقدر برام خنده دار شده مخفي شدن زير صورتك، انگار هيچكدوم نميخوان خودشون باشن.

چند وقتيه كه به حرفاي اطرافيانم توجه بيشتري ميكنم، هر وقت يكيشون با من همراه ميشه انگار هيچ حرفي براي گفتن نداره، انگار حرف زدن با من به مزاقش خوش نمياد، دوست داره درباره ي يه چيزايي حرف بزنه اما انگار ما رو محرم نميدونه، ميدونيد كه منظورم كدوم حرفاست؟ آره درست حدس زديد.

خدايا! گفتي دنياي شما آدما خيلي كوچيكه با من بينهايت ميشه، گفتي اگه دست به حلقه ي در خونه ي من انداختيد و در زديد هيچ كدومتون رو رد نميكنم، گفتي اگه دنيا رو خواستيد بهتون ميدم اما اگه پاكي و درستي رو انتخاب كرديد دنيا با شما بيگانگي ميكنه، دنياي شما با گمراهي و تباهي آميخته شده پس اگه اينطرفي شديد دنيا رو جز وسيله نخواهيد ديد و اگه اونطرفي شديد براي هر ذره ش هر كاري ميكنيد. حالا ميگم اي خدا، من هنوز غرق دنيام، ميخوام از ساحل تو بهش نگاه كنم، بارها سعي كردم و نتونستم، بهتر بگم خواستم هم با تو باشم و هم دنيا رو داشته باشم، كمك كن!

اين چندوقت كه تنها بودم بهتر به خودم فكر كردم، به گذشته، حال و آينده اي كه چيزي ازش نميدونم، اين وسط يه رفيق قديمي بود كه هر روز شوق ديدارش در دلم بود، هر وقت دلم ميگيره بعد از خدا بهترين همراز منه، خدايا دوستان همدل رو جدا نكن، نميخواستم بنويسم اما نوشتم پس ببخشيد كه "همينجوري" نوشتم، يا حق...

                                           بگذر از خـويش اگــر عــاشق دلبــاخته اي

                                           كه ميان تو و او جز تو كسي حايل نيست

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

مرا از من بگير...

لينك مستفيم  |  جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 9:39

امشب باز بليط سفرم را از باجه ي نمناك وضو خريدم، سجاده را دشتي براي اوج گرفتن، تكبيرم را شروع پرواز كردم، بال فرشته ها را قرض گرفتم، ستاره ها را چراغ راهم كردم. در مسير عشق، به سوي دوست اوج گرفتم، چه دلها كه عاشق ديدم، چه ديده ها كه گريان يافتم. اينجا آنچه كه از زمين ميديدم خيلي فرق دارد، مسافران همه بي قرار و پر از شوق! انگار بايد پياده شوم، تا ايستگاه وصل او، تا مرز باران، تا آبادي معرفت راه دراز است و من، توشه اي براي سفر ندارم...

هر چه ميكنم دلم نميگذارد از اينجا بنويسم، از آدمهايي كه فرصت فكر كردن ندارند، از صداي گنجشكاني كه در بوق بوق ماشينها خفه ميشود، از كجاي اين دنيا بنويسم؟ او كه قول داد مي آيد و دنيا را "خوب" ميكند هنوز چشمان بردبار عاشقان را منتظر گذاشته، او كه هر غروب جمعه باز آفتاب را به خوابگاهش بدرقه ميكند و باز دلمان را در حسرت ميگذارد. مولاي صاحبدلان! گرچه لياقت ترنم عاشقانه ات را ندارم، اما مهرت در قلبم خانه دارد و تا هميشه منتظرت خواهد ماند.

بايد رفت

اي آسمان ديدار! مرا از من بگير، مرا از اين "من" بي من بگير، بگذار پرده هاي نفس و حجاب دنيا همينجا روي زمين بماند، با تمام سنگيني اش! بگذار تا ايستگاه آخر مسافر باشم! مسافر ميداند اينجا جاي ماندن نيست، ميداند! آري او ميداند قدم در راه گذاردن آسان نيست اما ماندن جايز نيست، وقت تنگ است، بايد كوچ كرد. يا حق...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

به آسمان نگاه کن!

لينك مستفيم  |  جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 14:49

غروب دیروز یه بار دیگه به آسمون نگاه کردم، به ابرهای تیره و تار که با نور طلایی خورشید مغرب میسوختند و سایه ی زیباشون رو با سرخ آفتاب و سردی تاریکی همراه میکردند. ای خالق! عجب نقاشی هستی، نقاشیهات همه پر از طراوت، زندگی و سادگیست. هر وقت به آسمون غروب نگاه میکنم عظمتت رو دوباره درک میکنم، چطوری بگم ... شرمنده میشم و شاید میترسم، به خاطر همه ی ندیدنها و نفهمیدنها، به خاطر سردی و خاموشی قلبم، قلبی که انگار صدای گنجشکها رو درک نمیکنه...

 

دیروز یه حسی داشتم، یه حس آزادی از دنیا، معبود من! مگه میشه تو که من رو از هیچ آفریدی و بهم زندگی بخشیدی، آسایش و راحتی دادی، مهر و محبت دادی و عشق رو در نهادم کاشتی چیزی جز سعادت من رو بخوای؟ برای یه لحظه حس کردم آزادم، جدا از فکر و خیال امروز و فردا، فقط تو بودی و من، من با قلبی که انگار تازه بیدار شده بود. ای همسفر جاودان! هیچ خیالی جز تو سزاوار نیست، خیلی شده که ازت ناراحت شدم به خاطر خواسته هایی که برآورده نکردی اما حالا فهمیدم که چقدر ذهن کوچکم ناتوان بود از درک خوب و بد و تو تنها مراقب این بنده ی کوچک.

 

مغرب

 

امروز یه بار دیگه معنی توکل رو فهمیدم، یعنی ای صاحب، ای اون که جز تو هدف و مقصودی نیست، هر چه تو خواهی همان برای این مخلوق بهترین است. امانتی که به "من" دادی، جسمی فناپذیر، گوشت و پوست و خون، همین! اما حقیقتم را فراموش نمیکنم، رسیدن به تو، تنها چند ثانیه از تو تا "من" فاصله ست، فاصله من هستم. فاصله قبول تعلق به توست، فاصله درک وجود همیشه زنده ی معبود است و حائلی به نام دنیا، خیلی سخت نیست، آن را فرو خواهم ریخت تا به "حقیقت" برسم، تو یاری ام کن ای راهنما...!

 

 

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

من يک بسيجي ام!

لينك مستفيم  |  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 15:23

خیلی وقته که توی یه فضای غم انگیز گیر کردم، حتما خسته شدید! هر وقت غم و اندوه دارم بهترین تسکینم گوش کردن به یه آهنگه، آهنگی که مثل دارو برای مریض دردم رو شفا میکنه و ... خداوند. من نمیدونم چطور احساسم رو بیان کنم، من عاشق مهربانی ام، اعتقاداتم رو از صمیم قلب دارم، نماز میخونم، اما هرگز نمیتونم دین رو با جامعه ای که توش هستم سازگار کنم. من بسیجی (؟) نیستم، من درسخوان نیستم، من تنها دنبال لذت بردن از زیبایی های زندگی هستم. چرا امروز باید به اسم دین خودم رو مجاب کنم که موسیقی گوش نکنم؟! چیزی که بهم آرامش میده، بیشتر از هر چیزی، من ربات نیستم، من کامپیوتر نیستم، من فقط میخوام دینم رو حفظ کنم.

چطور بگم، فضایی که امروز برای جامعه ی ما ایجاد شده باعث تخریب معنویت شده، باعث زشت دونستن لذت شده، باعث شده که دین فقط یه رسم قدیمی و وسیله ی اجبار تعبیر بشه. سیاست، سیاسی، حالم از این کلمه ها بهم میخوره! چرا باید امروز واژه هایی مثل "بسیجی" و "جوان" در تضاد با هم باشن؟ جوان همان بسیجی است، جوان همان قوای نهفته و خروشانی است که هر لحظه طلب رشد و تکامل میکند، چرا درکش نمیکنید؟ بسیجی کیست؟ آدمهایی با ریشهای بلند و قیافه ای مغرور که فقط به لباس "جوانان" ایراد میگیرد، تفکری خشکیده و باطل؟ خیر! بسیجی من و تو هستیم، دین اصل زندگی من توست و خدا تنها محور پایدار و غایت نهایی.

چطور دین در تضاد با تو قرار گرفت؟ ای برادر من، ای خواهر من! چطور دین کهنه و قطب منفی آهنربای ذهن من و تو شد؟ چطور ... ربطی به دولت ندارد، ربطی به شاه ندارد، ربطی به انسان پاکی مثل روح ا... خمینی ندارد، کسی که در پاکی و قدوسی پیشتاز همه بود. به من ربط دارد، بخ تو ربط دارد، به ما ربط دارد، به ایران ربط دارد، به تو ای "مسلمان" . هر چند هرگز خودت انتخاب نکردی که مسلمان باشی، اما بدان که بهترین راه را قدم گذاشتی ولی در میانه ی راه ...

چرکنویس : حالا که این سطور را مینویسم فکر میکنم خالی شده ام، این هم ترانه ای از معین، تنها خواننده ی واقعا مورد علاقه ی من!

{ گوش کنید » با من باش : معین }

باش تا بهتر و بهتر باشم
باش تا از این همه سر بشم
باش تا هق هق من بند بیاد
باش که چشم من آفتاب میخواد

چون که از همیشه دیوونه ترم با من باش
چون که آبروی عشقو میخرم با من باش
چون که بدجوری سزاوار توام با من باش ... کمکم کن، کمکم!

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

خدایا پولدارم کن!

لينك مستفيم  |  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 12:28

خدای من! ای خدایی که خیلی یادت نمیکنم، یه کاری کن پولدار بشم! آخه اینم شد گوشی که به من دادی؟ خونه رو ببین، حالا چی میشد به منم یه ذره از اون مهربانی که میگن زیاد داری میدادی؟! حالا اینا هیچ، هزار جور مشکل دارم، دانشگاه، مریضی، کار کردن ... اصلا من چی از اون سرمایه دارا کم دارم که باید اینهمه بدبختی بکشم؟ ماه رمضون کلی روضه گرفتم، ماه محرم کلی زدم توی سر خودم و گریه کردم تازه هر وقت قرآن میخونن ساکت میشم و گوش میکنم، دیگه چکار کنم؟...

آخ که چقدر انسان فراموشکاره! چی شده، یادت رفته چه وضعی داشتی، یادت رفته اون همه آدمهایی که از شدت نداری و از فرط دارایی سوختن؟ یادت رفته که دنیا دو روزه؟ یه خورده فکر کن، آیا خداوند ازت راضیه؟ اون روضه هایی که گرفتی، اون نمازهایی که خودندی و نخوندی، اون گریه های عاشورایی هیچ کدوم نتونسته تو رو به خدا نزدیک کنه با این همه هنوز یه نفر هست که وقتی درمونده میشی با عجز و ناله سراغش میری، کسی که همه ی زیبایی ها ساخته ی اوست، زیبایی! فکر کردی اون زیبارویانی که بخاطرشون کلی خودتو اذیت میکنی تنها مخلوقاتی هستند از بزرگی که زمین و آسمان را با تمام جزئیاتش آفرید و خود میفرماید در زمین زیبایی های بی شماری قرار دادیم تا اهل حق را بیازماییم. دریا، آسمان، ابر، سکوت..! یا حق...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

پیروز جاوید

لينك مستفيم  |  دوشنبه نهم بهمن 1385 ساعت 13:44

سلام، فکر کنم حدود یک ماه شایدم بیشتره که دیگه اینجا ننوشتم، خب تا وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشم چیزی نمینویسم! از اون بلاگرهایی هم نیستم که بخوام فقط پست بفرستم. امسال دوباره ماه رشادت و مردانگی رسید، محرم الحرام امسال به خیلی چیزا فکر کردم، به اینکه چرا اباعبدالله قیام کرد، چرا ما نمیتونیم قیام کنیم (یا نمیخواهیم!)، چرا هنوز هم مظلومین زیادی توسط ظالمین زیادی دچار ظلم و ستم میشن و ... خب جوابی بعضی ها رو گرفتم و بعضی ها هم مجهول موندن. حالا که همه نتقاد میکنن بزار من هم بگم که عزاداریمون بدرد هیچکس نمیخوره (البته عزاداری های راست و کامل هم زیاد دیدم)، امام حسین رو فقط با مظلومیت و درد شناختیم نه با رشادت و دلاوری، نه با غیرت و امید به خدا، نه با نمازی که خواند و ... خب همه انقاد کردیم ولی آیا عمل میکنیم؟ آیا درستشون رو انجام میدیم؟ انشاالله که به یاری هم دوباره همه به اصل عاشورا پی ببریم.

عاشورا

میدونید چیه، همیشه ماه رمضون و ماه محرم برام مثل یه دادگاه میمونه که همه ی اعمال و رفتارم رو توش مرور میکنم، امسال هم از خودم خیلی دلخورم چون هنوز مون انسان غرق در مادیاتی که بودم هستم، دوست دارم از این کره ی خاکی جدا بشم، روحم رو از همه ی تعلقات بکنم و یکسره خودم رو به خالق یکتا بسپارم، کاش یه روز بتونم ... این هم یه شعر از آقای محمدرضا محمدی نیکو با نام "شمشیر شهادت" :

ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت!
  یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت

تا قیامت همه جا محشر کبرای تو بر پاست
  ای شب تار عدم، شام غریبان عزایت

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت
  خبری مختصر از خاطره ی کرب و بلایت

همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز
  که درخشید خدا در همه ی آینه هایت ...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

ای مسافر!

لينك مستفيم  |  جمعه بیست و ششم آبان 1385 ساعت 13:49

آیه 64 سوره عنکبوت :
 " این زندگانی چند روزه ی دنیا فسوس و بازیچه ای بیش نیست و زندگانی اگر مردم بدانند بحقیقت دار آخرت است"

ای انسان! از این کره ی خاکی چه میخواهی که اینگونه در پی اش می دوی؟ روزها و شبهای نابود آن را به چه اُمید و چگونه می گذرانی، آیا از یاد برده ای که مسافر هستی؟ ای مسافر! آنقدر خودت را غرق در آرزوها و آمال کرده ای که مقصد را فراموش کرده ای و به وجودت فرصت لحظه ای درنگ نمیدهی تا خلاص از افکار بی پایان دنیایت به درگاه مالک و ارباب حقیقی و تنها نگهدار و یاورش عرض شکر و طلب مغفرت کند، "همانا برای آنان که اندیشه کنند خدا بهتر از هر چیزی است ..."

- شهادت امام بزرگوار، حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) را تسلیت عرض مینمایم -

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

مهدی جان ظهور کن!

لينك مستفيم  |  شنبه هجدهم شهریور 1385 ساعت 7:33

این ایام مبارک رو به همه شما تبریک عرض میکنم، عیدتون مبارک. یا مهدی! چه قدر میخواهی ما را در انتظار بگذاری، روزها و ماهها سپری میشوند و ظلم هر لحظه فزونی می یابد، فر یاد مظلوم را میشنوم، آه ... یا مهدی بیا و دنیایی تازه بساز، به امید ظهور هر چه زودتر آقا صاحب الزمان، یا حق ...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

معنای فردا

لينك مستفيم  |  جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت 15:35

آینده، شاید فردا باشد یا پس فردا، یا سه روز دیگر، چه فرقی دارد وقتی امروزمان با آینده یکی است؟ امروز جنگ، فردا ظلم و روز دیگر گناه و معصیتی جدید. چه فرقی می کند اگر من و تو صدای حق را نشنویم؟ وقتی صدای مظلومیت کودک جنگ زده را به فراموشی سپرده ایم. آینده یعنی بهتر شدن، یعنی تجلی رشد و نمو، وقتی که نه صدای مظلومی در حنجره اش گم شود و نه چشمان معصوم کودکی پر پر شدن عزیزانش را شاهد باشد.

آینده همه تفسیر توست، ای ظهورت روح تازه در انسانیت، یا مهدی! پرده ها که کنار روند آینده ی آدمی رقم می خورد. ندای وحدت تو دیگر جایی برای پلیدی ها نمیگذارد و معنای روشن عشق به خدا تعبیر میشود. مولای ما! منتظریم ...

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  | 

 

آن ناشناس مهربان ...

لينك مستفيم  |  سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 16:50

امروز روز ولادت بزرگ مرد تاریخ اسلام است. مردی که تمام کمالات انسانی را در خود نهفته داشته بود، از کمک به یتیمان و فقرا گرفته تا مناجات شبانه اش با خداوند. بعد از او شاید خیلی ها شب را گرسنه بگذرانند، شاید خیلی ها به جرم زندگی در کشورشان به خاک و خون کشیده شوند و شاید ... امروز رو روز پدر نامگذاری کردن چون مصادف با ولادت پدر همه ی مسلمین، امیر المومنین علی علیه السلام است. این روز رو به تمام پدران و پربزرگان تبریک میگم.

روز خبرنگار رو هم داشتیم، خبرنگاری همونطور که گفته میشه واقعا شغل طلقت فرسا و خطرناکیه، خبرنگار باید با هزار نفر چونه بزنه تا یک نفر رو پیدا کنه و بعد کلی جواب منفی بشنوه تا شاید بتونه سوژه اش رو پیدا کنه، در این راه خطرات و بی احترامی های بسیاری رو هم میبینه، روز خبرنگار هم مبارک باد. فقط خواستم عرض ادبی داشته باشم و این تبریکات رو تقدیم کنم.

نويسنده : مسلم  |  دسته بندي : دین / فرهنگ  |