شکر نعمت کنید!
لينك مستفيم | چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 8:51
سلام! توي پستهاي قبل اشاره كردم كه بنده دانشجو شدم ( اوه! ) و به دليل مهاجرت از مركز استان به شهرستان مجبور شدم در شهر خودمون و جايي كه تا همين يك ماه پيش ساكن اونجا بودم به خوابگاه برم، واقعا كه خيلي زوره! بعد از طي كردن هفت خان رستم جهت ثبت نام در اين دانشگاه ( خدا نصيب گرگ بيابون نكنه! ) رسيديم به آخرين مرحله كه همون تحويل اتاق از خوابگاه باشه. از اونجايي كه من در مركز استان تحصيل ميكردم و دانشگاه هم در همونجا بود قاعدتا هيچ كدوم از دوستان من به خوابگاه نيومدن چون خودشون اينجا خونه دارن، اين وسط من موندم كجا برم، از شيرازي و تهراني گرفته تا شهرستاني هاي استان همه با هم اتاق گرفتن حالا من بگم از كجا اومدم؟! دست آخر دل رو زدم به دريا و با چند نفر كه قيافشون شبيه قحطي زده ها بود اتاق گرفتم، يعني كس ديگه اي يه كرماني آواره رو تحويل نميگيرفت!
همتون از وضعيت خوابگاه هاي دولتي شنيديد، حتي اونهايي كه در دانشگاهاهي معروف ايران درس ميخونن هم از خوابگاه ها راضي نيستند حالا حسابشو بكنيد اينجا چه وضعي داره! امكانات در حد صفره و در هر اتاق 6 نفر ساكن هستند، در اتاقها به جز يه تخت خشك و خالي كه اوهم نصفش شكسته و يه موكت زير پا چيزي نيست، البته يه يخچال هم وجود داره كه ديگه نميشد حذفش كرد. هم اتقي هاي من هم از بچه هاي عشاير هستند ( چه شانسي دارم من! ) هنوز تلوزيون رو درست نديدن، من بيچاره يه تلوزيون 5 اينج ( از اون سياه و سفيداش ) همراهم آواردم كه فيلماي ماه رمضون رو نيگا كنم اما اين بنده هاي خدا اونقدر از ديدن تلوزيون ذوف ميكنن كه اجازه نميدن كس ديگه اي بهش دست بزنه، مثلا ميشينن شبكه ي چهار رو برفكي و بدون صدا تماشا ميكنن!
خلاصه ي كلام اينكه اينجا كلا حالم گرفته شد، اون از وضع خوابگاه و غذاهاش، اونم كه از هم اتاقيهام، دوستانم رو از دست دادم و اينجا تنهاي تنها نه دل و دماغ درس خودندن رو دارم نه وقتشو! الان قدر خونه ي خودمونو ميفهمم، آدم تا يه چيزي رو از دست نده ارزشش رو متوجه نميشه، يادت بخير اي خانه ( به انضمام خوردن و خوابيدن! ) خدا اينجوري به آدم حالي ميكنه كه اي آدم، قدر نعمتهايي كه داري رو بدون و شكر كن. من هم خدا رو شكر ميكنم، سلامتي، قبولي در دانشگاه و به خاطر هر چي كه دارم. تا ديدار دوباره، يا حق...




