ژل ميزني؟!
لينك مستفيم | جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 23:27
- "ژل ميزني؟!"
- "نه، تا حالا از اين چيزا استفاده نكردم."
- "سشوار چي؟"
- "نه!"
- "حتما تا حالا شونه هم به موهات نزدي؟!"
- "خب ديگه، درويشي زندگي ميكنيم!"
نگاه تمسخرآميزي بهم انداخت، پيش خودم احساس رضايت كردم، كيفمو برداشتم و از اتاق اومدم بيرون، كنار پله ها يه نفر داشت با موبايلش ور ميرفت، آروم پله ها رو پايين رفتم. پاييز كويري ما هم شروع شده، سوز صبحگاهي زير بغلم زد، عجيبه كه هنوز بعضيا ميتونن با آستين كوتاه اين سرما رو تحمل كنن! به هر كسي كه نگاه ميكردم يه جورايي درگير بود، چقدر برام خنده دار شده مخفي شدن زير صورتك، انگار هيچكدوم نميخوان خودشون باشن.
چند وقتيه كه به حرفاي اطرافيانم توجه بيشتري ميكنم، هر وقت يكيشون با من همراه ميشه انگار هيچ حرفي براي گفتن نداره، انگار حرف زدن با من به مزاقش خوش نمياد، دوست داره درباره ي يه چيزايي حرف بزنه اما انگار ما رو محرم نميدونه، ميدونيد كه منظورم كدوم حرفاست؟ آره درست حدس زديد.
خدايا! گفتي دنياي شما آدما خيلي كوچيكه با من بينهايت ميشه، گفتي اگه دست به حلقه ي در خونه ي من انداختيد و در زديد هيچ كدومتون رو رد نميكنم، گفتي اگه دنيا رو خواستيد بهتون ميدم اما اگه پاكي و درستي رو انتخاب كرديد دنيا با شما بيگانگي ميكنه، دنياي شما با گمراهي و تباهي آميخته شده پس اگه اينطرفي شديد دنيا رو جز وسيله نخواهيد ديد و اگه اونطرفي شديد براي هر ذره ش هر كاري ميكنيد. حالا ميگم اي خدا، من هنوز غرق دنيام، ميخوام از ساحل تو بهش نگاه كنم، بارها سعي كردم و نتونستم، بهتر بگم خواستم هم با تو باشم و هم دنيا رو داشته باشم، كمك كن!
اين چندوقت كه تنها بودم بهتر به خودم فكر كردم، به گذشته، حال و آينده اي كه چيزي ازش نميدونم، اين وسط يه رفيق قديمي بود كه هر روز شوق ديدارش در دلم بود، هر وقت دلم ميگيره بعد از خدا بهترين همراز منه، خدايا دوستان همدل رو جدا نكن، نميخواستم بنويسم اما نوشتم پس ببخشيد كه "همينجوري" نوشتم، يا حق...
بگذر از خـويش اگــر عــاشق دلبــاخته اي
كه ميان تو و او جز تو كسي حايل نيست



