چرا غم داري؟
لينك مستفيم | جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 19:19
يه روز يه نفر بهم گفت : "چرا هميشه غم انگيز مينويسي؟ چرا همش از دنيا شكايت ميكني، زندگي زيباست اگه زيبا بيني!" توي اون لحظه فهميدم كه اون هم مثل همه ي انسانهاي امروزي فقط ميخواد خوبي ها رو ببينه اما تنها راهي كه داره بستن چشماش به روي تلخي هاي دنياي امروزه. خيلي ها از اين حرفها به من و امثال من ميزنن، مثلا "آخه تو كه اول جووني و شادابيته چرا عين پيرمردا همش يه گوشه غمبرك زدي؟ تو وقتي بزرگتر شدي چي ميشي!!" حقيقتشاينه كه انسان امروزي فكر ميكنه بايد فقط شاد باشه، يه زندگي كه فقط انسان دنبال آسايش و تن پروري خودشه و شايد به من بگه "جوان افسرده ي فراري از جامعه!" پس بزاريد كمي هم من حرف بزنم.
ما انسانهاي امروزي كمتر به خودمون فكر مي كنيم، به نوعي يادمون رفته كه در غربت دنيا هستيم، يادمون رفته يه روح هم توي اين كالبد بدن داريم. شاعر همه ي حرف منو يكباره ميگه : "شادي ندارد دلي كه غم ندارد / آن را كه عالم غم ندارد عالم نيست" انساني كه حقيقت خودش رو فهميده بايد غم داشته باشه، بايد به معشوق فكر كنه و ببينه كه چرا ازش دور شده. انسان مدرن امروز كه صبح و شبش رو ميان آواري از صفر و يك ها سر ميكنه در واقع زندگي نميكنه بلكه فقط ميخواد به نحوي خودش رو از حقيقت دور كنه. در عين حال آنكس كه غم دارد با ديدن نشانه هاي خالق چنان سرشار از شور و شوق ميشود كه وصفش ناشدني است، غروب، دريا، باران و ... همه او را سرمست ميكند، او وقتي خدايش را شناخت با عزمي راسخ در راه او قدم بر ميدارد، علم مي آموزد، "زندگي" ميكند و خداي را سپاس ميگويد، مفاهيمي كه با شادي محض هرگز ظاهر نميشوند. اين مبحثي هست كه من طي هفته هاي آينده ادامه ميدم و خوشحال ميشم نظرتون رو بدونم، يا حق...

وقتی کسی نيست که به دادت برسه پس داد نزن، سکوت کن، شايد از سکوتت همه بفهمن که چه قدر درد و رنج توي وجودت انباشته شده، فرياد دردت رو دوا نميکنه، اما سکوت شايد نتونه دردتو از بين ببره اما ميتونه خيلی راحت تو را از اين دنياي مسخره نجات بده
...



